شاید برای برخی بینندگان همینکه اثری بر مبنای داستانی حقیقی دستمایهی فیلمی شود، نوعی کشش و جاذبهای بههمراه دارد که بتوان بهواسطهی آن تجربهای واقعی را پیبرد و لمس کرد. این فیلم هم از حوادث واقعی الهام گرفتهشدهاست.
به پروندهای میپردازد که فساد در دستگاه امنیتی کشور را برملاساخته و وجود گندیدهگی در برخی پلیسها را نمایان میکند. شهروندی کانادایی به جرم قاچاق هروئین در زندان تایلند بهسر میبرد و در مقابل، خبرنگاری که سعی در فهمیدن حقایق پشتپرده این پرونده دارد. ماجرا وقتی برای خبرنگار جالب میشود تا او را به پیگیری سوق دهد که جزئیات پرونده از زبان مسئولان برای عموم بیان نمیشود. دلیل دیگر تنهایی مجرم است؛ چرا که خود خبرنگار نیز با او همراهی و همدردی کرده و درنتیجه خواستار توجه و رهایی او از جانب مقامات کشورش، با وجود تهدیدات برای خانوادهاش بهسبب پیگیری، در این پرونده است.
این اثر نیز مثل اغلب آثار برگرفتهشده از اتفاقات واقعی، با اندک دخل و تصرف و البته دراماتیزهکردن داستان، تلاش برای هرچه جذابتر کردن فیلم دارد. به نظر این فیلم، فاقد اندازههای سینمایی است؛ معیارهای یک فیلم سینمایی را ندارد اما برای یک فیلم تلویزیونی فوقالعاده است.
جذابیت این اثر را باید مرهون بازی خوب جاش هارتنت در نقش ویکتور و آنتون آلیور پیلون در نقش دنیل لژر دانست. بازی پیلون و هارتنت بهقدری تاثیرگذار بود که ناخودآگاه میتوانست مخاطب را تا انتها همراه داشته باشد.
نمیتوان از داستان هم گذشت؛ داستانی که دغدغهاش به تصویرکشیدن مجرمی بیگناه و اتلاف هشت سال از عمرش در زندان بوده و بیعدالتی و پاپوش ساختن برای فردی اشتباهی، اما مخفی کردن آن و همچنان ادامهدادن به خطای دستگاه حکومتی و قربانی کردن یک انسان است.
روندی که یک خردهپا را تا سر حد مرگ کشاند و باز هم تداعی آزادانه جولان دادن تبهکاران بزرگ و عمده در هر جامعه برای مخاطب است.