احتمالاً علاقهمندان به موسیقی متال اولین مخاطبانی باشند که با این اثر رابطه برقرار کنند. از «آیرون میدن» تا «اسلیر» و دیگران در این فیلم نقش دارند. دو کاراکتر اصلی فیلم، «کوین» و «هانتر»، بهانهای برای مرور علاقههای یک متالباز به این ژانر موسیقیایی است. «پیتر سولت» کمکار در اثر جدید خود دو نوجوان را به نبرد با فرهنگ جاافتاده میان اطرافیان خود میبرد.
کوین و هانتر دو نوجوان مشغول به تحصیل در دبیرستان هستند. آنها یک گروه دو نفرهی موسیقی متال با نام «اسکالفاکر» دارند و سعی دارند به جایگاه خدایان متال برسند. این اثر یک فیلم تینیجری با رویکردی موسیقیایی است. مخاطبی که دورهای از زندگی خود را با انواع گروههای موسیقی متال گذرانده، در طول فیلم دائم در حال خاطرهبازی با این گروههاست. یکی از نکات عجیب فیلم نام رامین جوادی بهعنوان آهنگساز است. او با موسیقی متن سریالی متوسط تبدیل به آهنگسازی محبوب در میان عامهی مردم شده بود. جوادی در این اثر نشان میدهد چگونه یک آهنگساز میتواند باتوجه به درونمایهی فیلم مخاطب را سرشار از سرزندگی کند. بیشک یکی از نقاط قوت این اثر انتخاب موسیقی مناسب از گروههای بزرگ متال و موسیقی متن هوشمندانهی رامین جوادی است.
در باب روایت باید گفت که همچون تمام آثار تینیجری سینمای جریان اصلی آمریکا با نوجوانهایی مواجه هستیم که در طول فیلم سعی دارند خودشان را ثابت کنند. مخاطب دائم در حال ششوبش است که شاید کارگردان در پردهی سوم فیلم این دو کاراکتر را وارد فضایی ملودرام کند و بهنوعی با پایانی پاپگونه تیتراژ پایانی ظاهر شود. این شک زمانی قوت میگیرد که یک گروه پاپ ملو نیز در مدرسه وجود دارد و کوین سعی میکند با آنها همکاری کند. اما اگر آثار قبلی این کارگردان را مشاهده کرده باشید، بیشک دچار چنین شکی نخواهید شد. کارگردان از این پیرنگهای فرعی برای قوت بخشیدن به پیرنگ اصلی خود استفاده میکند. همهچیز داستان همان کلیشههای تینیجری است. اما تفاوت در اینجاست که عنوان فیلم معرف کل روایت است. بههمین دلیل است که پس از پایان اثر همچنان با آن همراه هستیم تا به انتهای متن تیتراژ برسیم. این را باید در ذکاوت کارگردانی جستوجو کرد که طی آثار قبلی خود به درک درستی از دنیای نوجوانها رسیده است.
این فیلم در کلیت خود ادای دینی به تمام گروههای بزرگ موسیقی متال است که طی سه دهه بسیاری از نوجوانها را با موسیقی همراه کرده است. موسیقی متال نه راک است و نه بلوز و نه پاپ. این موسیقی در نقطهای ایستاده که میتواند مخاطب خود را تبدیل به انسانی متفاوت در میان اطرافیان کند. کاراکتر هانتر در این فیلم از آن دست مخاطبانی است که این موسیقی را چیزی جز موسیقی درک کرده است. او بهسبب بیتوجهی پدر و تنهایی فردی تبدیل به یک انسان ضد اجتماع شده است. اما او فقط از رابطه با دیگران ترس دارد. همین ترس است که او را منزوی میکند. نقطهی مقابل او کوین است که از خانوادهای کاملاً معمولی میآید و فقطوفقط موسیقی است که او را جذب متال کرده است. اما در میانهی فیلم کاراکتری چون «امیلی» نیز وارد روایت میشود و بهنوعی نقش متعادلکنندهی این رابطه را دارد. اما کارگردان از همان ابتدا تکلیف خود را با روایت و مخاطب مشخص میکند؛ این دنیای دو نوجوان علاقهمند به ژانری در موسیقی است و بس و قرار نیست وارد دالانی شویم که طی آن به آسیبشناسی برسیم. در نهایت این علاقهی دو نوجوان به موسیقی باعث شکل گرفتن درامی تینیجری در باب موسیقی میشود که مخاطب از آن لذت خواهد برد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.