در اساطیر نروژی «ثور» تنها خدایی است که برای انسان ارزشی بیشتر از دیگران خدایان قائل است. حال قرار است نور ثور در انسانی معمولی و میرا دمیده شود تا بار دیگر در دنیا ظهور کند. فیلم با لانگشاتها و گاهی مدیوشاتهایی از انسانی بیخانمان در دل جنگلهای نروژ آغاز میشود. اولین نمود خدای صاعقه در زیر چادر و فریادهای شخصیت ظاهر میشود؛ تمام درختان اطراف چادر آتش گرفتهاند. پای او عفونت کرده و باید به شهر برگردد. اما اینکه این پا به چه دلیلی اینگونه بد عفونت کرده جای سؤال دارد. گویی مخاطب باید این را در ذهن خود حل کند و همین مسئله خود را خیلی بیرونزده و بد نشان میدهد. بههر حال، تبدیل به نقطهی محرکهی شخصیت برای رفتن به درون شهر میشود و برداشتن مقادیری وسایل ضدعفونی و گاز استریل. اما چگونه وارد این مکان شده و چطور کسی مقابل او را نگرفته؟ این سؤال زمانی خود را بیشتر نشان میدهد که از سرویس بهداشتی پمپ بنزین بیرون آمده و عدهای با همان نگاه اول از دیدن چنین قیافهای در شهر تعجب میکنند. اما چگونه چنین شخصیتی که ظاهرش توجه هر کسی را جلب میکند، بی هیچ نظارت و سؤالی به داروخانه یا مطب یک دکتر رفته و آن وسایل را برداشته؟ فیلم گویی خود را در دام دومینویی از اشتباهات سریالی و منطقی میاندازد و پیش میرود. علیرغم کار شایستهی کارگردان در دوری از شبیهشدن به آثار مارول، اما همین بیمنطقی در طول روایت مخاطب را آزار میدهد. ورود روانشناس به فیلم هم با تماس تلفنی او با دوستاش نشان داده میشود. اینکه ما نمیدانیم چه اتفاقی افتاده یا چه چیزی باعث این بههمریختگی او شده است. ترمز آن ماشین مقابل این مرد جوان و پاپیچشدنهای چند جوان. اینکه برای ورود شخصیت اصلی داستان به درون شهر و میان مردماناش باید چنین صحنهای رخ دهد را میتوان قبول کرد. اما چگونگی رخ دادن آن باید بر اساس منطق روایی صورت بگیرد. اینکه یک جوان با گامبرداشتنهایی شبیه رپرها مقابل او قرار بگیرد و مدام با او کلکل کند و در نهایت بمیرد تا مخاطب به مخوف بودن این شخصیت پی ببرد پر از ایراد است.
به سراغ روانشناس برویم که با صحنهی معرفیاش اصلاً انتظار نداریم در عرض چند دقیقه ریکاوری شود و مقابل «اِریک» قرار بگیرد. با حضور او در سلول بازجویی و اعتمادی که بین آنها شکل میگیرد خیلی ساده و سطحی با نوعی نوآرِ ابرقهرمانی مواجه میشویم که قرار است قربانی بگیرد. فیلم با همین منطق نیمبند خود پیش میرود و در نهایت از طریق یک کتاب دبستانی در کتابخانهی بیمارستان و نه از طریق یک نسخهی خطی، متوجه میشویم که این فرد همان شخص انتخابشده توسط ثور است که قرار بوده چکش و دستکش و کمربند او را به ارث ببرد و لوح خدایان را به ذهن بسپارد. متأسفانه فیلم آن زمانهایی زیبا میشود که ما مدیومشات یا کلوزآپی نداریم، بلکه لانگشات، هلیشات و اکستریم لانگشاتهایی از مناظر و معماری خاص نروژ داریم. این ضعف فیلم است که با حضور شخصیتها، کادر درستی بسته نمیشود و همان منطق نیمبند ادامهدار را پی میگیرد. کارگردان حتی لحظهای به این منطق آبکی خود شک هم نمیکند و با اصرار به درست بودناش ادامه میدهد.
فیلم در پایانبندی خود هم نمیتواند آن احساس مورد نظر کارگردان را در مخاطب ایجاد کند. این «ثور» انسانی و میرا نمیتواند جایی در ذهن مخاطب ایجاد کند. حتی با حضور معشوقهی زیبای خود که قربانی اعتماد او میشود. اینکه تکتیرانداز در انتهای فیلم هم دچار اشتباه میشود هم نشان از همان بیمنطقی بچهگانهی کارگردان دارد. در نهایت فیلم را باید با چشم بستن روی روابط علتومعلولی ساده تماشا کرد.