از بورگمن تا لونابار
گویی آقای وارمردام در اثر جدید خود دچار دلتنگی عجیبی برای فیلم «بورگمن» شده است و سعی دارد آن دنیا را در فاصلهای ۸ ساله دچار وسعت کند. در این فیلم نیز همان فضای سرد و عاری از موسیقی متن را شاهد هستیم که گویی دیگر امضای آثار این فیلمساز شده است. کارگردان در دو بخش قرار است روایت خود را از کلیت یک درام شهری به درون انتزاع هجوآلودی در باب مذهب ببرد. داستان او با چند کاراکتر که همهاشان را یک نمایش صحنهای به یکدیگر وصل میکند آغاز میشود؛ ماریوس که همسری مریض دارد و شبها قادر به خوابیدن نیست و هنگام تمرین نمایش دیالوگهای خود را فراموش میکند، گونتر که دختری با نام لیزی دارد و با ایزابل، همبازی خود و همسر کارگردان نمایش، رابطهای عاشقانه دارد و در نهایت گروهی از مردانی که کشیشمسلک هستند و این کاراکترها را تعقیب میکنند. از طریق این درهمآمیزی کاراکترها و زندگیهایاشان وارد این فیلم میشویم و میان خیابانهای سرد و خیس قرار است رشتهی اصلی روایت در برابر ما قرار بگیرد.
برعکس بورگمن در این فیلم با ابزوردیسمی آشکار مواجه هستیم؛ ابزوردیسمی که ناخودآگاه کمدی را نیز به مخاطب ارائه میدهد. در بورگمن افسار این ابزوردیسم زیر لایههای شخصیتپردازی کمیل پنهان شده بود و صرفاً از طریق کلیت روایت و حضور کاراکترهای مکمل به آن میرسیدیم. اما در اینجا از همان ابتدا گویی این روابط اسیر نوعی روزمرگی و پذیرشی شدهاند که حتی در نقطهعطفی که قرار است همهچیز را به ویرانی سوق دهد باز هم ساختار خود را از دست نمیدهند و صرفاً همهچیز همچون بازی خداگونهی آن مردان مرموز فروکش میکند. آقای وارمردام در اینجا کاراکتر کمیل را نیز با جسارت تمام درون روایت قرار میدهد و سعی دارد مخاطب آشنا با سینمای خود را به این نتیجه برساند که بورگمن همچنان روی زمین است و همچنان در بازیهای مختلفی که خود آنها را طراحی میکند در کالبدهای مختلف حضور دارد. اما آقای وارمردام او را حتی برای لحظهای در بطن روایت قرار نمیدهد و صرفاً همان نگاههای نافذ و تعجیل مملو از اطمینان این کاراکتر را در پلانهایی کوتاه در برابر چشم مخاطب قرار میدهد.
اما مشکل و در عین حال حسرت فیلم در بخش دوم آن نهفته است؛ زمانی که گونتر از اصل خود باخبر میشود. آقای وارمردام بهآنی همهی آن خداگونگی و چینش بازیها را در بخش اول تبدیل به روایتی علمی-تخیلی میکند تا از درون هجو خود را بیرون بکشد. باید گفت این مسیر بهسوی بیراهه میرود و جز آن سکانس مورد دلخواه کارگردان و رهایی مذهب و تصنعات مذهبی میان خلأ فضا عملاً هیچ تناسبی با کل هجو روایی اثر ندارد. آقای وارمردام در بخش دوم روایت عملاً وارد دنیای وسیعی میشود که سعی دارد از طریق نشانههای تصنعی موجود در آن همهچیز را حول دنیای پر از خلأ انسان و پر شدن آن توسط مذهب در طول تاریخ تصویر کند؛ دنیایی که هر زمان انسان دچار کمبودی هستیشناسانه میشود خود را به دامان مذهب میاندازد تا بتواند با خیال آسوده و بدون ترس از پیامدهای تفکر مسیری بدون سنگلاخ را ادامه دهد. شاید در نگاه اول کشاندن این تقابل به فضایی بیرون از زمین و به راه افتادن مجادلههای عقیدتی در میان فضاییها جالب بهنظر برسد، اما آقای وارمردام آن را در حد یک سکانس ارائه میدهد و همین بیعمقی باعث بر باد رفتن بخش دوم و تلاش فیلمساز میشود. در هر حال این فیلم در کلیت خود اثری قابل اعتنا از جنس هجویاتی است که انسان باید هر از چندگاهی در باب دنیایی که در آن زیست میکند به کار برد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.