دو ریتم روی یک خط پرواز
«پیام اضطراری» پیش از آنکه بخواهد با نوستالژی جنگ سرد، هواپیماهای نظامی یا نشانههای فرهنگی دههی ۱۹۸۰ سرگرممان کند، یک تصمیم درست میگیرد: فیلمش را روی تضاد میان دو بازیگر بنا میکند که تقریباً در دو انتهای طیف اجرایی ایستادهاند. رایان رینولدز با همان پرحرفی، سرعت کلام و تمایل همیشگیاش به تبدیل هر موقعیت به فرصتی برای شوخی وارد فیلم میشود و کنت برانا، با سکونی که ناخودآگاه شمایل پوآروی سالهای اخیرش را به یاد میآورد، درست در نقطهی مقابل او قرار میگیرد. شگفتی فیلم این است که این دو کیفیت نهتنها یکدیگر را خنثی نمیکنند، بلکه از برخوردشان ریتمی ساخته میشود که بخش عمدهی سرگرمی اثر روی آن ایستاده است.
افتتاحیه در عین حال نخستین هشدار دربارهی محدودیتهای این ترکیب را آشکار میکند. رینولدز وقتی هنوز تنهاست، بیش از آنکه «تروی» باشد، یکی دیگر از همان نسخههای آشنایی به نظر میرسد که در کمدیهای مختلف از او دیدهایم. شدت دیالوگها، جنس مونولوگ، ضرباهنگ شوخی و حتی مسیری که جملهها طی میکنند، آنقدر به پرسونای تثبیتشدهی او نزدیکاند که گاهی احساس میشود میتوان بخشی از این افتتاحیه را بدون تغییر جدی از فیلم دیگری با حضور رینولدز بیرون کشید و در اینجا گذاشت. مشکل این نیست که او بد بازی میکند؛ مسئله این است که هنوز نقش نتوانسته بازیگر را از حافظهی نقشهای قبلیاش جدا کند. رینولدز در این دقایق همان رینولدزی است که بارها دیدهایم؛ همان چانهدرازیها، همان شدت کلام و همان اعتماد به اینکه انرژی شخصی بازیگر بهتنهایی میتواند موتور کمدی باشد.
ورود برانا این وضعیت را تغییر میدهد. سکون نیکلای فقط نوع دیگری از بازیگری نیست؛ نیرویی برای مهار رینولدز است. هرچه تروی بیشتر حرف میزند، حضور کمتحرک و خونسرد نیکلای وزن بیشتری پیدا میکند و هرچه برانا کمتر برای گرفتن واکنش تماشاگر تلاش میکند، پرحرفی رینولدز کاربرد مشخصتری پیدا میکند. چیزی که در افتتاحیه میتوانست صرفاً تکرار رفتار آشنای بازیگر باشد، کنار برانا تبدیل به بخشی از تضاد میان دو فرهنگ، دو زبان و دو شیوهی مواجهه با جهان میشود. فیلم در بهترین لحظاتش اصلاً لازم نیست دربارهی تفاوت آمریکایی و روس توضیح بدهد؛ ریتم اجرای این دو بازیگر خودش آن فاصله را تولید میکند.
در این میان تحسین اصلی سهم براناست. او تقریباً هیچوقت برای تصاحب صحنه تلاش نمیکند، اما همین امتناع باعث میشود مرکز ثقل بسیاری از موقعیتها باشد. رینولدز میتواند جملهها را پشت سر هم پرتاب کند، حرکت کند و با سرعت موقعیت را جلو ببرد، درحالیکه برانا گاهی فقط با پذیرفتن همان موقعیت و واکنشی کوچک، شوخی را کامل میکند. «پیام اضطراری» وقتی این تفاوت را میفهمد، دیگر نیازی ندارد برای خنداندن مخاطب به او التماس کند.
بهترین نمونه در همان ماجرای ورود تروی و نیکلای به ویلای یکی از مقامات روس برای برداشتن بیسیم شکل میگیرد. ماجرای کمد شراب، مواجهه با دوستدختر صاحبخانه و سپس بازشدن در بهدست خود مرد، تقریباً بدون استفاده از دیالوگ، فریاد یا تأکیدهای مرسوم کمدی پیش میرود. آدمها برای چند لحظه وضعیت نامعقول پیشآمده را بهعنوان واقعیت موجود میپذیرند. هیچکس لازم نمیبیند با چهرهای اغراقشده به دیگری نگاه کند تا فیلم اعلام کند «این لحظه خندهدار است». درست برعکس، همین پذیرش آرام شرایط است که خنده را ناگهانی و قهقهه را واقعی میکند. فیلم در چنین لحظاتی به کمدی اعتماد دارد، بهجای آنکه مدام اثر کمدی موقعیت را با واکنش و کلام اضافه توضیح دهد.
