در باب جنبش مامبلکور و نقش پررنگ آن در سینمای مستقل آمریکا پس از سال ۲۰۰۰ در مروری که بر فیلم «جلسهی احضار روح» داشتیم صحبت کردیم. حال با یکی دیگر از فیلمهای این جنبش در سال ۲۰۲۱ روبهرو هستیم.
فیلم داستان «مایکل»، پسری نوجوان، است که در اوج تنشهای ذهنی سن بلوغ بهسر میبرد. او در چندراهی بین سنت، زندگی مدرن و آیندهی پر از ابهام خود گیر کرده است. از یک سو پدر از او انتظار دارد که طبق برنامههای تعیینشده راه را برای ورود به کالج هموار کند. پدر نمیخواهد پسرش هم مسیر یک کارگر سادهی ساختمانی را طی کند. از سویی دیگر دو دوست او قرار دارند که تمام زمان بیرون از خانه را همراه آنها سپری میکند و بهنوعی مشوق او برای تبدیل شدن به یک اسکیتباز حرفهای هستند. مایکل این داستان تینیجری مانند تمام کاراکترهای نوجوان سینمای مستقل هیچ نشانی از نوجوانهای سرخوش و دچار هیجان کاذب در سینمای جریان اصلی هالیوود ندارد. یکی از فاکتورهای مهم کاراکترهای اول سینمای جنبش مامبلکور و فیلمهایی که در این ساختار ساخته میشوند نزدیکی هرچهبیشتر آنها به یک فرد معمولی و باورپذیر در جامعه است. در این سینما کارگردان دیگر فضایی داستانی و تخیلی خلق نمیکند بلکه کاراکترهای خود را در محیط کاملاً رئالیستی جامعه قرار میدهد. هر چه در این سینما میگذرد برشی از زندگی واقعی یک نوجوان است.
مایکی آلفرد در فیلم جدید خود سعی کرده تا جایی که میتواند دوربین روی دست را امتحان کند تا سکانسهای فیلماش را بیشازپیش به واقعیت نزدیک کند. استفادهی بهجای او از دیالوگهای ساده و بعضاً بداهه توسط کاراکترها باعث شده تا فیلم هیچ نیازی به سریع و کند شدن ضربآهنگ نداشته باشد. اتفاقاً با یک مونوتون روان روبهرو هستیم که بخشی از زندگی یک نوجوان است. پس در چنین فرمی میتوان محتوای مورد نظر را قرار داد. مایکل نوجوانیست که سعی دارد بهترین مسیر ممکن را برای خود انتخاب کند. او مانند هر نوجوانی در جامعه عاشق دیده شدن توسط دختر مورد علاقهاش است و دوست دارد جایی بین جمعهای بزرگ پیدا کند. او با پدر خود مشاجرهای ندارد اما سعی میکند مسیر خود را ادامه دهد. کارگردان به زندگی او آبوتابی نمی دهد، چرا که اگر کوچکترین دخالتی در تزریق هیجان کاذب به زندگی او داشته باشد هم کاراکتر و هم فضا دچار گسست میشوند. بههمین سبب است که از ابتدا تا انتهای فیلم گویی در حال تماشای مستندی از زندگی یک نوجوان از طبقهی متوسط هستیم.
فیلم «هالیوود شمال» داستان یکی از میلیونها نوجوانی است که در سرتاسر دنیا در حال زیست هستند. کارگردان تا جایی که توان داشته سعی کرده کاراکتر خود را جهانوطنی ارائه دهد و از تزریق فاکتورهای صرفاً آمریکایی به زندگی او پرهیز کند. مخاطب در همان پردهی اول که با شخصیت مایکل همذاتپنداری میکند متوجه این نکته خواهد شد و تا پایان نیز مایکل را همچون نوجوانی که میتواند در هر کجای این جهان دچار چنین بحرانهایی شود تصور میکند. زیبایی سینمای مستقل به همین نگاههای مستقل و بهدور از رنگولعابهای غلو شده است. تماشای چنین آثاری در بین خیل آثار جریان اصلی، مخاطب سینما را همچنان امیدوار نگه میدارد.