بوی خیابانهای بمبئی در درامی ساده و درست
شاید برای بسیاری از مخاطبان سینما که کشورها را فقط از قاب سینما میشناسند، هرزهنگاریهای هالیوود و بالیوود پردهای میان واقعیت و چشم مخاطب ایجاد میکند. درست در همین نقطه است که سینماگران مستقل وارد کوچهپسکوچههای نیویورک و بمبئی میشوند و کمی زندگی واقعی را در این ابرشهرها مشاهده میکنیم. «آدیتیا کریپالانی» از همان دست فیلمسازان آیندهدار هندوستان است که در لابهلای خیابانها، بزرگراهها و کوچهوپسکوچههای بمبئی بهدنبال خلق روایتهای خود است. او از اولین اثر خود تا «امروز نه» فقطوفقط سعی کرده روایتی بدون روتوش از رنج زن هندی گرفتار میان هزارسنت و هزارمذهب ارائه دهد. گاه زنهای تنفروش در بطن روایت او قرار دارند و گاه زنانی که قربانیان آزار جنسی و تجاوز هستند. حال او در روایت جدید خود بهسراغ دختری با نام «عالیه» رفته و در ابتکاری خوب سعی دارد از طریق دیالوگ زندگی دو فرد را در ذهن مخاطب مجسم کند.
عالیه بهتازگی در یک مرکز مشاورهی جلوگیری از خودکشی مشغول به کار شده است. چند سکانس ابتدایی مصاحبهی شغلی عالیه با رئیس مرکز مشاوره و با چند برش دورنمایی از یک مرد میانسال را روی پشتبام که قصد خودکشی دارد شاهد هستیم. در سکانسهای بعدی چند پلان از زندگی خصوصی عالیه را میبینیم که همراه پدر و مادری مسلمان زندگی میکند؛ بهاحترام آنها ردا بر سر میکند، اما در عین حال به کافه میرود و سیگار میکشد و در اتاق خود فقطوفقط در حال گوش دادن به موسیقیهای فاخر قرن بیستمی است. زندگی دوگانهی عالیه در همین چند پلان روبهروی مخاطب قرار میگیرد. اما روایت درست از زمانی وارد مسیر دوگانهی خود میشود که «آشوین»، همان مرد میانسال بالای پشتبام، زنگ میزند و تبدیل به اولین سوژهی مشاورهی عالیه میشود. در ادامه و سکانسبهسکانس شاهد نزدیکی این دو کاراکتر به یکدیگر و بهاشتراک گذاشتن زندگیهایاشان خواهیم بود.
کارگردان برای دوری از بهوجودآمدن فضای «کی از کی بدبختتره» در رابطهی بین این دو و تلاش عالیه برای دور کردن آشوین از خودکشی وارد درام شهری میشود. عالیه در این فیلم هم سوار مترو، هم اتوبوس شهری و هم تاکسی میشود و هم پیادهروی میکند. مخاطب در تمام این مدت گویی همراه عالیه سفری شبانه را در دل بمبئی ار سر میگذراند. همین تغییر لوکیشنها و بهازای هر تغییر نزدیکی بیشتر بین کاراکترها باعث دور شدن از فضای گفتهشده در بالا میشود. مخاطب در حین این دیالوگها نیازی به فلشبک ندارد و کارگردان هم قصد ندارد به او چیزی از گذشته نشان دهد. تنها چند عکس از گذشتهی عالیه و افراد دخیل در زندگی او باعث باز شدن درهای ذهن مخاطب برای تصویری کردن این گذشته میشود. از آنسو کارگردان برای زندگی آشوین حتی یک قطعهعکس هم نشان نمیدهد و این آشوین است که باعث خلق این تصاویر در ذهن مخاطب میشود. چنین اثری بیشک نیاز به شخصیتپردازی خوب و دیالوگنویسیهای هنرمندانهای دارد که بازیگران بتوانند با مکثها و اکسانگذاریهای مناسب مخاطب را بهسوی بطن روایت هدایت کنند.
جغرافیای هزاررنگ هندوستان نیاز به چنین روایتهایی دارد. چنین کارگردانهای جوانی آیندهی روشنی را برای سینمای مستقل هند خواهند ساخت و مخاطب سینما هم پس از این دیگر قرار نیست هند را لزوماً از طریق عینکهای قلابی بالیوود تماشا کند. بگذارید اینگونه بنگریم که چنین درامهای سادهای همچون هموارکنندهی مسیر برای دیگر فیلمسازان پنهان هندوستان بهحساب خواهند آمد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.