پوستر فیلم به‌یاد آوردن

من هستن را می‌شنوم

به‌یاد آوردن
Memoria
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۴
نویسنده مصطفی ملکی

بگذارید قبل از هر چیز به‌ عنوان فیلم بپردازیم؛ در رتوریک فلسفه‌ی غربی و تا قبل از قرن ۱۴، سخنوران هر آنچه را که باید در سخنرانی یا مناظره‌ی خود استفاده می‌کردند مانند سخنرانان امروزی با تکیه بر نت‌برداری و یادداشت‌های مقابل‌شان نبود، بلکه همه‌چیز را ذهنی به‌یاد می‌آوردند. واژه‌ی Memoria لاتین است و به انگلیسی می‌توان برابرنهاد Memory را برای آن استفاده کرد. اما این واژه در اصل عمل به‌یاد آوردن را معنا می‌دهد و ویراستاکول در فیلم جدید خود نیز درست روی این عمل دست گذاشته است.
مخاطبان‌ سینما «ایپچاتپونگ ویراستاکول»‌ را با نگاه زیبایی‌شناسانه‌ی او به مقوله‌ی زندگی می‌شناسند. برای ورود به فیلم جدید او بهتر آن است که مخاطب فیلم «عمو بونمی زندگی‌های گذشته‌اش را به‌یاد می‌آورد» این کارگردان را تماشا کند. ویراستاکول در فیلم خود از شخصیت عمو بونمی برای سیر در تاریخ بشر استفاده کرده بود و با استفاده از نمادهای طبیعی در جنوب شرقی آسیا تولد دوباره را نگاهی دیگر انداخته بود.
«جسیکا» در یک صبح از خواب برمی‌خیزد و دیگر خواب به‌سراغ او نمی‌آید. ویراستاکول از همان افتتاحیه مخاطب را با تلفیقی از تصویر، سکوت و ناگهان صدا رو‌به‌رو می‌کند. او کاراکتر جسیکا را این‌بار در این‌سوی دنیا و در آمریکای جنوبی به مکاشفه‌ی زیستن می‌برد. جسیکا در این فیلم در مرز باریک بین واقعیت ملموس دنیای اطراف و خیالی که او را به ملاقات گذشته می‌برد گیر افتاده است. او صدایی می‌شنود و هر بار برای کشف آن وارد مرحله‌ی جدید از مکاشفه‌ی خود می‌شود. ویراستاکول مانند آثار قبلی خود در کنار خط اصلی روایت از کدهای تصویری برای مخاطب استفاده کرده است. برای درک بهتر این موضوع فیلم‌های «درخت زندگی» اثر ترنس مالیک یا «سرچشمه‌» اثر دارن آنوفسکی را به‌یاد بیاورید. مالیک در درخت زندگی خود به‌ناگاه و در میانه‌ی فیلم شما را تا نقطه‌ی آغازین هستی می‌برد یا آرنوفسکی با استفاده از همان کد تصویری درخت زندگی کاراکترهای خود را به دیداری ورای لمس فیزیکی دنیای ملموس می‌برد. حتی خود ویراستاکول با استفاده از نماد طبیعی غار در یک جنگل مخاطب را به درون رحم مادر هستی می‌برد. حال او در فیلم جدید خود کاراکتر را به استفاده از صداها به چنین کشف‌و‌شهودی وارد می‌کند. جسیکا صداها را می‌شنود، تصاویر را می‌بیند و در نهایت باز هم این صداست که او را بیگانه‌تر از قبل با زیستن کنونی می‌کند.
شاید برای من و شما به‌عنوان مخاطب فارسی‌زبان سکانسی از این فیلم یادآور روایتی از عطار نیشابوری هم باشد. روایتی که در آن درویشی به مغازه‌ی عطار وارد می‌شود و از او طلب اعانه می‌کند. عطار به او وقعی نمی‌نهد. درویش خواسته‌ی خود را تکرار می‌کند و عطار همچنان بی‌توجه است. درویش هم به او طعنه می‌زند و می‌گوید: «تو که این‌‌قدر وابسته‌ی دنیایی چگونه می‌خواهی بمیری؟» عطار هم پاسخ می‌دهد همان‌طور که تو می‌میری. درویش می‌پرسد که تو واقعاً مانند من می‌توانی بمیری؟ عطار آری می‌‌گوید. درویش هم کاسه‌ای زیر سر می‌گذارد و در همان لحظه می‌میرد. حال به فیلم بازگردیم؛ جسیکا در مکاشفه‌ی خود به کاراکتر هرنان برمی‌خورد (گویی نام هرنان کلیدواژه‌ای برای مراحل کشف‌و‌شهود جسیکاست. هر دو هرنان به زندگی او وارد می‌شوند و می‌روند). هرنان چیزی را فراموش نمی‌کند و همه‌چیز را می‌تواند به‌یاد آورد. جسیکا هم با خنده به او می‌گوید که من هم نمی‌توانم بخوابم. او از هرنان می‌خواهد که بخوابد. هرنان هم به‌راحتی دراز می‌کشد و می‌میرد. بازی تصویری ویراستاکول با مرگ و خواب در این سکانس آن هم بدون هیچ اضافاتی از جلوه‌های ویژه مخاطب را مسحور می‌کند. در سکانس بعدی جسیکا این‌بار هرنان و گذشته‌اش را می‌شنود. او لمس می‌کند و می‌شنود. انتزاعی که ویراستاکول در این سکانس قرار داده دقیقاً تعریف روبر برسون از تقابل صدا و تصویر است. برسون می‌گوید که استفاده از صدا باعث می‌شود مخاطب تصویر را بیشتر درک کند. لازم نیست همه‌چیز را نشان داد و گاه با صدایی از جای دیگر و تصویری که فریز شده می‌توان مخاطب را به کشف‌و‌شهودی لحظه‌ای برد. ویراستاکول نیز در فیلم خود این آموزه را بار دیگر در سینما مقابل مخاطب قرار می‌دهد. این فیلم ادامه‌‌ی مسیر ویراستاکول در شناخت هستی است و به‌وضوح می‌توان دغدغه‌ی او را برای درک بیشتر هستی در این اثر شاهد بود. می‌توان «هستن» را با لمس و شنیدن به‌یاد آورد و دید؛ همه‌ی «هستن»های گذشته و آینده.