جورج کلونی، علاوهبر بازیگری، نزدیک به یک دهه است که کارگردانی را هم تجربه میکند. او از سال ۲۰۰۲ و با فیلم «اعترافات یک ذهن خطرناک» کارگردانی خود را آغاز کرد. آنچه در فیلمهای کاگردانیشده توسط کلونی بیش از هر چیز خودنمایی میکند، وابسته نبودن او به یک ژانر خاص یا زبان سینمایی مخصوصبهخودش است. او تقریباً هر ژانری را امتحان کرده است و از این نظر خود را رها میکند. اما فیلم جدید او در همکاری مشترک با نتفلیکس یک اثر علمی-تخیلی در باب پایان یافتن حیات روی کرهی خاکی است.
آگوستین، بهعنوان یک پژوهشگر در باب حیات روی کرات دیگر، به یکی از قمرهای سیارهی مشتری اشاره دارد که مانند زمین میتواند منزلگاه نوع بشر باشد. فیلم با این مقدمه و برش موازی از زمان ارائهی پیشنهاد او در یک کنفرانس و زمین پس از نابودی آغاز میشود. حال، او در جایی در قطب تنها زندگی میکند؛ در زمینی که بهسال ۲۰۴۹ آخرین نفسهایاش را میکشد. فیلم بهلحاظ تکنیک تصویری از آن دست فیلمهایی است که چیزی برای این قاببندی کم نگذاشته است. اما کلونیِ کارگردان چندان توانایی پرداخت به جزئیات را نداشته است و روایت خود را تماماً بر اساس انتزاعات ذهنی آگوستین پیش میبرد. او هم سعی دارد از علمی کردن فیلم جلوگیری کند و هم مخاطب را در معرض اتفاقات موجود در فیلم قرار دهد. اما کفهی ترازو بهسمت هیچکدام از این گرایشها سنگینی نمیکند و بار فیلم در ذهن آگوستین میگذرد. کلونی با استفاده از فلشبکهایی که در ذهن شخصیت آگوستین قرار میدهد، سعی دارد مروری جزئی بر زندگی کاراکتر اول خود داشته باشد. اما نه زمان ورود این فلشبکها به فیلم قابل اعتنا است و نه آن حس همذاتپنداری را در مخاطب ایجاد خواهد کرد. گویا کارگردان بههیچعنوان نمیخواهد آگوستین را تحت فشار قرار دهد. حتی سرمای استخوانسوز قطب و پرت شدن آگوستین میان آب هم نمیتوانند این کاراکتر در حال مرگ را بهسوی نیستی هدایت کنند. این اتفاقات رخ میدهند، اما فقط ریشهای آگوستین قندیل میبندند، و این کاراکتر در حال مرگ بهلحاظ بدنی هیچ اتفاق ناگواری را تجربه نمیکند.
کلونی با علم به این ضعفها در فرم روایت خود، سعی کرده روی کیک بدمزهی خود را با خامهای از ملودرام تزئین کند. آن چیست یا کیست؟ حضور دختربچهای با نام آیریس که همان علت اصلی نامگذاری شخصیت اول توسط کلونی میتواند باشد. جورج کلونی احتمالاً با نیمنگاهی به آگوستین قدیس و نظریهاش در باب خلقت سعی کرده آگوستین خود را خلق کند. بر اساس نظریهی آگوستین قدیس، هر نوع از موجودی درواقع دربردارندهی بذر انواع بعد از خودش است. یعنی اولین زوج انسانی که بهوجود آمده بودند، بذر تمام انسانهای بعد از خودشان را در درون خود دارا بودند؛ و این امر یعنی دربرداشتن انواع بعد از خود از هر انسان تا انسان دیگر وجود دارد. اگر قرار است که خداوند برای مثال ۳۰۰۰ انسان را در کره زمین بیافریند و به وجود آورد، بذر این ۳۰۰۰ نوع انسان در همان انسان ابتدایی قرار دارد و با مرگ هر انسان و متولد شدن انسانی دیگر از این نوع بذر کاسته میگردد و آن از قوه بودن به فعلیت میرسد. حال در مورد آگوستین این فیلم نیز حضور آیریس بههمین معناست؛ او بذری از این هستی روبه نیستی را در خود دارد و قرار است آن را به سیارهی جدید و قابل سکونت ببرد. حتی آبستن بودن این آیریس نیز ادامهی نظریهی آگوستین را تأیید میکند. اما آیریس کوچک روی زمین نیز انتزاع جسمیتیافتهی آگوستین از فرزندی است که هرگز ملاقاتاش نکرده است. او حضور دارد، اما سخنی نمیگوید. تنها نظارهگر است. اینکه این خامه بتواند کیک پختهنشدهی کلونی را خوشمزه کند، باید گفت که در هر حال تا حدودی موفق بوده و اثر را از یک کار ضعیف به یک فیلم متوسط بدل کرده است.