پوستر فیلم دیوسیرت

خاطرات رنگی یک ذهن بیمار

دیوسیرت
Monstrous
محصول ۲۰۲۲ – ایالات متحده
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

دنیای فیلم‌های «کریس سیورتسن» آن‌قدر بدون حاشیه و پیرنگ‌های فرعی است که گاه مخاطبان هالیوودی نیز از آن‌ها دوری می‌کنند. از فیلم «مامان رو بیدار نکن» تا «همه‌ی رقصنده‌ها مرده‌اند»، شاهد آثاری در ژانر‌های هیجان‌انگیز، جنایی و دلهره هستیم که همه‌چیز فقط‌و‌فقط با کاراکتر اصلی در ارتباط است. دوربین هیچ‌گاه از او جدا نمی‌شود و قرار هم نیست کاراکترهای فرعی با داستان‌های خود در روند فیلم خللی وارد کنند. کاراکترهای اصلی در فیلم‌های سیورتسن همه‌ی فیلم هستند. به‌همین سبب است که بسیاری آثار سیورتسن را تک‌بعدی و فاقد لایه‌های زیرین می‌دانند. اما اگر بخواهیم از زاویه‌ای دیگر به آثار این کارگردان آمریکایی بپردازیم، باید گفت که آثار او آینه‌ی تمام قد کارگردانی قصه‌گو هستند. زمانی که مخاطب آثار این کارگردان را تماشا می‌کند، گویی شهرزاد قصه‌گو کنار او نشسته و در حال قصه گفتن است. کاراکترهای او بدون هیچ سر و صدایی مشغول زندگی در دنیایی هستند که کارگردان برای آن‌ها خلق کرده است. حال این کارگردان ساده در جدیدترین اثر خود قصه‌ای مملو از رنگ و هم‌زمان بی‌رنگی را مقابل ما قرار می‌دهد.
درون‌مایه‌ی «فقدان» آن‌قدر در سینما پررنگ است که گویی هنر هفتم حول این مفهوم خلق شده است. از سینمای صامت تا کنون صدها قصه‌ی سینمایی را می‌توانیم به یاد بیاوریم که فقدان همه‌ی آن‌ها بوده است. این فقدان گاه در یک روایت عاشقانه تصویر می‌شود، گاه در اثری جنایی، گاه در اوج خشونت، گاه در آثار ابرقهرمانی و … . هر کارگردانی با هر زاویه‌دیدی به این مفهوم می‌نگرد. اما برخی کارگردان‌ها آن لحظاتی را به‌تصویر می‌کشند که فردِ دچار فقدان آسیب روحی می‌بیند و دیگر دنیای بدون عزیز از دست‌ رفته را درک نمی‌کند. «لورا» درست روی این نقطه قرار دارد. شروع فیلم با نقل مکان او و پسرش به خانه‌ای کنار دریاچه است. سال ۱۹۵۹ است. شفافیت تصویر و نور باعث شده رنگ‌های زرد و قرمز، سفید و آبی و طراوت چهره‌ی لورا بیش از هر چیزی مخاطب را درگیر کند. گویی آن‌ها در بهشتی دور از شهر زندگی می‌کنند. اما از همان ابتدا کارگردان کدهایی تصویری را به مخاطب می‌دهد تا زیاد درگیر این رنگارنگی بهشتی نشود؛ عکس زنی جوان که دقیقاً لباس‌هایی همچون لورا بر تن دارد، شیشه‌های کوچک الکل و پاکت سیگار، کابوس‌های مشترک لورا و پسرش. این صحنه‌ها و تک‌نماها هم‌زمان با جریان اصلی فیلم مقابل چشم مخاطب قرار می‌گیرند.
سادگی و موجز بودن قصه‌ی سیورتسن باعث می‌شود که مخاطب با خیال راحت تا پرده‌ی سوم درگیر این دنیای رنگی شود. اما شروع پرده‌ی سوم کم‌کم پالت رنگی خنثی را وارد فیلم می‌کند. ذهن لورا همچون تلویزیونی که گاه سیگنال ندارد دچار پارازیت می‌شود. مخاطب در سرتاسر پرده‌ی سوم کاراکتر اصلی را در مواجهه با فقدانی می‌بیند که مدت‌هاست از قبول آن سر باز زده است. لورا دچار ترومای فقدان فرزند شده است. او در همان لحظه‌ای که جسد فرزند را از استخر بیرون کشیده مانده است. بازی زیبای «کریستینا ریچی» و توازن منحصربه‌فرد چهره‌ی او باعث شده کاراکتر لورا جلوه‌ی بیشتری برای مخاطب داشته باشد. این تأثیرگذاری را می‌توان در نماهای بسته‌ای که از نیم‌رخ، تمام‌رخ و زوایه‌ی ۷۵ درجه از او گرفته می‌شود به‌خوبی مشاهده کرد؛ ترس، امید، استرس، هیجان و در نهایت یأس.
حال زیبایی کار کارگردان در چیست؟ وابستگی روحی لورا به مادربزرگ باعث شده ذهن‌اش او را به سال ۱۹۵۹ ببرد تا با خیال راحت و بدون دغدغه با فرزند از دست رفته زندگی کند. ترکیبی ساده، زیبا و در عین حال پیچیده. بی‌شک مخاطب علاقه‌مند به آثار روانشناسی از تماشای این قصه‌ی زیبا و رنگی لذت خواهد برد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