دنیای پادآرمانشهری بیهیاهو و کسالتبار
در آثاری که وارد درونمایهی بقا میشوند و طی داستان کاراکتر اصلی باید برای زنده ماندن تلاش کند، کارگردان کار سختی را در پیش دارد. او از یک سو وارد داستانی شده که تککاراکتری است و از سوی دیگر باید مخاطب کمتحمل ژانر هیجانانگیز را لحظهبهلحظه در نقاط عطف نگاه دارد. آقای «آلبرت پینتو» را در کانال «یک فیلم، یک زندگی» با فیلم «خیابان مالاسانا» میشناسیم. در آن اثر دلهرهآور شاهد بودیم که پینتو نتوانست مخاطب را درگیر یک دلهرهی شهری کند. حال این کارگردان دنیایی را قرار است خلق کند که نظام توتالیتر زنان حامله را به دلیل کمبود منابع از جامعه حذف میکند. مشکل اصلی ما با روایت از همین جا آغاز میشود. پینتو آنقدر درگیر فرستادن کاراکتر خود به میان دریاست که فراموش میکند این مسیر روایی زیرسازی میخواهد. صرفاً نشان دادن چند کاراکتر بیمو با جلیقههای سیاه و گذری بهسبک بازیهای ویدیویی نمیتواند دنیای روایت را بسازد. پینتو در پردهی اول اثر خود مانند کودکی میماند که خیلی سریع میخواهد به پارک برسد و بازی کند. مخاطب در این پرده نه میتواند میا و نه همسرش را در تلاشی برای فرار از این مهلکه تماشا کند و طبق نظر کارگردان میا را تکوتنها در کانتینری میان اقیانوسی پهناور رهاشده میبیند.
داستان آقای پینتو در این اثر نمیتواند برای مخاطب منطق دنیای روایی را بسازد. تعجیل او در پردهی اول تبدیل به کسالت پردهی دوم میشود. میا در این اثر به هر طریقی باید زنده بماند و کارگردان همچون پدری مهربان ابزار زندگی را در اختیار او قرار میدهد. مخاطب سینمای هیجانانگیز و سینمای بقا آنقدر اثر خوب در این ژانر دیده که نتواند دینای آقای پینتو را بپذیرد. پینتو خودش در این اثر حضور دارد و ما دست او را میبینیم. البته این دست نه بهمعنای حضور فیزیکی او جلوی دوربین باشد، بلکه مقصود آن است که کارگردان درکی از دنیای تصادفی و پر از چالش چنین رخدادهایی ندارد و در نتیجه مجبور شده فیلم را همچون یک بازی ویدیویی در نظر بگیرد. میا در این فیلم هر بار که دستاش را دراز کند از جعبهای یا هر جایی وسیلهای برای ادامهی بقا پیدا میکند. این دنیا باورپذیر نیست و آقای پینتو این را بهتر از هر مخاطبی میداند و به آن واقف است. در نتیجه از زن حامله، مادری که برای فرزندش همه کاری میکند و مالیخولیای رنج فقدان کمک میگیرد تا مخاطب را پای اثر خود نگاه دارد. آنچه که گفتیم در باب منطق روایی داستان و چینش پازلهای فیلم بود، اما اگر کمی با دقت به اثر نگاه بیندازید متوجه انواعواقسام خطاهای تکنیکی و درکی کارگردان خواهید شد.
این فیلم توان ندارد که کاراکتر خود را بهمدت یک ماه روی اقیانوسی مواج سرگردان کند و به پایان برسد. آنچه مشهود است تمام شدن فیلم آقای پینتو در همان پردهی اول است. شاید تصور این مطلب آسان باشد که هر کارگردان صاحب قریحهای اگر کارگردانی این فیلم را میپذیرفت، بهراحتی میتوانست از دنیای سیاه بیرون در جهت رخدادهای پردهی دوم کمال بهره را ببرد. اما میا در دنیای آقای پینتو آن کاراکتری نیست که برای بقا دست به هر کاری بزند و هر آنچه که در تصویر میبینیم بازیها و حربههای کارگردان است. مخاطب دنیای هیجانانگیز دوست ندارد کارگردان و یاریرسانیاش به کاراکتر را در فیلم مشاهده کند. او از کارگردان انتظار دارد روایت را چنان در دنیای خلقشده دچار منطق کند که مخاطب بیواسطه همراه کاراکتر به درون چالشها برود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.