این اقتصاد رفتاری در برخورد فیلم با بخش بزرگی از نوستالژی دههی هشتاد نیز دیده میشود. «تاپگان» میتوانست تبدیل به باری سنگین روی دوش فیلم شود. کافی بود فیلمسازان وسوسه شوند چندین صحنه را به بازسازی یا شوخی مستقیم با یکی از بزرگترین نمادهای سرگرمی آمریکایی آن دهه اختصاص دهند تا «پیام اضطراری» خیلی زود هویتش را زیر سایهی فیلم دیگری از دست بدهد. اما ارجاع در حد بازی زبانی و فرهنگی میان یک شخصیت روس و نشانهای آمریکایی باقی میماند و بعد کنار میرود. مکدونالد نیز تقریباً همین کارکرد را دارد؛ یک گاز کافی است تا جهان فرهنگی موردنظر ساخته شود. فیلم لازم نمیبیند برای اطمینان از اینکه مخاطب شوخی را فهمیده، دوباره و دوباره آن را بجود.
همین خویشتنداری به اکشن نیز کمک میکند. پروازها و جلوههای ویژه قرار نیست برای چند دقیقه فیلم را متوقف کنند تا توانایی فنی تولید به نمایش گذاشته شود. سکانسهای هوایی بهاندازهای ادامه پیدا میکنند که یک اکشنـکمدی برای حفظ ضرباهنگش نیاز دارد. نه «پیام اضطراری» میخواهد با «تاپگان» در نمایش هواپیما مسابقه بدهد و نه جلوههای پروازی آنقدر کش میآیند که زوج مرکزی فیلم در حاشیه قرار بگیرند. حتی وقتی تصاویر دستاورد تازهای در اکشن هوایی ندارند، بهدلیل همین کوتاهی از روایت بیرون نمیزنند. فیلم در بخش عمدهای از زمانش میفهمد که جذابترین چیزی که در اختیار دارد، تجهیزات نظامی نیست؛ فاصلهی میان تروی و نیکلای است.
مشکل زمانی آغاز میشود که فیلم خودش این اصل اقتصادی را فراموش میکند. بخش مربوط به رژهی نظامی مسکو نمونهی روشن این تغییر است. موقعیت بهخودیخود ظرفیت زیادی دارد و حتی میتواند خاطرهی آن تعقیب و سوءقصد در «روز شغال» دههی هفتاد را زنده کند؛ جایی که نظم یک رژه و حضور جمعیت به بستری برای ساختن تعلیق بدل میشد. «پیام اضطراری» اما بهجای آنکه از خود رژه و نزدیکشدن دوبارهی تروی و نیکلای برای بالا بردن تنش استفاده کند، بیش از اندازه مجذوب اسباببازیهای خودش میشود. لانچر، تجهیزات نظامی و نشانههای آشنای شوروی سابق یکییکی وارد صحنه میشوند و مسیری طراحی میشود تا روایت در نهایت به ناو آمریکایی برسد.
اینجا برای نخستین بار اکشن از زوج تروی و نیکلای جذابتر فرض شده است؛ درحالیکه تا آن لحظه دقیقاً برعکسش درست بود. فیلمی که بهترین لحظاتش را از فاصلهی یک واکنش برانا با پرحرفی رینولدز میگرفت، ناگهان خیال میکند افزایش تجهیزات، خطر و حرکت میتواند همان انرژی را تولید کند. سکانس از کلیت اثر بیرون میزند، چون فیلم برای مدتی فراموش میکند در چه مقیاسی موفق بوده است. همان اثری که میتوانست «تاپگان» را با یک اشاره و مکدونالد را با یک گاز تمام کند، اینبار دلش نمیآید از کنار انبار اسباببازیهای جنگ سرد عبور کند.
نیروهای کاگب نیز مسیر مشابهی طی میکنند. در پردهی نخست هنوز واجد نوعی شرارت قابلتأملاند. حضورشان میتواند خطری واقعی برای نیکلای و جهان اطرافش ایجاد کند و دستکم این تصور وجود دارد که با نیرویی روبهرو هستیم که قواعد، اقتدار و خشونت خودش را دارد. اما هرچه فیلم جلوتر میرود، این کیفیت تحلیل میرود و مأموران بیشتر به زنبورهای کارگری برای کمدی تبدیل میشوند؛ نیروهایی که وظیفهشان رساندن شخصیتها به شوخی یا موقعیت بعدی است. مسئله این نیست که یک اکشنـکمدی باید دشمنانش را تا انتها با هیبت یک تریلر سیاسی حفظ کند، بلکه افت ارزش شرارت آنها باعث میشود بخشهایی که بعدتر به تهدید، فشار و شکنجه وابستهاند نیز بخشی از وزن خود را از دست بدهند.
