ادامهای ضعیف
«اوله بورندال» را در کانال «یک فیلم، یک زندگی» با مرور فیلم «سایه در چشمان من» میشناسیم. اما همانطور که در آن مرور هم اشاره کردیم این کارگردان آثار قابل توجهی را طی سه دههی اخیر در سینمای اسکاندیناوی روی پرده برده است. حال او بهسراغ ادامهی اثر دلهرهآور «نگهبان شب» خود رفته است. آقای بورندال در سال ۱۹۹۴ این فیلم را روی پرده برد که در آن شاهد درگیری یک نگهبان شب جوان با نام «مارتین» در مرکز پزشکی قانونی با یک قاتل سریالی بودیم. حال در سی سال بعد از آن ماجرا کالینکا، همسر مارتین، بر اثر خودکشی جان خود را از دست داده است. مارتین نیز پس از مرگ همسر دچار پارانویا و افسردگی همزمان است و دخترشان «اما» بهعنوان کاراکتر اصلی به درون ماجرای پدر و مادر میرود.
روایت جدید آقای بورندال از همان ابتدا قدرت درگیر کردن مخاطب را ندارد. در فیلم محصول ۱۹۹۴ گویا با روایتی بهمراتب جذابتر روبهرو بودیم که کارگردان سعی کرد از طریق آن مخاطب را با کنش و واکنش بین ماریتن و وارمر روبهرو کند. در این روایت اما با چنین کنش و واکنشی بین اما و گذشتهی والدیناش مواجه نیستیم. آقای بورندال گویی این اثر را با عجله تولید کرده است و همهی اتفاقات در آن بدون هیچ پیشینهی منطقی صرفاً برای پر کردن زمان فیلم مقابل چشم مخاطب قرار میگیرند. مشکل اصلی این روایت شخصیتپردازی کاراکتر اما و دوستاناش است که در هیچ جای داستان قادر نیستند روایت را پیش ببرند. حتی کاراکتر مارتین هم با اینکه همان بازیگر فیلم محصول ۱۹۹۴ (نیکولای کستر والدائو) نقش او را بازی میکند قادر نیست شمایل یک کاراکتر درمانده و دچار افسردگی را تصویر کند. در کنار اینها بیدار شدن روح وارمر درون کالبد دخترش نیز اسیر کلیشهای زرد است.
شاید تنها نقطهای که میتوان کمی به روایت امیدوار بود همان سکانسهای گرهگشایی است که اما درگیر هویت دختر وارمر میشود و این سرگشتگی از طریق برشها بهخوبی به مخاطب انتقال داده میشوند. همانطور که میبینیم این اتفاق امیدوارکننده در انتهای فیلم رخ میدهد و تقریباً کل مسیر روایت به هدر رفته تا این رخداد تصادفی تبدیل به نقطهی قوت اثر شود. حتی پس از این سکانسها و پس از شروع بازی موشوگربه در تیمارستان نیز فیلم بهیکباره فروکش میکند. آقای بورندال در این اثر نشان میدهد که چندان حوصلهی پرداخت به دلهرهی جسمی را ندارد. بههمین سبب است که توحش موجود در قتلهای وارمر عقیم باقی میمانند. آقای بورندال به هر بهانهای سعی دارد با این توحش مواجه نشود و فقط از طریق دیالوگها و میمیک چهرهی بازیگران به آن بپردازد. این تصمیم در روایتی که هویتاش دلهرهی جسمی است اشتباهی ویرانگر محسوب میشود. در نتیجه آن چیزی که بهعنوان فیلم در برابر مخاطب قرار میگیرد اثری خنثی با هیجانهایی کاذب است که سعی دارد خود را سرزنده نگاه دارد. آقای بورندال کارگردان قابل احترامی در سینما اسکاندیناوی است و بهنظر میرسد باید کمی خود را دوباره درون آثاری چون «فقط یک عاشقانهی دیگر» قرار دهد و همان مسیر را پی بگیرد. شاید بهتر است او بهجای عوض کردن شاخهها به تأمل بیشتر در روایتهایی که در آنها موفق بوده بپردازد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.