کریستین کاریون در میان کارگردانهایی که میدانند یک قصه را چگونه روایت کنند بسیار خوشنام است. او را با درامهایی چون «کریسمس مبارک» محصول ۲۰۰۵، «دختری از پاریس» محصول ۲۰۰۱ و «هر چه پیش آید خوش آید» محصول ۲۰۱۵ میشناسیم. او در هر کدام از این آثار قصهاش را در ترکیبی از هیجان و رازآلودگی به مخاطب ارائه میداد. فیلمسازی که بتواند مخاطب را در طول نزدیک به دو ساعت با قصهی خود همراه کند راه را درست رفته است و کاریون نیز در همین مسیر قدم برمیدارد. اما او در سال ۲۰۱۷ فیلمی فرانسوی با نام «پسر من» قصهای هیجانانگیز و رازآلود را روایت کرد. اینکه در ابتدای جملهی قبلی از اما استفاده کردم به این دلیل بود که همین کارگردان بهتبعیت از فیلمسازی همچون میشائیل هانکه اقدام به ساخت نسخهی انگلیسی اثر خود کرده است. هانکه در سال ۱۹۹۷ فیلمی با عنوان «بازیهای مسخره» ساخت که مورد توجه بسیاری از مخاطبان سینمای او قرار گرفت. درست ده سال پس از ساخت نسخهی آلمانی او در تصمیمی عجیب همان قصه را با بازیگران هالیوودی و به زبان انگلیسی روی پرده برد. در این دو روایت که ده سال اختلاف ساخت با یکدیگر دارند میتوانستیم نشانههای بارزی از تغییر درونمایه و تم اصلی را شاهد باشیم. هر دو فیلم یک قصه و همان دیالوگها را ارائه میدادند. قصهی اول مملو از خشونت ذاتی بود و مخاطب سینمای هانکه را گاه مجبور به گرفتن دستها مقابل صورت میکرد. اما قصهی دوم لایهای نازک از سانتیمانتالیسم هالیوودی را روی خود کشیده بود و همین مسئله فیلم را از مسیری که باید در آن قرار میگرفت دور میکرد.
حال کاریون نیز پس از ۴ سال و نه یک دهه یکی از قصههای خود را با زبان و لوکیشنی دیگر روایت میکند. او برعکس هانکه کار خود را با سینمای بریتانیا و بازیگران آن پیش میبرد. این اتفاق را قبل از اینکه فیلم را مشاهده کنیم میتوان جسورانهتر از کار هانکه دانست چون سینمای بریتانیا بستر مناسبی برای روایتهای رازآلود است. جیمز مککاوی یکی از آن بازیگرانی است که کم در آثار مستقل سینمای بریتانیا خوش ندرخشیده است. انتخاب او برای این نقش را میتوان به شناخت خوب کاریون از کاراکترهای خود نسبت داد. اما زمانی که فیلم را مشاهده میکنیم گویی وزنههای سنگینی به هر دو پای مککاوی بسته شده است و این بازیگر قادر نیست فراتر از خطی که برای او تعیین کردهاند برود. شاید اگر تئاتر و میزانسنهای دقیق آن در لوکیشنی محدود بود این اتفاق را میپذیرفتیم اما اینجا سینماست و بهقول روبر برسون هر اتفاقی باید آنقدر تکرار شود که بخشی از وجود بازیگر را فرابگیرد تا او بتواند واکنشی غیرارادی و خودکار نسبت به موضوعی داشته باشد.
همسر سابق یک مرد با او تماس میگیرد و خبر از ناپدید شدن فرزندشان میدهد. آنها ناامیدانه در حال روبهروشدن با واقعیت تلخی هستند که قرار نیست آن را بپذیرند. همین کورسوی امید آنها را به درون رازهایی تاریک از باندی تبهکار میرساند. این فیلم خلوت است و نسبت به درونمایهای که قرار است به ما ارائه دهد دمبریده است. برای مخاطبی که قرار است با یک درام از نوع درامهای جنایی، رازآلود و هیجانانگیز مواجه شود این خط داستانی ساده و پیشپاافتاده و بدون بطن و عمق کمی سادهلوحانه بهنظر میرسد. اما کاریون در نسخهی اصلی و فرانسوی تمام سعی خود را روی رابطهی ویرانشدهی یک خانواده گذاشته بود و بهراحتی میشد اثرات این ازهمپاشیدگی عاطفی را در چهرهی آنها مشاهده کرد. نسخهی فرانسوی همان قصهای بود که کاریون با فرماش آشناست. اما نسخهی بریتانیایی بیشتر روی اکستریملانگشاتهایی از فضای خاکستری اسکاتلند و موشوگربهبازیهای پدر و مادر نگران با اطرافیان متمرکز است. مسلماً مخاطبی که نسخهی اصلی را مشاهده کرده باشد بعد از تماشای این اثر چندان رغبتی به قیاس آن با نسخهی قبلی ندارد و سعی میکند همان اثر فرانسوی را در ذهن مرور کند. در هر حال این فیلم بهلحاظ جاگیری دوربین و اینکه فیلمساز خوب میداند سکانسها را از چه زاویهای گیراتر کند، همان چیزی است که از کارگردانی مانند کاریون انتظار داریم.