در اینجا مرگ هم تفریح است
دنیای مردهی شهرهای کوچک ایالات متحده را بارها و بارها در سینمای مستقل این کشور مشاهده کردهاید؛ شهرهایی که زمانی و در دهههای گذشته زندگی در آنها جریان داشت، اما با مهاجرت جوانان به شهرهای بزرگتر و رفتن روح زندگی از آن شهرها تبدیل به مدفن بسیاری از آرزوهای ساکنان شده است. این اتفاق تقریباً در بسیاری از کشورها جریان دارد، اما در ایالات متحده زمانی که وارد یکی از این شهرها میشویم گویی همهی رخدادهای دنیای بیرون متوقف شدهاند و باید خمیازهای از سر کسالت بکشیم. آقای «نیکلاس مگیو» به درون یکی از این شهرها رفته که تبدیل به حیات خلوت دلالان مواد مخدر شده است.
در این شهر با سه کاراکتر وارد دنیایی سه ضلعی میشویم؛ کلایتون که آدمکشی حرفهای است و برای یک کارتل مشغول به کار است و پاکسازی میکند، «بادی» که کلانتر شهر است و «شلبی» که مردی جوان و تعمیرکار است و همراه همسر و تکدخترش در این شهر مشغول زندگی هستند. مگیو در پردهی اول با تدوین موازی خط روایی هر سه کاراکتر را در پیش میگیرد تا به نقطهی عطف اول برسد. نقطهعطف با به انتهای خط رسیدن شلبی آغاز میشود؛ جوانی که در این شهر حتی نمیتواند کوچکترین آرزوی خانوادهاش را برآورده کند و قبوض خانه او را دیوانه کردهاند. پس از سرقت شلبی و عموی همسرش از یک داروخانه که عملاً محل پولشویی و توزیع مواد مخدر آن کارتل معروف است، دنیاهای شلبی و بادی و کلایتون به یکدیگر نزدیکونزدیکتر میشوند.
مگیو در این روایت خوب پیش میرود و اتفاقاً ما را در برابر پردهی سومی قرار میدهد که قابل تحسین است. اما مشکل آنجاست که او این سه کاراکتر را در پردهی دوم رها میکند و بهجای آن سرگرم سکانسهایی میشود که دنیای این سه نفر را دچار انفصال میکند. این خلأ همان نقص بزرگ روایت است که باعث میشود این روایت جنایی و هیجانانگیز نرم جز حسرت را در انتها به جای نگذارد. مگیو بهخوبی توانسته از کلایتون همان شخصیتی را بسازد که حالو هوای این شهر مرده را برای مخاطب شرح میدهد. اما کلایتون در این اثر تبدیل به یکی از سه ضلع قدرتمند شخصیتی نمیشود و در نتیجه مخاطب در نیمهی دوم پردهی دوم شاهد موشوگربهبازیهای او و شلبی میشود. تکجملات کلایتون در این اثر نمیتوانند راهگشا باشند، مگر زمانی که کارگردان او را تبدیل به یک قاتل در دنیای نئونوآر کند. از آنسو کاراکتر بادی نیز نقطهی مقابل کلایتون در این دنیای خیر و شر است و شلبی نیز همچون انسانی در برزخ گیرافتاده بین این دو دنیا اسیر است. آقای مگیو با کمی تأمل بیشتر در خطهای روایی داستان خود میتوانست این دنیا را برای مخاطب فراختر کند و آن را تبدیل به دنیایی از جنس «خانهای که جک ساخت» کند.
در این فیلم نمیتوان از بازی خوب «استیفن دورف» در نقش کلایتون گذشت که همان تکجملات را نیز در تقابلهایاش با کاراکترهای دیگر بهگونهای دلپذیر بیان میکند و همین قدرت بازیگری او باعث میشود مخاطب در این سه ضلع شخصیتی بیشتر و بیشتر به کلایتون نزدیک شود. اما آقای مگیو گویا قصد داشته کلایتون را در پردهی سوم پررنگتر کند و در نتیجه کل پردهی دوم او را در حاشیهی زندگی شلبی زندانی میکند. فیلم «سرزمین تبهکاران» از آن آثاری است که شاید تکدیالوگهای کلایتون سالها بعد مخاطبان را وادار به تکرار آنها در زندگی روزمره کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.