نوجوانهای بهدام افتاده
رابطهی بین ژانر دلهره و نوجوانها، رابطهایست ناگسستنی. بیشتر اوقات عدهای نوجوان، که حداکثر یک گروه ۵ نفره یا ۴ نفره را تشکیل میدهند و قرار است در دامهایی که هیولاها یا روحهای سرگردان کارگردان چیدهاند، گرفتار شوند. داستان این فیلم نیز جز همان که گفتیم نیست. عدهای از نوجوانها را برای یک هفته به کمپی جنگلی میآورند تا زندگی بدون تکنولوژی را تجربه کنند. بر حسب قرعه هر ۵ نفر یک گروه را تشکیل میدهند و راهی جنگل میشوند.
بارتوش کوالسکی، در اولین تجربهی همکاری خود با نتفلیکس سعی کرده تا پلاتهای روتین هالیوودی در ژانر دلهره را به درون جنگلهای لهستان ببرد. فیلم او چیزی اضافهتر از نسخههای هالیوودی ندارد. تنها تفاوتاش لوکیشن انتخابیست. حتی این لوکیشن هم ما را بهیاد سری فیلمهای «پیچ اشتباهی» میاندازد. در هر حال، ۵ نوجوان درگیر در این ماجرا قرار است در دام برادران دوقلویی بیفتند که سی سال پیش بر اثر مادهای کیهانی تبدیل به دو هیولای آدمخوار شدهاند.
کارگردان از همان ابتدا گویی هیچ ایدهای برای ادامهی ماجرا ندارد. اما سوال اینجاست که چرا قرار است یک داستان شلخته را نزدیک به دو ساعت ادامه دهد؟ او در طول فیلم خود سعی کرده با انتخاب موسیقیهای دلهرهآور فولکلور و موسیقی تلفیقی کلاسیک-مدرن، کمی فیلم را دچار آن تعلیقهای موجود در سری فیلمهای «کینه» یا «حلقه» کند. اما باز هم مشکل اساسی در روایت مانع از پیوند موسیقی و تصویر میشود. لوکیشنی که میتوانست بهتسخیر یک اثر خوب و دلهرهآور درآید، تبدیل به جایی شده که عدهای نوجوانِ بیهدف در پلانهای ابتر کارگردان شلنگتخته میاندازند. حتی فلشبکهای داستان هم نمیتوانند روایت را از این آشفتگی نجات دهند.
کارگردان سعی کرده در چینش نوجوانهای درگیر در این ماجرا، از هر قشری استفاده کند؛ دختری بلوند که بهگفتهی خودش همه او را برای سکس میخواهند و چارهای جز تن دادن به این خواستهها ندارد. پسری دگرباش که در جامعهی لهستان قرار نیست کسی او را همان چیزی که هست بپذیرد. پسر باکرهای که همیشه آن چیزی که نیست را جار میزند. دختری گوشهگیر که از یک تصادف جان سالم بهدر برده است. پسر چاقی که همهی زندگیاش بازیهای کامپیوتریست. و در نهایت راهنمایی که سعی دارد حرفهای بودن خود را به رخ دیگران بکشد. اما تمام این موارد را فقط در دیالوگهای یک خطی این کاراکترها میبینیم و تصویر چیزی از این شخصیتپردازی به ما نمیدهد. پس میتوان گفت که فیلم هیچ شخصیتی ندارد و فقط شاهد عدهی ماکت هستیم که قرار است سلاخی شوند.
کارگردان بیتجربهی این فیلم، خود را درگیر هیچ خلاقیت و نوآوریای در روایت نکرده است و سعی کرده داستانهای روتین در ژانر دلهره را در لوکیشنی جدید و زبانی غیرانگلیسی به نمایش بگذارد. اما باید گفت که جز موسیقی، فیلم دیگر چیزی برای دفاع ندارد و زمان طولانی آن را میتوان به این حساب گذاشت که کارگردان سعی کرده در این بین بهدنبال راه فراری برای تزریق هیجان به مخاطب بگردد. اما در هیچ کجای داستان چنین هیجانی را شاهد نیستیم و فیلم آرامآرام که به پایان خود نزدیک میشود، راه را برای فراموشی خود نیز بازتر میکند.