اگر یک روایت سینمایی را همچون کالبد انسانی در نظر بگیریم، این روایت برای حرکت کردن نیاز به دست و پا دارد. اجزای روایت همچون مفصلها باعث پیشروی اثر میشوند. زمانی که فیلمساز نتواند این اجزا را در ساختاری منطقی و دارای کالبد مقابل مخاطب قرار دهد، نتیجهاش خلق اثری بیجان میشود. فیلم «سر و صدا» دومین اثر «استیفن گیپنس» است. اثر اول او همچنان غیر قابل دسترس است و بههمین سبب اولین مرور در باب سینمای این کارگردان را باید از فیلم دوم او شروع کنیم.
همانطور که انتظار میرود، این اثر هم مانند بسیاری دیگر از آثار رازآلود با افتتاحیهای غریب آغاز میشود؛ زنی سفیدپوش که نوزادی در آغوش دارد به برکهی روبهروی خود خیره شده است و سپس به درون برکه گام برمیدارد. مردی از پشت سر با سرعت بهدنبال او میرود و در آب شیرجه میزند. پس از این افتتاحیه با اسبابکشی یک زوج جوان روبهرو میشویم که وارد همان خانهی کنارهی برکه شدهاند. مت و همسرش بلاگرهای اینستاگرام هستند و گویا از همین طریق هم امرار معاش میکنند. اینکه در حین تماشای یک اثر که نمیتوانیم با کاراکترهایاش ارتباط برقرار کنیم، اشتباه را به گردن بازی بد بازیگران بیندازیم، همان کاری است که کارگردان ضعیف میخواهد. کارگردان در این اثر هیچ شخصیتپردازیای ندارد. کاراکتر «مت»، علیرغم تلاش بازیگری که نقش او را برعهده دارد، بسیار بیبخارتر از آن چیزی است که بازیگر تلاش میکند به مخاطب ارائه دهد. این کاراکتر که شخصیت اول فیلم هم محسوب میشود، نه در پردهی اول و نه در کل پردهی دوم نمیتواند مخاطب فیلم را همراه خود کند. کارگردان سعی دارد رازی را در دل گذشتهی این عمارت و خانوادهی مت پنهان کند. اما این پنهانکاریها قرار نیست مخاطب را به چالش بکشند.
روند روایت بهگونهای است که هیچ پاسخ منطقیای برای پرسشهایی که در ذهن مخاطب ایجاد میشود ندارد. در نتیجه هر اتفاقی را که در طول فیلم مشاهده میکنیم حکم کلیپهای بسیار مبتدی و نائیو را دارد. کاراکترها در بطن رخدادها درگیر آنها میشوند و مخاطب حتی برای یک رخداد هم که شده نمیتواند آن را واکاوی کند. درام این کارگردان مفصل ندارد و بههمین سبب نمیتوان انتظار حرکتی رو به جلو را از آن داشت. این روایت همچون برکهی مقابل آن خانهی بزرگ راکد است و در طول ۹۰ دقیقه هیچ حرکتی ندارد. کارگردان انتظاری بیجا از مخاطب خود دارد. او انتطار دارد که مخاطب تغییر رفتارهای یکباره و بدون پیشینه را از مت بپذیرد. گیپنس در پردهی سوم و در چند دیالوگ قصد دارد این حفرهها را پر کند؛ اینکه مت همچون مادر خود دچار نوعی فروپاشی ذهنی و روانی است و همهی اتفاقاتی که در پردهی دوم از سر گذرانده حاصل همین میراث ژنتیکی است. این نوع منطق چیدن برای یک روایت بهنوعی گره از سر باز کردن است.
فیلم «سر و صدا» هیچگاه شکل نمیگیرد. بسیار سادهلوحانه است که از مخاطب انتظار داشته باشیم که رازآلودگی روایت را در نگاههای خیرهی ساکنان روستا به همسر مت درک کند. کارگردان باید پشت این نگاههای خیره داستانی را قرار دهد. اینکه صرفاً از یک کارخانهی متروک و قدیمی نام برده شود و کاراکتر اصلی را درگیر جستوجو برای رسیدن به دالانهای زیرین آن کنیم، حداقل در قد و قوارههای کاراکتر مت نیست. مشکل اصلی این روایت کاراکتر سرگردان مت است که در اثری بیمنطق سرگردان است و بیآنکه حتی بهاندازهی یک سکانس تغییر رفتار او را بهصورت روانی شاهد باشیم، ناگهان دچار فروپاشی روانی میشود. این روایت از همان دست آثاری است که گویی در بین آن سکانسهای زیادی برش خوردهاند و آنچه مقابل ما قرار دارد بخشی از روایت است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.