آثار اقتباسی را که برگرفته از یک اتوبیوگرافی یا شرح یک واقعهی تأثیرگذار بودهاند، چندین و چندین بار بهصورت یک اثر سینمایی روی پردههای سالنها یا صفحههای نمایش خانگی دیدهایم. توجه ویژهی ما در این مرور روی آثاری است که به دو جنگ عراق و افغانستان و حاشیههای آن پرداختهاند؛ از روایت سربازان درگیر در این جنگها تا عملیاتهای منحصربهفردی که منجر به دستگیری یا کشته شدن افرادی چون بنلادن شدند. اما روی سیاه ماجرا در مورد زندانهای مخفی و مخوفی است که تا سالها محل مناقشهی فعالان حقوق بشر بودند؛ زندانهایی مانند ابوغریب یا گوانتانامو. تصاویر هولناکی که از این زندانها و بهخصوص زندان ابوغریب در سال ۲۰۰۵ به بیرون درز کرد، حتی برای بیاحساسترین انسانها نیز غیرقابل تحمل بود. افرادی همچون «لیندی انگلند» یا «چارلز گارنر» بهسبب نقش مؤثری که در این شکنجهها داشتند به دادگاه فراخوانده شدند و در نهایت از ارتش ایالات متحده اخراج شدند.
اما داستان این فیلم حول شخصیتی با نام «محمدو» میگذرد که در گوانتانامو زندانی بود. روایت فیلم برگرفته از کتاب خاطرات این شخصیت است. اینکه بخواهیم از چنین آثاری انتظار یک فیلم درجهیک را، با پرداخت به تمام جزئیات شخصیت در فضای دردناکی که در آن گیر افتاده است، داشته باشیم، انتظاری بیهوده است. فیلم صرفاً روایتگر داستان از سه زاویهدید است؛ محمدو، نانسی و استوارت. محمدو که کاراکتر محوری است، نانسی هم وکیل او و در نهایت استورات بهعنوان دادستان نظامی برای گرفتن حکم اعدام محمدو در تلاش است. فیلم بههیچ عنوان وارد زندگی شخصی این سه نفر نمیشود. بهطور مثال مخاطب باید کتاب خاطرات محمدو را خوانده باشد تا بتواند نانسی و دستیارش «تری» را خوب بشناسد، چون در فیلم چیزی از این دو کاراکتر مقابل دیدگاناش قرار نمیگیرد. حتی استورات بهعنوان یک ارتشی وظیفهشناس و تکبعدی و کاتولیک نیز آنقدر خوب به مخاطب معرفی نمیشود که انتظار داشته باشد تغییر رویهی او در میانهی فیلم تأثیری در احساس مخاطب به فیلم ایجاد کند. پس اینگونه باید گفت که ما با اثری مواجه هستیم که در غایت خود روایتگری ناقص از یک واقعهی دردناک است.
همین نقصان در پرداخت کارگردان است که از بازیگران خوب فیلم انتظاری بیش از حد نمیتوان داشت. طاهر رحیم که او را با فیلم زیبای «پیامبر» اثر اودیار بهخاطر داریم، نشان داده که میتواند از پس نقشهای بسیار سخت برآید. اما در این فیلم او جای بروز هیچ نوع خلاقیتی را ندارد. جودی فاستر، شیلین وودلی و بندیکت کمبربچ نیز با توجه به همین نقصان روایت است که تبدیل به ماکتهایی از شخصیتهای اصلی داستان شدهاند. اما زیبایی موسیقی تیتراژ پایانی فیلم و انتخاب اثری از باب دیلن میتواند پایان دلانگیزی برای یک اثر کاملاً معمولی باشد.