من برای تو میجنگم، تو برای من
«کیوسومی» پسر نوجوانیست که سال آخر دبیرستان است. او در اتاق خانه نشسته و مثل همیشه به پدر فکر میکند. او همیشه در تلاش بوده تا مانند پدر قهرمان باشد. چراکه پدر پیش از تولد او در هنگام تلاش برای نجات عدهای که در رودخانهای طوفانی گرفتار شدهاند -بعد از نجات آخرین نفر- در همان رودخانه غرق میشود. ازاینروست که کیوسومی که هرگز پدر را ندیده است و تنها با داستانهای مادر او را به یاد دارد، تلاش میکند هر گونه که میتواند خود را به پدر نزدیک کند و «قهرمان شدن» تنها راه ممکن برای اوست. پس زمانی که متوجه زورگوییها و قلدریهای عدهای از افراد مدرسه نسبت به دخترِ سال اولیای بهنام «هاری» میشود، بدون ذرهای شک تلاش میکند این دختر نوجوان را نجات دهد. اما هاری دختری عجیب و پر از غافلگیری و شگفتی برای کیوسومیست.
پیش از آنکه بخواهیم به خود داستان فیلم «خون و استخوانهای من در کهکشانی جاری» بپردازیم باید به ریشههای ساخت این فیلم نگاهی بیندازیم. ریشههای ساختی که توسط کارگردان نامآشنای ژاپنی آن؛ «سبو» -هیرویوکی تاناکا- رشد یافته و بعد از سالها حالا خود را در این فیلم به نوعی به بلوغ رسانده است. با نگاهی به فیلمهای گذشتهی «سبو» میتوان اثر سرنوشت، تقدیر و تصادف را در زندگی تمام کاراکترهای فیلمهای او دید، چنانکه میتوان تأثیر پدر در قهرمان بودن و قهرمان شدن آنها را هم مشاهده کرد. سرنوشتی که رفتارهای شخصیتهای داستان در برابر آن میتواند زندگی آنها را تغییر دهد، درواقع میتواند مرگ و زندگی آنها را تغییر دهد. اگر سبو در فیلم «بدون توقف» خود -Dangan Runner- اتفاقی سه نفر را در کنار هم قرار میدهد و سرنوشتشان را به هم گره میزند، در فیلم «دوشنبه» یا «رانندگی» به شخصیت پدر و تاثیری که این شخصیت بر شخصیتهای اصلی داستاناش گذاشته است میپردازد. سبو همچنین در فیلمهایی چون «میمونهای بدشانس» و «دوشنبه» با شخصیتهای عجیبوغریب خود ما را تا مرز پوچی هم میبرد. سبو اما در فیلم جدید خود که اقتباسی از رمان مشهور «یویوکو تاکمیا»ست سعی کرده است با ادغام این مسائل با مسئلهی مهم و اثرگذاری چون زورگویی و قلدری در مدرسه، یک درام اثرگذار و عجیب را در بطن خود ایجاد کند. درامی که اگرچه در نیمهی اول خود بهظاهر آرام است -چراکه در بطن خود پر از استرس و هیجان است- اما در نیمهی دوم حتی مجال نفس کشیدن را هم به ما نمیدهد.
فیلم «خون و استخوانهای من در کهکشانی جاری» با دنبال کردن شخصیت کیوسومی و آرزوی قهرمان شدناش، ما را با دختری عجیبوغریب آشنا میکند. دختری که در ابتدا با دیدن کیوسومی، او را هم مانند دیگر افراد مدرسه میبیند اما کمی بعد کیوسومی با انجام کارهای کوچک باعث تغییر در طرز فکر هاری میشود و کیوسومی و هاری رفتهرفته با هم آشنا میشوند. یکی از زیباییهای داستان سبو در همین رابطه خود را نشان میدهد. رابطهای که به آرامی و تنها در چند سکانس مکالمهی بسیار طولانی خود را بروز میدهد. سبو سعی نمیکند شخصیتهای خود را در موقعیتهای مختلفی برای شناسانده شدن قرار دهد بلکه آنها را تنها در چند موقعیت مهم و حساس درکنار هم قرار میدهد و با ایجاد مکالمههایی اثرگذار و ارزشمند آهستهآهسته عمق شخصیتهای خود را برای ما میشناساند.
هاری از بشقابپرندهای حرف میزند که نماد تنهایی و انزوا و دوری او از تمام پیراموناش است. بشقابپرندهای که از فضا آمده است و همواره سعی میکند او را از زمین و آدمهای آن دور کند. بشقابپرندهای که بعدها بالای سر کیوسومی هم قرار میگیرد و معلوم نیست بالای سر چند نفر از ما نیز هست، بدون اینکه حتی خودمان متوجه آن باشیم. سبو درواقع با این ایده همچنین نشان داده است که هاری اگرچه عجیبوغریب بهنظر میرسد اما به شرایط و موقعیت خود آگاه است و توان دیدن و شنیدن بسیاری چیزها را دارد -چنانکه کیوسومی نیز این حرف را در یکی از دیالوگهای ذهنی خود بیان میکند- پس تغییر او در مسیر روایت داستان هرگز غیرمنطقی نیست و کاملاً باورپذیر است.
از سوی دیگر کیوسومی و اهمیتی که او به اتفاقات کوچک و کارهای کوچک میدهد نیز تصویری شفاف و درست هم از شخصیت خود او و هم از شخصیت مادرِ او که او را اینگونه بزرگ کرده است، به ما میدهد. ازاینروست که دیدن مادرش هم اگرچه تنها ختم به چند سکانس میشود اما نه عجیب که اثرگذار نیز میباشد. درواقع سبو با نشان دادن وجوه مختلف شخصیتهای خود در اتفاقات و مکالمات گوناگون، ما را عمیقاً با آنها همراه میکند و اینگونه اثر اتفاقاتِ تلخ نیمهی دوم داستان خود را هم بیشتر میکند.