شکستن کلیشهها نبوغ میخواهد
سالهاست که بسیاری از استودیوهای بدنهی هالیوود برای صرفهجویی در هزینه سعی میکنند آثار خود را در لوکیشنهای کانادا فیلمبرداری کنند. اما سینمای کانادا و بهخصوص سینمای مستقل آن بخشی از سینماهای پیشرو محسوب میشود. بهنوعی میتوان کانادا را مملو از کارگردانهایی دانست که با جسارت کلیشههای رایج – حتی کلیشههای سینمای مستقل – را میشکنند. فیلم اول خانم «استفنی جولین» روایتی از همین دست است.
افتتاحیه همهچیز را در باب کاراکتر «کارلی»به ما میگوید. کارگردان نیاز نیست با شور وارد زندگی این نوجوان شود. در همان چند نما کارلی را نوجوانی از هم پاشیده و سرگردان نظاره میکنیم. او دختری تقریباً ۱۷ ساله است که اوج میل جنسی او را فرا گرفته است. مادر همیشهمست او روی کاناپه در خماری بهسر میبرد. در نتیجه کارلی خودش است و خودش. در برابر او «لورا»، رفیق صمیمی کارلی، قرار دارد که حداقل مادری هوشیار دارد. کارلی نیز اکثر عصرها را کنار لورا میگذراند. هر دوی آنها مادرانی مجرد دارند و پدر همچون وجودی کمرنگ در حاشیه است. اما لورا در این بخش نیز از کارلی پیشی گرفته است. لورا برخی از آخر هفتهها را نزد پدر است. در اینجا دیگر کارلی کاملاً، اما در سکوت، از هم میپاشد. کارگردان درست در نقطهای که باید «دیگری» کارلی را فرا میخواند و به او کالبد میدهد. از اینجا بهبعد شاهد مکالمههای کارلی و دیگریاش هستیم که قبل از هر تصمیمی با یکدیگر مکالمهای کوتاه دارند.
این فیلم بهطور کامل و با تأمل هیجان جنسی یک دختر نوجوان را بهتصویر میکشد. از آن سو کارگردان در فمینیسمی قابل احترام کاراکترهای زن خود را در آغوش میگیرد. مخاطب در طول فیلم با کارلی اخت میگیرد، از او متنفر میشود و در نهایت جز ترحم چیزی برای او ندارد. همهی این احساسات مدیون شخصیتپردازی خوب کارگردان و صبر او در این پرداخت است. او اثر خود را با ضربآهنگی کاملاً ملایم پیش میبرد و هیچ عجلهای برای بهتصویر کشیدن رخدادها ندارد. در نتیجهی همین تصمیم عاقلانهی کارگردان مخاطب نیز وارد این زندگی حاشیهی شهری میشود. اتفاقات فیلم در سال ۱۹۹۸ رخ میدهند. کارلی همچون لولیتا، اما نه لولیتای عشوهگر، پدر لورا را در آغوش میگیرد. کارلی این وادادگی را نه در نتیجهی فوران شور جنسی که بهسبب فقدان خانواده نشان میدهد. همهی زنهای این داستان تکافتادههایی در احاطهی مردان هستند. مادران کارلی و لورا در نتیجهی رابطهای کوتاه این دو را حامله شدهاند. لورا نیز در نتیجهی هم خوابگی با همکلاسیاش حامله شده است. در این میان کارلی باز هم خود را تکافتادهای بیش نمیبیند. اینجاست که پردهی سوم بهشیوهای درخشان بهسوی از هم پاشیدگی کارلی پیش میرود. کارگردان آنچنان کارلی را پرورده است که رخدادهای پردهی سوم گویی همان واقعیت محض در دنیای این دختر نوجوان هستند. دوربین کارگردان در حرکات خود عجول نیست و همین باعث میشود مخاطب بی هیچ مزاحمتی به درون دنیای کارلی برود.
فیلم «شکوفههای شب» مانند هیچ فیلمی نیست و قرار هم نیست باشد. روایت آنقدر پخته است که حتی نیازی به خردهروایتها نیست. موسیقی مینیمال فیلم همچون روغن چرخدندههای روایت را به نرمی میچرخاند. در این بین نباید از بازی خوب و تحسینبرانگیز کاراکترهای نوجوان فیلم گذشت. «جسیکا کلمنت» ۲۶ ساله بهخوبی توانسته کارلی ۱۷ ساله را بهنمایش بگذارد. با دیدن فیلمهایی از این دست میتوان چنین گفت که سینما هنری است که فیلمساز با داشتن تسلط روی روایت و فهم موضوعی از روانکاوی شخصیتهای دنیای واقعی میتواند حتی در فیلم اول خود نیز تصویری بیپرده از زندگی ارائه دهد؛ بیآنکه دستبهدامان جادوهای اغراقآمیز هنر هفتم شود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.