سالهاست که نژادپرستی دیگر مانند نیمهی اول قرن بیستم آنقدر آشکار نیست. این ضعف انسانی جای خود را به کنایه و استعاره داده است. آنچه که سانتیمانتالیسم هالیوودی فراموش میکند همین نژادپرستی استعاری و کنایی است. اما در این بین سینماگران مستقلی هستند که بخواهند اثر خود را با همین درونمایه روی پرده ببرند. «ماریامو دیالو» یکی از همین سینماگران است. او در اثر جدید خود بهدرون یک دانشگاه سنتی رفته و قصد دارد روح نژادپرستی خفته در این مکان را با کلیشهی جذاب جادوگری در ژانر دلهره تلفیق کند.
«گیل بیشاپ» بهعنوان اولین رئیس دانشگاه سیاهپوست وارد دانشگاهی سنتی در نیوانگلند میشود. از آن سو «جاسمین مور» دانشجوی سال اول سیاهپوستی است که وارد این دانشگاه میشود. کارگردان از همان ابتدا زندگی این دو کاراکتر را به موازات یکدیگر پیش میبرد. تا نیمهی فیلم شاهد درگیری این کاراکترها با محیط اطراف هستیم. میبینیم که جاسمین چگونه برای نشان دادن خود میان دیگر دانشجوها از هر چه که هست خارج میشود و سعی دارد مطابق با آنها رفتار کند. از آن سو گیل نیز میان اساتید دیگر خود را همیشه خندان و پر تلاش نشان میدهد. اما کارگردان در پردهی اول پیرنگ فرعی دیگری را نیز پیش میبرد؛ اتاقی که جاسمین در آن سکونت پیدا کرده و جادوگری که هر سال رأس ساعتی خاص باعث خودکشی آن دانشجو میشود. گیل هم در اتاق زیر شیروانی منزل خود وسایلی را میبیند که بیش از پیش به اتفاقات گذشته در این مکان مشکوک میشود.
کارگردان اما با ظرافتی خاص روایت خود را در نیمهی دوم بهسوی آن نژادپرستی پنهان و استعاری در جامعهی آمریکایی میبرد. در این جامعه درست است که نژادپرستی تمام شده است و حال رنگینپوستان و سفیدپوستان در کنار یکدیگر به زندگی مشغول هستند و حتی سیاهپوستان به کنگره و ریاستجمهوری راه پیدا کردهاند، اما نگاه سنگین سفیدپوستان در جمعهای دوستی کم از آزار ندارد.
کارگردان در پارهی دوم فیلم خود با زبانی استعاری و کنایی از این نژادپرستی پنهان سخن میگوید. جاسمین و گیل برای اثبات خود در میان سفیدپوستان این دانشگاه تا جایی که توان دارند سعی میکنند. اما جاسمین در نهایت نمیتواند بهاندازهی یک دانشجوی سفیدپوست نمرهی قبولی بگیرد و گیل نیز با تمسخرهای پنهانی اعضای هیئتمدیرهی دانشگاه مواجه میشود.
گیل و جاسمین نمایندهی دو نسل از جامعهی سیاهپوستانی هستند که سعی دارند حضور خود در جامعه را تثبیت کنند. آنها مانند خیلی دیگر از سیاهپوستان تنها هدفشان پذیرفته شدن بهعنوان دوست، همکلاسی و همکار از سوی دیگران است. اما فقط ظاهرها عوض شده و نهانها همان نگاه سنگین و تحقیرآمیز را در خود دارند. خانم دیالو ااثر خود را به استعاریترین زبان ممکن از در فرمی که سینمای دلهره را نشان میدهد بیان میکند. او با کمترین استفاده از جلوههای ویژهی تصویری توانسته تعلیق را به اثر خود تزریق کند. شاید بهترین پایانبندی برای این فیلم ترانهی زیبای «من باید رها شوم» با صدای «نینا سیمون» است که با شنیدن آن روی تیتراژ پایانی یک بار دیگر کل فیلم در ذهن ما مرور خواهد شد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.