《مدتها پیش، دنیا پر از شگفتی بود، ماجراجویانه بود، هیجانانگیز، و بهتر از همه جادو وجود داشت… و این جادو به همه کمک می کرد. ولی استاد شدن تو جادو هیچم ساده نبود، برای همین دنیا راه سادهتری برای رسیدن به اون پیدا کرد و به مرور زمان جادو محو شد، اما امیدوارم یه ذره جادو در وجودتون باقی مونده باشه.》
این کلمات، اولین کلماتِ انیمیشن «بهپیش» است که ما میشنویم، همراه با تصاویری بکر از دنیای جادوگریِ گذشته.
دنیایی که دیگر در این شهر وجود ندارد، و شهر پر شده است از انواع و اقسام تکنولوژیها که دیگر نه نیازی هست که کسی با جادو آتشی روشن کند، نه نیاز است کسی بالهای پروازیِ خود را خسته کند. حالا دیگر روشنایی با یک کلید و پرواز با یک وسیله رخ میدهد. حالا دیگر حتی نیازی به چهار پا هم نیست، ماشینها سریعتر هم میرانند.
در این دنیایِ فراموششده از جادو، اما هنوز کسی هست که به جادو معتقد است. هنوز کسی هست که با دستهای خودش ماشینِاش را میسازد و عکسِ اسبِ پرنده را هم روی آن نقاشی میکند. کسی که حتی حاضر است برای از بین نرفتن گذشتهی شهرش محکوم به خرابکاری یا حتی زندان شود.
در همین شهر است که دو برادر نقشهی جادوییای را که پدر برایشان به جا گذاشته، مییابند. جادویی که پدر را برایشان بهمدتِ یک روز زنده میکند. اما هیچ چیز به راحتی حاصل نمیشود. این جادو باید توسطِ الماس ققنوس صورت بگیرد. الماسی که به همین راحتی یافت نمیشود. راه رسیدن به الماس طولانی و جادوییست.
و دو برادر در این مسیر همراه میشوند، در حالی که مادر بهعنوانِ نگهبانِ همیشگیِ فرزنداناش نیز آنها را یاری میکند. آنچه حاصل میشود، شاید در ظاهر، آن نباشد که آنها میخواستند. اما همیشه آنچه از تلاش حاصل میشود زیباست، زمانی که همه بهقدر وسع بکوشند.