پیش از شروع اولین تصویر از فیلم، صدای موسیقیای رمزگونه و عجیب شنیده میشود. سپس پسری جوان با کیفی بزرگ در میان جنگلی تاریک دیده میشود. «ژِنیا» ماساژور است. او قرار است به حومهی یکی از شهرهای کشور لهستان برود و در منطقهای متعلق به ثروتمندان شروع به کار کند. مهاجری روسی از چرنوبیل که دقیقاً هفت سال پیش از رخداد عظیم چرنوبیل به دنیا آمده است. ورود ژنیا به این منطقه مانند ورود یک نجاتدهنده به آنجاست؛ زمانی که او میتواند تمام افراد آن منطقه را به آرامشی درونی برساند.
فیلم «هرگز دوباره برف نخواهد بارید» پر شده است از عناصر رئالیسم جادویی و طعنههای گزنده به طبقهای از مردمان ثروتمند که با ایزوله کردن و جدا کردن خود از مابقی جامعه سعی میکنند وجهی برتر برای خود ایجاد کنند. ثروتمندانی که همگی سفیدپوست هستند و درون خانههایی سفیدرنگ با دیوارهای بلند و البته پنجرههای زیادی که هیچکدامشان نیز پرده ندارند، زندگی میکنند. افرادی که تنها میخواهند دیده شوند و خود را برتر از دیگری بدانند اما برخلاف آنچه که خود نشان میدهند همگی از درون افسرده هستند و با غمهای خود حتی خو گرفتهاند. افسردگی و روزمرگی و تلاش آنها برای بینقص بودن از درون، همهی آنها را فرسوده کرده است. ژنیا با رفتن به هر خانه، یک خانوادهی متفاوت را در برابر دیدگان ما قرار میدهد و با دستان جادویی خود و نیز با هیپنوتیزم کردن آنها این افراد را به آرامشی میرساند که آنها سالها برای رسیدناش تلاش میکردند. ما هر یک از این افراد و مشکلاتی که دارند را میبینیم و حتی به درون افکار آنها نیز وارد میشویم. این فیلم در تصاویری جادویی ما را برای زمانی اندک به درون احساسات شخصیتهای خود میبرد و درد درون آنها را نشانمان میدهد. شخصیتهایی که همگی در تظاهر کردن خبره شدهاند و البته در دام این تظاهر گرفتار شدهاند.
تمام اتفاقات فیلم «هرگز دوباره برف نخواهد بارید» در منطقهای حفاظتشده که برای ورود به آن باید از یک نگهبانی رد شد، رخ میدهد. منطقهای که در آن تمام خانهها اندازهشان بزرگ، رنگهاشان سفید و ظاهر همهشان شبیه به هم است. فیلم در یکی دو سکانسِ بهخصوص با نشان دادن تصویری با نمای دید پرنده و حرکت در میان این خانههای یک رنگ به خوبی توانسته است فضای مرده، مصنوعی و ساخته شده در این محیط را به تصویر بکشد. در واقع اولین اتفاقی که ما را در این فیلم متوجه خود میکند بعد از موسیقی، تصاویر آن است. تصاویری که با فیلتری خاکستری و آسمانی که در آن هیچ چیز نیست نه ابر و نه خورشید توانسته است فضای سرد آن منطقه و البته مردمان آن را نشان دهد. در این میان اما نورهای موربی که از پنجرههای بزرگ هر خانه وارد میشود توانسته است این فضای سرد را به صورتی مالیخولیایی و غریب کند. نوری که تنها انتظار یک پنجره را دارد. و از همان امیدی حرف میزند که در انتظار است تا وارد خانههای این افراد شود. کسانی که غم در خانههای آنها لانه کرده و همگیشان را گرفتار کرده است. اما این فیلم این غم را با یک کمدی سیاه و ریز درآمیخته است چنان که در بعضی سکانسها میتواند صدای خندهی ما را هم بلند کند، مانند تنها سکانسی که صدای خندهی ژنیا بلند شنیده میشود.
فیلم «هرگز دوباره برف نخواهد بارید» توسط یکی از کارگردانان باتجربهی لهستانی «ماوگوژاتا شوموفسکا» و فیلمبردار همراه همیشگی او «میخاو انگلرت» ساخته شده است. فیلمی که به شدت متأثر از تصاویر خود است و تمام کلام خود را در تصاویر خود جای داده است. در حقیقت میتوان این فیلم را بدون دیالوگ هم دید چراکه تصاویر و البته موسیقی آن به زیبایی سخن میگویند. موسیقیای که در آن پژواک عجیب و غریب صداها در زمانهایی خاص توانسته است از رمزورازهای این خانوادهها حرف بزند. تصاویر واید و لانگشاتهایی که در بطن روایت بارها و بارها از درون این منطقه نشان داده میشود و شخصیتهای خود را در درون این فضای بزرگ و سرد نشان میدهد از همان المانهایی است که تصاویر را برتر کرده است. تصاویری که بارها ژنیا را در میان فضاهایی خالی و بزرگ دنبال میکند و او را از این منطقهی بزرگ و خاص خارج کرده و وارد اتاقی کوچک در میان شهر میکند به این شخصیت معنایی رمزگونه داده و از حقیقت تلخ زندگی او میگوید. حقیقتی که در قابعکس قرارگرفته در اتاق او نهفته شده است.
فیلم «هرگز دوباره برف نخواهد بارید» فیلم منتخب کشور لهستان برای اسکار ۲۰۲۱ است و باید دید آیا این بار شوموفسکا میتواند با داستان و روایت جادویی خود و تصاویری که هر شات آن یک اثر هنری زیباست توجه منتقدان را جلب کند.