وقتی کاراکترها هویت ندارند
«جین» تصمیم گرفته است که هر طور شده در مصاحبهی انتخاب بهترین خوانندهی جوان کره برنده شود. او سعی میکند روی آهنگ خود تمرکز کند و به همین جهت هم جایی مشغول به کار نشده است. او برای اینکه بتواند از پسانداز خود بهتر و بیشتر استفاده کند یک خانهی بسیار کوچک تکخواب را اجاره کرده است، اما در روز دوم حضورش در آن متوجه میشود که دیوارهای این خانه آنقدر نازک هستند که میتواند بهراحتی حتی صدای نفس کشیدن همسایهی خود را که دختری جوان است بشنود.
سینمای کرهی جنوبی را میتوان نمونهی بارز یک سینمای توسعهیافته و هدفمند دانست. سینمایی که در آن همه نوع روایت، داستان و فیلمی را میتوان شاهد بود. از روایتهای پخته و ماندگار برای دوستداران سینما گرفته تا ملودرامهای سادهای که یک مخاطب عادی میخواهد برای ساعاتی در برابر آن بنشیند و از آخر هفتهی خود لذت ببرد. شاید به همین دلیل هم است که کارگردانان تازهکار آن با روحیهای آرام و بدون دغدغه سعی میکنند روایتهای خود را به تصویر درآورند. «لی-وو چول» هم یکی از همین کارگردانان تازهکار است که هنوز بعد از ساخت سه فیلم بلند در حال تجربه کردن است و هیچ عجلهای برای بهتر شدن ندارد. او در فیلم «بدترین همسایهی من» کلیشهای معمول را در برابر مخاطب خود قرار میدهد و سعی هم نمیکند پا را فراتر از این کلیشه بگذارد.
پسری جوان به طور اتفاقی با دختری جوان آشنا میشود و کمی بعد این دو عاشق میشوند. تنها کاری که این کارگردان جوان کرده آن است که کمی پیرنگ خود را دچار هیجان کرده است. پسر و دختر جوان در این فیلم تا انتهای روایت همدیگر را نمیبینند و فقط از پشت یک دیوار با هم صحبت کرده و عاشق حرفها و کلام یکدیگر میشوند. این کارگردان اما به این فکر نکرده است که یک پیرنگ ساده هم نیاز به پرداختن به شخصیتهایاش دارد و نمیشود بدون شرح هر یک از کاراکترهای آن مخاطب را وارد مسیر داستان کرد. در این فیلم نه جین و نه را-نی هیچکدام پرداخت درستی نشدهاند. مشخص نیست جین در گذشته که بوده و چرا به خوانندگی علاقه دارد. پساندازش را چگونه به دست آورده و چطور با دوستاناش آشنا شده است. دوستاناش از کجا آمدهاند که یکیاشان مغازهی میوهفروشی دارد که هرگز هم مشتریای ندارد و دو نفر دیگراناشان به نظر میرسد در ادارهای بزرگ و خاص کار میکنند. در این میان اصرار کارگردان برای تصویر کردن این دو دوست شیک و نشان دادن اینکه یکی از آنها به چه میزان از همسرش میترسد کمی مخاطب را امیدوار میکند و تصور میکند شاید در ادامه این شخصیت اثری در زندگی جین بگذارد، اما هرگز این اتفاق هم نمیافتد. در سوی دیگر کاراکتر را-نی است که مخاطب او را هم در نهایت به درستی نمیشناسد. نمیفهمد بیماری عصبیاش چه است و چرا از خانوادهاش جدا شده و فقط خواهرش به او سر میزند. این بیماری عصبی چطور در زندگی او اثر گذاشته و چگونه کنترل میشود. مردی که در گذشته برایاش کار میکرده کیست و چگونه با او دچار مشکل شده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.