چرا این دو کارگردان هنوز نمیتوانند پرسش الهیاتی خود را مطرح کنند؟
گاهی با برخی روایتهای سینمایی روبهرو هستیم که در یک لوکیشن و بر اساس دیالوگهای بین کاراکترها فضاسازی میکنند. در تاریخ سینما با آثار درخشانی در این باب روبهرو بودهایم؛ از «۱۲ مرد خشمگین» تا «خدای قتلوعام». این دسته از فیلمسازان سعی میکنند موقعیتها را از درون دیالوگها تصویر کنند و بهنوعی باید گفت انتزاع در این دست روایتها حرف اول را میزند. «کری سالومون» و «چاک کونزلمن» در طی یک دههی اخیر آثار بسیاری را نوشتهاند یا روی پرده بردهاند. بهطور مثال سهگانهی «خدا نمرده است» نشان از درونمایهی ذهنی این دو کارگردان دارد. آنها سعی کردهاند روی مرز بین واقعیت بیرونی جامعه و انتزاع مذهب گام بردارند و در این راه کفهی نگاه الهیاتی در آثار آنها سنگینتر است. اما نگاه این دو به موضوع الهیات همچون کف آب روی دریاست. آنها در جدیدترین اثر خود فضای لوکیشن را محدود کردهاند و قرار است از طریق دیالوگ بین یک روانشناس و یک محکوم به اعدام دوباره وارد مقولهی الهیات شوند.
سالومون و کانزلمون در طی این یک دهه بسیار سعی کردهاند پرسشی الهیاتی را در آثار خود مطرح کنند. اما هیچگاه این پرسش را بهطور مشخص تصویر نمیکنند. آنها سعی دارند از دل واقعیت دنیای قابل لمس مخاطب را کمی به انتزاع غیرملموس نزدیک کنند. پس بهتر آن است که بگوییم کفهی نگاه مذهبی در آثار آنها بسیار قابل لمس است. «جیمز» یک روانشناس است که برای تأیید حکم اعدام «ادوارد» بهسوی زندان ایالتی در حرکت است. کارگردانها قبل از همراه کردن مخاطب با جیمز افتتاحیهای را که در آن یک مرد خود را از ساختمان به پائین پرتاب میکند نشان میدهند. پس از ورود جیمز به زندان و ملاقات با رئیس زندان متوجه میشویم که آن مرد دکتر استوارت، روانشناس قبلی ادوارد بوده است. در هر حال باید ملاقاتی بین جیمز و ادوارد صورت بگیرد تا جیمز بتواند رأی نهایی خود را در خصوص این قاتل سریالی صادر کند و اعدام نیز رأس ساعت ۱۱ شب انجام شود.
فیلم با ورود جیمز به اتاق ملاقات و روبهرو شدن با ادوارد وارد هستهی اصلی خود میشود. دیالوگهای پینگپنگی از همان ابتدا مخاطب را درگیر میکنند. ادوارد از همان ابتدا خود را نفاریوس مینامد؛ شیطانی که بدن ادوارد را تسخیر کرده است. طبق معمول جیمز با انکاری برآمده از منطق و آتئیسم با سر تکان دادن از او میخواهد تا با ادوارد صحبت کند. منطق دیالوگها بدین گونه است که پایان دیالوگ یک کاراکتر تبدیل به موضوع بعدی برای بحث میشود.
باید گفت که دیالوگهای پینگپنگیای که حدود ۷۰ دقیقه بین این دو در جریان است چیزی کم از آثار خوب سینمای جهان ندارند. تسلط «شان پاتریک فلانری» و «جردن بلفی» روی دیالوگها و تن صدای هر دو نشان از بازیگردانی خوب و دقیق کارگردانهای این اثر دارد. ادوارد در استدلالی که برای جیمز میآورد او را محکوم به سه قتل میکند. در طی دیالوگ مادر و همسر بهعنوان قربانیهای ابتدایی اشاره میشوند و ادوارد استدلالهای محکمی در این خصوص دارد که باعث میشود جیمز ریتم منطقی خود را از دست بدهد. فیلم از طریق همین استدلالها جان میگیرد. در طی این دیالوگهای انفجاری مخاطب درگیر تار و پود زندگی جیمز میشود.
مشکل آنجاست که هر دو کارگردان در طی هفتاد دقیقه دیالوگ انفجاری در این روایت قادر نیستند از موضع خود در برابر انتزاع مذهب و دنیای پیرامون پرده بردارند. آنها در نهایت دستبهدامان کلیشههای ماورائی شیطان میشوند و در نهایت روند روانکاوانه و الهیاتی تبدیل به یک کلیشهی دلهره میشود. حداقل از این اثر با منطقی که هفتاد دقیقه در حال گذر به پسایای ذهن جیمز بود انتظار میرفت مسیر خود را بهسوی کلیشهها تغییر ندهد. در هر حال جیمز قتل سوم را هم مرتکب میشود؛ اعدام ادوارد. تماشای این اثر برای آن دسته از فیلم سازان جوان و بهدنبال کسب تجربه توصیه میشود و باید گفت دیالوگها و منطق روایی فیلم در دیالوگهای بین ادوارد و جیمز یک کارگاه تصویری برای فیلمنامهنویسی است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.