اسطورههایی که در فیلمها به فنا میروند
«کارلی» بعد از گذشت چند سال دوباره به کار قدیمی خود بازگشته است. دختران قدیمی نیز هنوز همانجا به کار خود مشغولاند. آنها با دیدن دوبارهی کارلی تعجب میکنند و از او علت بازگشتاش را میپرسند. کارلی پاسخی به هیچکس نمیدهد و تنها خود را با موادی که صاحب آنجا به او داده است مشغول میکند. او باید به سرعت خود را آمادهی رفتن نزد یک مشتری خاص کند. در خانهی آن مشتری خاص اما ماری بزرگ وجود دارد که او را نیش میزند و این نیش باعث میشود او هم از لحاظ ظاهری و هم رفتاری تغییرات اساسیای کند.
قهرمانان زن فیلمهای سینمایی، امروزه در حال درنوردیدن سینمای جهان هستند و سینما سعی کرده است کمبودهای موجود در زندگی عادی و اجحافهایی که همواره بر زنان جهان وارد میشود را با ابرقهرمان نشان دادن نمادین آنها در فیلمهای خود جبران کند. اما آیا میتواند جبران کند؟ آیا دادن حق مسلم کسی به خودش نشاندهندهی برتر بودن و بهتر بودن است؟ آیا در کل باید ایرادی گرفت به فیلمهایی که زنان را شخصیت ابرقهرمان خود قرار میدهند؟ این همه ابرقهرمان مرد هر ساله در فیلمهای سینمایی متولد میشوند آیا باید برای آن هم تعجب کرد؟ البته که تعجب از ابرقهرمان کردن زنان در فیلمها نیست بلکه تعجب از آن است که چرا این زنان در زندگی عادی حقوقی برابر با مردان ندارند! فیلم «مدوسا: ملکهی مارها» هم اگرچه به طور مستقیم به ابرقهرمان بودن شخصیت زن اصلی خود نپرداخته است اما حرف او نیز چیزی جز این نیست. این فیلم هم سعی کرده است این بار در داستانی فانتزی و با بهره بردن از یک اسطورهی یونانی قدیمی این حق را برای زنان قائل شود که از خود در برابر مردان متجاوز دفاع کنند و شخصیتهایی باشند که سرنوشت خودشان را خودشان رقم بزنند.
فیلم «مدوسا: ملکهی مارها» سعی کرده است با پرداختن به شخصیتهای خود داستان خود را کمی متفاوت از داستانهای دیگر دربارهی زنان کند. او با نشاندن کارلی در کنار هر یک از دختران کمپ میخواهد بیننده را با این شخصیتها همراه کند تا بتواند اثر اتفاقات تلخی که در حال رخ دادن است را بیشتر کند و با امید تحتتأثیر قرار دادن آنها به داستان خود اعتبار دهد. اما داستانهای سطحی و تکراری از ناامیدی زنان یا معتاد شدن آنها نمیتواند اثرگذار باشد اگر ریشهی این ناامیدی یا اعتیاد شخصیتها بیان نشود. مثلاً کارلی که در گذشته در این کمپ بوده و با مردی جوان و خوب آشنا شده و از آنجا رفته است چرا دوباره به آنجا بازگشته است؟ آیا اعتیاد داشتن به تنهایی دلیل خوبی برای بازگشت او به کار گذشتهاش است؟ فیلم هرگز سعی نکرده است به کارلی و احساسات او و دلیل اعتیادش حتی اشارهای کوتاه کند. آیا کارلی خود را لایق مردی که او را دوست دارد نمیداند یا اتفاق دیگری رخ داده است؟ هرگز مشخص نمیشود. اینکه کارلی با این مرد چگونه آشنا شده و چگونه از اینجا رفته است هم بیان نمیشود و تنها تماسهای مکرر آن مرد قرار است نشاندهندهی علاقهی او به کارلی باشد. نه کارلی که دیگر شخصیتهای داستان نیز بدون اینکه عمیقاً احساساتشان نشان داده شود تنها با حرفهای تکراری و بیسروته که بیشتر بهانههای بچهگانهاند تا دلایل عمیق درهم شکستگی فردی باعث میشوند فیلم از آنچه که هست بدتر هم شود. از سوی دیگر مارها قرار است نماد چه چیزی باشند؟ آیا اتکا کردن به داستانی اسطورهای و وام گرفتن اصل داستان از این شخصیتها برای برتر شدن یک فیلم کافیست؟ حتی فیلمهای ماوراءالطبیعی نیز باید پیرنگ منطقی و داستانی هدفمند داشته باشند تا بتوانند بیننده را جذب خود کنند.
دانلود از مگابوی