کدام روایت واقعیت داشت؟
در بسیاری از آثار رازآلود و جنایی یک موقعیت وجود دارد. کارگردان بخشی از آن موقعیت را با کمی ابهام بهعنوان افتتاحیهی اثر خود انتخاب میکند و در ادامه روایتهای مختلفی از سوی کاراکترها بهصورت فلشبک همان رخداد را بازنمایی میکنند. در فیلم جدید آقای «کلارک ریچی» به مرگ رازآلود فرماندار لوئیس، یکی از دوستان صمیمی رئیسجمهور جفرسن، میپردازد. حادثه در ابتدای قرن نوزدهم میلادی و در یک استراحتگاه رخ میدهد. افتتاحیه با ورود لوئیس به این اقامتگاه آغاز میشود. شاید نمای ابتدایی فیلم آنقدر زیبا بوده که کارگردان در همهی روایتها آن را از قلم نیندازد. این نما بهصورت لو-انگل زنی را نشان میدهد که گویی چشم گذاشته و در حال بازی کردن با فرزند خود است. اما دوربین زمانی که بالاتر میآید زن را در حال بیرون آوردن سطل آب از چاه میبینیم و یک پسر موطلایی و دختری سرخپوست با شنیدن صدای پای اسب به جلوی خانه میآیند و در نهایت هر کدام بهسویی میروند. لوئیس با زن احوالپرسی میکند و تقاضای اتاقی برای استراحت دارد. پس از برشی مستقیم تاریکی شب را داریم که زن با صدای پچوپچ از خواب برمیخیزد و از پشت در صدای دو شلیک گلوله را میشنود. این کل روایتیست که در ادامه قرار است بارها تکرار شود.
باید به آقای ریچی تبریک گفت که بهخوبی توانسته این رازآلودگی را در اثر خود نشر دهد. بازنمایی حادثه دو سال بعد رخ میدهد. زن و همسرش در حال تعریف کردن رخداد به یکی از دوستان نزدیک لوئیس هستند. یکی از روایتها لوئیس را مجنونی نشان میدهد که دائم در حال صحبت کردن با خود است و در نهایت به اشتباه خودکشی میکند. این همان روایتیست که سر زبانها افتاده و دوست لوئیس بههمین دلیل بهدنبال شنیدن دوبارهی ماجراست. روایت دیگر لوئیس را مردی مبادی آداب نشان میدهد که با همکاری همسر زن و عدهای دیگر کشته شده است. روایت سوم اما لوئیس را مردی زنباره تصویر میکند که توسط همسر زن و هنگامی که در حال برقراری رابطهی جنسی با زن است کشته میشود و در نهایت روایت آخر همهی ماجرا را یک ترور سیاسی جلوه میدهد. کارگردان سعی دارد در پاساژ بین این روایتها به مکالمهی دوست لوئیس با این زوج بپردازد و هر بار توجه مخاطب را به یکی از وسایل لوئیس در دست مرد صاحبخانه جلب میکند. اینکه کدام روایت حقیقت دارد همچنان در پردهای از ابهام است. کارگردان در اصل بهسراغ رخدادی رفته که دو قرن از آن میگذرد و همچنان هیچکس علت مرگ یا قتل لوئیس را نمیداند. چنین روایتهایی که در طی سالها خودشان یک راز سربهمهر هستند، بهترین گزینه برای فیلمساز بهحساب میآیند. آقای ریچی نیز موقعیت را غنیمت شمرده و در دومین اثر جدی خود آن را بالوپر داده است. مخاطب سینمای رازآلود با این روایت بهخوبی رابطه برقرار خواهد کرد و در هر روایت بهدنبال این است که تصویری درست از لوئیس را مجسم کند. هیچکس پس از پایان این اثر نمیتواند لوئیس را بهطور قطعی در قالب یکی از لوئیسهای این روایتها مجسم کند. اما مکالمههای زن صاحبخانه و دوست لوئیس نشان از این دارد که در هر حال لوئیس را باید فردی موجه بدانیم. این ارتباطهای ظریف بین کاراکترها و دیالوگهایاشان باعث میشود مخاطب کموبیش شخصیت لوئیس را در ذهن بسازد و پس از آن با یک مرور ذهنی بهسراغ روایتی برود که بیشتر شبیه این نشانههاست. اما فراموش نکنیم که در هر کدام از این روایتها دختری سرخپوست هم وجود دارد که کارگردان هیچگاه به او اشاره نمیکند. فقط در افتتاحیهی فیلم است که او را دنبال میکند و با خیرگی او به مقابل خود وارد فیلم میشویم. این کاراکتر نیز یکی از همان نشانههایی است که شاید کارگردان میتوانست بیشتر روی آن مانور بدهد، چرا که قابهای آقای ریچی ظرفیت پذیرش این رازآلودگی را نیز در خود داشت. در نهایت باید گفت که اثر جدید آقای ریچی میتواند مخاطب سینمای رازآلود را دچار درگیری ذهنی کند. قابهای این کارگردان نشان از فیلمسازی دارند که همچنان میتواند در ژانری که انتخاب کرده آثار قدرتمندتری خلق کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.