پوستر فیلم یک صبح دل‌انگیز

عاشقانه‌ی دل‌انگیز

یک صبح دل‌انگیز
One Fine Morning
محصول ۲۰۲۲ – فرانسه، آلمان
امتیاز ۴
نویسنده مصطفی ملکی

«میا هانسن-لووه» در فیلم «جزیره‌ی برگمان» نتوانست در اصطکاک بین برگمان و کاراکترهای خود آن چیزی را که در پی‌اش بود به‌تصویر بکشد. اما این کارگردان فرانسوی در جدیدترین اثر خود به‌یک‌باره از آن سانتیمانتالیسم رها شده تا روایتی عاشقانه را تصویر کند. شاید اگر به درام زیبای خانم لووه فقط عاشقانه بنگریم کمی بی‌انصافی باشد. درام او خطی از زندگی‌ست که مخاطب را همراه با کاراکترها با دردمندی، گروتسک پیری و در نهایت شوق زندگی رو‌به‌رو می‌کند.
«ساندرا» مترجم و مادری مجرد است. از همان ابتدا گویی ضربآهنگ فیلم متناسب با قدم‌های ساندراست. او روز را از سر کار به‌سوی مدرسه و سپس در اختیار قرار دادن زمان خود به دخترش اختصاص داده است. هر سکانس گویی دری‌ست به‌سوی لحظه‌ای بعد در زندگی ساندرا و این توالی به‌هیچ‌وجه قطع نمی‌شود. اما کارگردان با ورود کاراکتر پدر رنگ دیگری به درام خود می‌دهد. پدر ساندرا یک استاد فلسفه‌ی بازنشسته است که حال دچار زوال مزمن عقل شده است. اولین برخورد او در این فیلم زمانی است که پدر از داخل در را قفل کرده و قادر نیست آن را باز کند. بازی زیبا و بی‌نقص «پاسکال گرگوری» در نقش پدر از همان پلان اول مخاطب را به‌درون دنیای شلوغ این استاد بازنشسته که لحظه‌لحظه در حال محو شدن است می‌برد. در فیلم «پدر» اگر بازی زیبای هاپکینز مخاطب را درگیر خود می‌کرد، در این فیلم پاسکال گرگوری یکی از ارکان این درام را بدون اینکه در بطن آن قرار بگیرد، تشکیل می‌دهد. کارگردان سعی دارد ساندرا مرکز روایت قرار بگیرد، اما مخاطب از همان ابتدا گویی هر لحظه منتظر گذر هفته و ملاقات دوباره‌ی او و پدر است. پدر در این ملاقات‌ها فردی است که تمام تلاش خود را برای حفظ شأن اجتماعی خود می‌کند و جنگی ناتمام با این زوال عقل دارد. این بازی کلامی پدر با زندگی و هر لحظه آب رفتن‌اش باعث قدرتمندی بیش‌ازحد درام می‌شود. در مقابل «لئا سیدو» در نقش‌آفرینی جدید خود نشان از بازیگری دارد که دیگر جا افتاده است. تمرکز زیاد کارگردان‌های سینمای فرانسه روی او به‌عنوان زن تیپیکال فرانسوی باعث شده این بازیگر فیلم‌به‌فیلم پخته‌تر شود و حال در این اثر و در نقش ساندرا که ضربآهنگ اثر به گام‌های او وابسته است، بازی بی‌نقصی از خود به‌نمایش بگذارد.
اما عاشقانه‌ی فیلم شبیه همه‌ی برخوردهای روزمره‌ی هر کدام از ماست که در لحظه‌ای ممکن است تبدیل به وابستگی شود. کارگردان مردی متأهل با نام «کلمان» را وارد زندگی ساندرا می‌کند. از آن‌سو به‌هیچ عنوان خانواده‌ی کلمان را به‌تصویر نمی‌کشد و به‌نوعی کلمان را در کنار ساندرا هویت می‌بخشد. زیرکی کار کارگردان در این است که حتی برای یک پلان وارد درون‌مایه‌ی خیانت نمی‌شود. او حتی ساندرا را همچون فردی وابسته به در منزل کلمان نمی‌برد. مرکز ثقل روایت ساندراست. او عاشق می‌شود و می‌داند فرد مقابل‌اش متأهل است. در اینجاست که توماس مان، پدر و آن‌چه در زندگی پدر رخ داده تبدیل به هویت درونی ساندرا می‌شوند.
شاید مهم‌ترین نکته در باب این فیلم و فرم تصویری آن ضربآهنگی‌ست که باعث جان بخشیدن به آن می‌شود. همان‌طور که در بالا اشاره شد هر سکانس در این اثر گویی دری‌ در یک عمارت است که ما را وارد اتاق دیگری می‌کند. این عمارت زندگی ساندراست و اوست که هر کدام از این درها را برای مخاطب باز می‌کند. کل روایت تبدیل به گذری نزدیک به ۲ ساعت در عمارت زندگی ساندراست. پس از تماشای فیلم است که مخاطب بی‌معطلی درهای عمارت ذهنی خود را همچون ساندرا باز می‌کند و در هم‌ذات‌پنداری با او کمی در باب زندگی عمیق‌تر می‌شود. شاید کلام زیبای پدر در دفترچه‌ی روزانه‌اش در باب ناامیدی تعریفی درست از این درام زیبا باشد:
«ناامیدی: گاهی باید تسلیم آن شد تا بتوان به‌خوبی درک‌اش کرد».

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