این مسئله در استفادهی فیلم از دختر نیکلای آشکارتر میشود. رابطهی او با دختر دیگری در ابتدا با همان ایجاز قابلتحسین بخشهای خوب فیلم معرفی میشود. فیلم لازم نمیبیند آن را با توضیح و سخنرانی تعریف کند و همین خویشتنداری در ابتدا امتیاز است. اما ایجاز زمانی ارزش دارد که پشت حذفها زندگی وجود داشته باشد. خود دختر هیچوقت آنقدر شکل نمیگیرد که بتواند مستقل از کارکرد بعدیاش در روایت وجود داشته باشد. به همین دلیل رابطهای که میتوانست بخشی از هویت و زندگی او باشد، در ادامه به یکی از اقلام فهرست آسیبپذیریهای نیکلای تبدیل میشود؛ چیزی که کاگب بتواند در سکانسهای بعد برای فشار بر او خرج کند.
اینجا تفاوت میان موجزبودن و ناقصبودن اهمیت پیدا میکند. «پیام اضطراری» وقتی مکدونالد را با یک گاز کنار میگذارد موجز است، چون آن نشانه تمام کاری را که باید انجام دهد انجام داده. وقتی «تاپگان» را به یک بازی فرهنگی محدود میکند موجز است، چون ارجاع بیش از آن ظرفیت ندارد. اما وقتی شخصیتی را بهاندازهای نمیسازد که زندگیاش مستقل از نیاز فیلمنامه احساس شود، دیگر نمیتوان حذف را به حساب ایجاز گذاشت. شخصیت تحلیل رفته و رابطه از زندگی به کارکرد تنزل پیدا کرده است. دختری که حتی میتوانست ضلع سوم بخشی از کمدی فیلم باشد، در نهایت بیشتر به یکی از نمادهای امر ممنوع در جهان شوروی و ابزاری برای شکنجهی روانی نیکلای تقلیل پیدا میکند.
پردهی پایانی تا انتهای دادگاه نیز بخشی از خونسردی قبلی را از دست میدهد. فیلمی که پیشتر با کمترین تأکید میتوانست از یک کمد شراب قهقهه بگیرد، اینجا به سمت حلوفصلهای زردتر و قراردادهای آشناتر سرگرمی آمریکایی حرکت میکند. همهچیز بیش از اندازه مرتب و عاطفه بیش از اندازه تعیینشده میشود. انگار فیلم در لحظات آخر به همان میزان خویشتنداریای که تا آنجا نجاتش داده اعتماد ندارد و لازم میبیند پایان را با علائم درشتتری ببندد.
جالب آنکه سکانس رستوران پس از دادگاه دوباره نشانهای از همان فیلم بهتر را برمیگرداند. تروی و نیکلای دیگر در مرکز عملیات، ایدئولوژی یا بازی سیاسی قرار ندارند؛ برای لحظاتی دو آدم عادیاند که کنار یکدیگر نشستهاند. تضاد آمریکایی و روسی هنوز وجود دارد، اما دیگر لازم نیست هر لحظه به رخ کشیده شود. این آرامش حتی راه را برای این احتمال باز میگذارد که در صورت موفقیت تجاری فیلم، رابطهی این دو در قسمت دیگری ادامه پیدا کند. اگر چنین اتفاقی بیفتد، سرمایهی اصلی ادامه نه هواپیماهاست، نه لانچر و نه انبار خاطرات جنگ سرد؛ همین زوج بازیگری است.
«پیام اضطراری» در مجموع هرجا اندازهی خودش را میشناسد، سرگرمی خوشریتم و قابلاعتنایی است. میداند یک شوخی چه زمانی تمام شده، یک ارجاع تا کجا باید ادامه پیدا کند و یک صحنهی اکشن چه زمانی باید کنار برود تا شخصیتها دوباره مرکز فیلم شوند. بهترین لحظاتش حتی برای خنداندن تلاش آشکاری نمیکنند؛ موقعیت را میسازند و به بازیگران اجازه میدهند آن را زندگی کنند. مشکل زمانی شروع میشود که فیلم از همین اعتماد فاصله میگیرد: دشمنانش را به ابزار کمدی تقلیل میدهد، یک شخصیت فرعی را به اهرم فشار روایی تبدیل میکند، عاشق تجهیزات نظامی خودش میشود و در پایان برای مدتی به همان قراردادهای زردی پناه میبرد که پیشتر با خونسردی از کنارشان گذشته بود.
اما چیزی که بیش از همه از فیلم باقی میماند، همان زوج مرکزی است. رینولدز به برانا نیاز دارد تا از تکرار خودش فاصله بگیرد و برانا آنقدر به سکون اجرای خودش مطمئن است که لازم نیست برای رقابت با انرژی همبازیاش صدایش را بلند کند. یکی صحنه را با کلمه پر میکند و دیگری با سکوت برای همان کلمات شکل میسازد. وقتی «پیام اضطراری» این نسبت را حفظ میکند، دو بازیگر نه فقط دو شخصیت، بلکه دو فرهنگ، دو زبان و دو نوع کمدی را روی یک خط پرواز قرار میدهند. حسرت فیلم دقیقاً آنجاست که گاهی فراموش میکند جذابترین اسباببازیای که در اختیار دارد نه لانچر است و نه هواپیما؛ همین دو نفرند.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.