جشن بارداری «نور» است. «میلو» به عنوان دوست صمیمی نور نیز در این مراسم حضور دارد اما مشخص است که چندان علاقهای برای بودن در این مکان ندارد پس با اولین بهانهای که به دست میآورد جشن را ترک میکند. میلو به همراه «جورج»؛ دوست دیگرش که او نیز به مانند نور همجنسگراست، به باری میروند. جورج کمی بعد میلو را در بار تنها میگذارد و میلو با مردی میانسال -در حدود پنجاه سال- بهنام «راجر» همکلام میشود و در همان مدت کم با او صمیمی شده چنانکه حتی قبول میکند به عنوان مادر جانشین برای راجر فرزندی بیاورد.
فیلم «جانشین» (۲۰۲۰) داستان زوجی همجنسگراست که میخواهند فرزندی داشته باشند. ازاینروست که دوست صمیمی این زوج -جس- قبول میکند به عنوان مادرِ جانشین برای آنها فرزندشان را حمل کند. اما آنها کمی بعد متوجه میشوند که این جنین دچار بیماری سندرمدان است و حال این زوج و البته جس باید تصمیم بگیرند که آیا این فرزند را میخواهند یا نه. برای زوج همجنسگرا کاملاً مشخص است که فرزند ناقص نمیخواهند اما آیا جس هم این فکر را میکند؟ روایت این فیلم درواقع به جس و تصمیم سختی که او باید بگیرد، میپردازد. جس اگرچه تنها به عنوان مادرِ جانشینِ این جنین خواهد بود اما چنان به این موجود زنده در درون خود وابسته میشود که حتی اینکه خود از این نوزاد سندرمدانی نیز مراقبت کند، فکر میکند و ازاینروست که همهچیز در داستان پیچیده میشود.
فیلم «خستهکننده» هم میخواهد به میلو و مادرجانشین شدن او بپردازد اما متأسفانه از انجام آن باز مانده است. فیلم شخصیت میلو را به عنوان فردی مستقل از مادرِ جانشین بودن نشان داده و اما هرگز به او به چشم یک مادرجانشین نگاه نکرده است درصورتی که هدف اصلی داستان چیزی جز این نیست. مادرِ جانشین شدنِ جس برای بیننده معنای درستی نمیشود. درواقع فیلم کمبودهای جس و دلیل اینکه چرا جس میخواهد فرزندی را به دنیا بیاورد را بهخوبی بیان کرده و بیننده میتواند با او برای انجام این عمل بزرگ همراه شود اما او را به عنوان مادری که احساساتی در خود دارد، نشانمان نمیدهد. شخصیت راجر نیز به عنوان مردی میانسال که در ابتدا به شدت با میلو احساس نزدیکی میکند و سپس کاملاً ناگهانی او را از خود طرد میکند و کمی بعد دوباره با میلو خوب میشود هم پرداخت درستی ندارد و بیننده نمیتواند او را درک کند و بفهمد. اینکه یک فرد اینچنین ناگهانی تغییرات رفتاری شدیدی از خودش نشان دهد منطق داستان را زیر سوال برده است. نه تنها این شخصیتها بلکه دیگر شخصیتهای داستان نیز پرداخت درستی ندارند. نور و دوستدخترش و جورج و دوستپسرش تنها وجود دارند تا زمانی از فیلم سپری شود. هیچکدام از این افراد قرار نیست جزئی بااهمیت در داستان باشند و اگر وجود نداشتند هم در اصل داستان اتفاقی رخ نمیداد.
فیلم «خستهکننده» اما با موسیقی و آهنگها و نیز تصاویر خود المانهای خوبی را نیز در اختیار دارد. آهنگهایی که در زمانهای مختلف میتواند در ایجاد احساس در آن سکانس کمککننده باشد و حتی گاهی کمبودهای پرداخت نشدن شخصیتهای خود را هم جبران کند. اما واقعیت آن است که یک سوژهی خوب و حتی تصاویر خوب هم به خودی خود نمیتوانند بدون پرداخت درست معنا و مفهومی برای برتر شدن داشته باشند از این روست که این فیلم نیز باتوجه به تمام المانهای اثرگذارش باز هم عقیم مانده است.