برخی کاراکترها در ژانر دلهره سوگلی محسوب میشوند و بهنوعی مخاطبان این ژانر با آنهاست که به این سینما علاقهمند شدهاند؛ شیطان و دراکولا. کنت دراکولا همان اشرافزادهای است که با شیطان معاملهای را انجام میدهد و شیطان نیز همان است که حضور خود را در هر کالبدی عیان میکند. حال اگر کارگردانی بخواهد از وجود هر دوی اینها در یک کالبد استفاده کند باید گفت کارگردان جسوری است. این کار حرکت روی لبهی تیغ است و ممکن است از همان ابتدا مخاطب حتی مایل به ادامهی فیلم نباشد. «دنیل د لا وگا»، کارگردان آرژانتینی، در جدیدترین اثر خود سعی دارد چنین تلفیقی را در برابر مخاطب قرار دهد.
«سیسیلیا» بههمراه فرزندش، «مارتین»، عازم سفر است. در میانهی راه ناگهان ماشینی از مقابل به آنها برخورد میکند و همهچیز بهیکباره سیاه میشود. سیسیلیا در ساختمانی متروک بههوش میآید. خونآلود و گیج خود را به سرپناهی میرساند و در نهایت در بیمارستان بررسی میشود. سه روز از تصادف گذشته است و سیسیلیا چیزی بهخاطر ندارد.
این فیلم میزانسن بسیار خلوتی دارد و هر قابی که بسته میشود قادر نیست مخاطب را با خود درگیر کند. کارگردان برای جبران این نقص دائم از موسیقی و جامپاسکر استفاده میکند. استفادهی بیش از حد او از این دو تکنیک فیلم را از یک اثر داستانی در ژانر دلهره دور میکند. حتی واکنش کاراکترها و نوع برخوردشان با رویدادها نیز شبیه کمدی-اسلشرهای دههی ۱۹۸۰ هالیوود است و نشانی از یک اثر در ژانر دلهره ندارد. باتوجه به فیلمشناسی کارگردان میتوان علاقهی او را به این ژانر شاهد بود. اما این اثر نشانی از کارگردانی با تجربهی ۳ فیلم بلند در ژانر دلهره ندارد. روایت او در این فیلم آنقدر پارهپاره است که گویی حتی خودش نیز نمی داند تکههای پازل را چگونه در کنار یکدیگر قرار دهد. این پرشها در صورتی میتوانند به فیلم کمک کنند که خط اصلی روایت ساختارمند باشد. زمانی که نه کاراکتر اول فیلم بهدرستی شخصیتپردازی شده و نه کاراکترهای فرعی نقشی در پیشبرد روایت دارند نمیتوان انتظار شکلگرفتن یک فیلم دارای چارچوب را داشت.
بهشخصه بر این عقیدهام که آمریکای جنوبی و آسیای شرقی، بهسبب همهی آن رازآلودگی تاریخی خود، پتانسیل تبدیلشدن به قطب سینمای دلهره را دارند. این جمله را طی دو دههی اخیر در سینمای دلهرهی این دو منطقهی جغرافیایی شاهد بودهایم. اما غربال آثار دلهره در این دو سینما ما را به این نتیجه میرساند که تا رسیدن به ثبات فاصلهی زیادی وجود دارد. هنوز هم میبینیم که آثاری از این دست بیشتر شبیه آزمونوخطای ژانری میمانند تا یک فیلم پخته در ژانری واحد. در نتیجه همچنان باید صبر کرد تا سینما آمریکای جنوبی در ژانر دلهره به یک ثبات برسد و آن وقت است که میتوان شاهد آثار بسیار قدرتمندتری در سینمای دلهرهی این منطقهی جغرافیایی باشیم؛ منطقهای که از مکزیک تا پرو، از میان آتشفشانهای شیلی تا لابهلای درختان آمازون قصهای دستنخورده برای تبدیلشدن به اثری دلهرهآور پنهان شده است.