پوستر فیلم نور طبیعی

من کدام سوی این ویرانی ایستاده‌ام؟

نور طبیعی
Natural Light
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۲.۵
نویسنده مصطفی ملکی

روایت‌های بسیاری را از جنگ جهانی دوم و از زاویه‌دید طرف‌های درگیر در این جنگ خانمان‌سوز شاهد بوده‌ایم؛ روایت‌هایی از ملودرام گرفته تا اکشن‌های بی‌ سر و ته. در این میان بسیار بوده‌اند کارگردان‌هایی که در لابه‌لای این آتش و ویرانی کاراکتری را خلق کرده‌اند و از زاویه‌دید او وارد این معرکه شده‌اند. سینمای مجارستان منبعی برای چنین ورودی به جنگ است و هر چند سال یک بار، یکی از فیلمسازان این حوزه وارد این کار و زار می‌شود. در مرور سینمای این کشور به معرفی آثاری از این دست پرداختیم. حال در سال ۲۰۲۱، «دینش ناجی»، با فیلم «نور طبیعی» ما را از زوایه‌دید یک سرجوخه‌ی مجارستانی که با ارتش نازی همکاری دارد وارد این معرکه می‌کند.
طبق آماری که کارگردان قبل از شروع فیلم خود روی تصویر می‌آورد، از سال ۱۹۴۱ تا سال ۱۹۴۴ حدود ۱۰هزار نیروی مجارستانی در خدمت ارتش نازی بودند تا در شوروی اشغال‌شده به‌دنبال پارتیزان‌ها بگردند. افتتاحیه با دو شکارچی که گوزنی را شکار کرده و سوار بر قایق در حال گذر از رودخانه هستند آغاز می‌شود. در میانه‌ی مسیر صدایی از دل جنگ بلند می‌شود و به آن‌ها دستور می‌دهد که به کناره‌ی رودخانه بیایند. سربازهای مجار گوزن را تکه‌تکه می‌کنند و برای این شکارچیان چیزی جز استخوان گوزن باقی نمی‌ماند. کارگردان از این سکانس نگاه ما را با یکی از این مجارستانی‌ها گره می‌زند؛ «ایستوان سمتسکا». بعد از اینکه دوربین خود را با ایستوان همراه می‌کند دیگر از آن شلوغی‌های اطراف جدا می‌شویم و فقط‌و‌فقط تفسیر چشمان ایستوان را از اتفاقات رخ‌داده می‌بینیم.
اگر بگویم این فیلم خشونتی در خود ندارد و سعی دارد شاعرانه دنیای جنگ‌زده را تعبیر کند کمی بی‌انصافی‌ست. کارگردان دوربین را به درون لنز چشمان ایستوان می‌برد و دیگر این اوست که ما را از آنچه در دور و بر می‌گذرد آگاه می‌کند. کارگردان یک لوکیشن مرکزی را برای اثر خود انتخاب کرده و آن هم روستایی است که این دسته از نیروهای مجارستانی به آنجا وارد می‌شوند. ایستوان دائم در حال نظاره است. کم سخن می‌گوید و هر از گاهی به درخواست هم‌رزمان از آن‌ها عکس می‌گیرد. او تفنگ دارد، هر زمان آماده‌ی رزم است اما هیچ‌گاه تیری از تفنگ او خارج نمی‌شود. او می‌نگرد اما واکنشی ندارد. چیزهایی که دیگران نمی‌بینند را کشف می‌کند اما باز هم سکوت اختیار می‌کند. در کل فیلم این دیگران هستند که با او سخن می‌گویند و شاید حدود ۲۰ کلمه در طول زمان فیلم و تا قبل از صحنه‌ی پایانی از زبان ایستوان خارج شود. اینکه کل فیلم کم‌دیالوگ است و این زبان تصویر است که با ما سخن می‌گوید نیز باعث نمی‌شود که نگاه نظاره‌گر ایستوان از نظر پنهان بماند.
این فیلم چشم نظاره‌گر یک فرد در بحبوحه‌ی جنگی ویرانگر است که درون خود دائم در حال قضاوت خویش است؛ من کجای این ویرانی ایستاده‌ام؟ آیا من همان نیروی شر هستم؟ آیا من در میان این خونریزی و کشتار بی‌طرف هستم؟ آیا من صرفاً یک فرمانبردار هستم؟ این‌ها بخشی از سوالاتی است که کاراکتر ایستوان در طول فیلم با آن‌ها مواجه است و مخاطب نیز دائم با خود فکر می‌کند که او پس از پیاده شدن از قطار کدام سو را انتخاب خواهد کرد. ایستوان نه سفید است، نه خاکستری و نه سیاه. او یکی از بی‌رنگ‌ترین کاراکترهای سینمای جنگ است که در میانه‌ی یک جنگ ویران‌کننده گرفتار آمده و گویی نه راه پس دارد و نه راه پیش. این کاراکتر به‌دنبال تصمیم نهایی نیست و قصد هم ندارد تصمیمی بگیرد. این رخدادها هستند که او را در نهایت به‌سوی اتفاقی که انتظار او را می‌کشد رهنمون خواهند کرد.