«لیزا» بر روی تخت بیمارستان نشسته است؛ درحالی که دکتری از او خون میگیرد. تصویر بر روی دست او و خونی که از دستان او خارج میشود زوم میکند. سپس این تصویر با تصویر تاری از مردی که در حال دریافت همان خون است، تغییر میکند. مردی خسته و غمگین که از پشت پلاستیکهای ایزوله دیده میشود. «سوئن» برادر دوقلوی لیزا است که فقط دو دقیقه از او بزرگتر است. دو دقیقهای که شاید سرنوشت هر دوی آنها را تغییر داده است. سوئن سرطان دارد و پیوند مغز استخوان خواهر، دوباره به او شانس زنده بودن داده است. اما هنوز هم چیزی مشخص نیست. لیزا و سوئن از بیمارستان خارج میشوند به امید اینکه این پیوند از طرف بدن سوئن پس فرستاده نشود.
فیلمهای بسیاری را دیدهایم و البته مرور کردهایم که در آنها زندگی به منزلهی نعمتی بزرگ دیده شده و مرگ که همواره نکوهش گردیده است. فیلمهایی که هر یک از منظری سعی کردهاند مقام انسانیِ انسان را ستایش کنند و درد را در هر درجه و مقامی که باشد وسیلهی ارتقای روح انسانی بدانند. افرادی که رو به مرگ هستند و در بستر بیماریاند نیز مدام وجوه زندگیشان به تصویر کشیده شده است. اما این بار در فیلم «خواهر کوچک من» -همانطور که از نام خود فیلم نیز مشخص است چراکه به لیزا اشاره میکند و نه به سوئن یا شخص دیگری- قرار است نه به بیمار بلکه به آن کسی که در طول مدت بیماری، بیمار را مدد میکند توجه کند. افرادی که بیچشمداشت زندگی خود را فدای سلامتی دیگری میکنند. بهخصوص در بیماران سرطانی که پروسهی بیماری و درمان آن -اگر حتی درمانی در کار باشد- آنقدر طولانی و دردآور است که شاید توانی بیش از آنچه که یک انسان عادی دارد میخواهد تا بتوان با بیمار همراه شد و امید و چراغ زندگی را همواره برایاش روشن کرد. اما آیا این بیماری چه اثری بر روی این افراد میگذارد؟
فیلم «خواهر کوچک من» سعی کرده است با به تصویر کشیدن لیزا و ارتباط او با سوئن لیزا را به عنوان یک همراه در کنار سوئن نشان دهد. همراهی که این بار خود شخصیت اصلی داستان است چراکه ما هرگز نباید نقش وجود این همراهان را فراموش کنیم. کاری که «استفانی خوات» و «ورونیک ریمند» -دو دوست صمیمی دوران کودکی- به عنوان نویسنده و کارگردان توانستهاند به بهترین شکل انجام دهند. کارگردانانی که در فیلم اول خود یعنی «اتاق کوچک» که در سال ۲۰۱۰ ساخته بودند نیز تصویر پرستاری دلسوز و مهربان را نشان میدادند که چگونه به راحتی حتی یک پیرمرد غریبه را برای نگهداری به خانهاش میبرد.
سکانس ابتدایی فیلم «خواهر کوچک من» با زیبایی و هوشمندی خاص و شاید حتی شاعرانهای آغاز میشود. خونی که از لیزا روانهی جان سوئن میشود درواقع تمام وجود لیزاست که برای بهبودی برادر خود در اختیار او قرار میگیرد. برادری که با تاری تصویر به ما گوشزد میشود که هنوز هم مشخص نیست آیا او زنده خواهد ماند یا نه. درواقع این روند هوشمندی تصاویر که خود حتی بیکلام با ما سخن میگویند در تمام مدت فیلم با ما همراه است. اولین کاری که خوات و ریمند انجام دادهاند استفاده از دوربینِ در دست است. دوربینی لرزان که بهخوبی میتواند نگرانی و آشفتگی شخصیتهای داستان خود را در سکانسهای بسیاری به تصویر درآورد. شاید اوج این تصویر را در زمانی باید دید که لیزا نیز خود درهممیشکند و فشارهای زندگی شخصی خود و مشکلاتاش با همسرش و ناتوانی در کمک بیشتر به برادرش باعث میشود او با فریادها و گریههایی در گوشهی خیابان بر زمین بنشیند و دوربینی که پشت سر او با تکانهایی شبیه به تکانهای بدن لیزا با او همراه شده و حتی کنار او بر زمین بنشیند.
یکی دیگر از اتفاقاتی که باعث شده است ارتباط عمیقتری میان ما و شخصیتهای داستان ایجاد شود را باید در میزانسن فیلم و محیط پیرامونی آن دید. سرمای زمستانی و کوههای برف و لباسهای گرمی که شخصیتهای داستان همواره پوشیدهاند. شخصیتهایی که چهرهشان و بازیشان نیز یکی از همان مزیتهای فیلم محسوب میشود. «نینا هوس» بازیگر آلمانی نقش لیزا با آن صورت استخوانی و چروکهای زیبای نشاندهندهی تجربهی یک زندگی و نیز قد بلند خود توانسته است به زیبایی نقش زنی غمگین و ناتوان و در عین حال پرامید را بازی کند و استواری و ایستادگی خود را در برابر سختیها به بهترین نحو نشان دهد. گریم چهرهی «لارس آیدینگر» در نقش سوئن هم توانسته است آن خشم و عذابی که بیماری بر او وارد کرده است را با بازی خوب او همراه کند. بازیای که باعث شده است بیننده از سر دلسوزی و ترحم هرگز به این شخصیت نگاه نکند و همواره با خشم او و خود او همراه باشد چراکه سوئن مشتاقانه زندگی را میخواهد چنانچون لیزا که سوئن را.