پوستر فیلم ماما

زندگی، تولد و مرگ

ماما
Mama
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۳
نویسنده سارا

دوربین دنبال‌کننده‌ی دختری نوجوان است که در میان راه باریکه‌ای از درختان بلند و شاخه‌های کمی خشک، کمی پربرگ به آرامی در حال راه رفتن است. صداهای پیرامونی به‌ویژه صدای حشرات جنگلی مانند جیرجیرک‌ها آنقدر زیاد است که خود تبدیل به موسیقی‌ای طبیعی شده که شنیدن هر صدای دیگری را غیرممکن کرده است. دوربین به مدت چند دقیقه دختر را دنبال می‌کند و سپس تصویر سیاه می‌شود و نوشته‌ی: «روز اول» بر آن دیده می‌شود. فیلم «ماما» قرار است داستان هفت روز زندگی دختری ۱۲ ساله باشد که در روز هفتم او دیگر دختری دوازده ساله در معنای عام نباشد.
گاهی ضربات شدید روحی‌ای که در گذشته بر آدمی وارد شده و به نظر می‌رسد گذشته است، چنان در روح و روان او دفن شده است که منتظر است هر زمان خود را بروز دهد. یکی از این ضربات شدید می‌تواند ازدست‌دادن عزیزی به‌ویژه ازدست‌دادن مادر باشد. «لی دونگمی» در ۱۲ سالگی مادر خود را از دست داده است. او که در روستایی دورافتاده در چین زندگی می‌کرده و این تجربه‌ی تلخ عمیقاً او را تحت‌تأثیر قرار داده است، تصمیم می‌گیرد در اولین تجربه‌ی ساخت فیلم بلند خود، این تجربه را در مستندی که از خانه و منطقه‌اش می‌سازد با دیگران به اشتراک گذارد. اما زمانی که متوجه می‌شود بیشتر مردم روستا و همسایه‌های قدیمی او مرده‌اند، دست به ساخت فیلمی مستندگونه می‌زند. فیلمی که قرار است نه از زاویه‌ی نگاه این دختر که از نگاه یک دانای کل روایت شود و این دختر و خانواده‌ی او و تمام اتفاقات این هفت روز زندگیِ او که با مرگ و زندگی در هم آمیخته شده است را نشان دهد.
لی از همان ابتدا با نشان گرفتن تمام حرکات عادی اعضای خانواده از غذا خوردن‌های مکرر و خوابیدن‌ها گرفته تا پیاده‌روی‌های طولانی، به ما گوشزد می‌کند که این فیلم یک فیلم راحت نیست. قرار نیست ما دیالوگ‌های چندانی را بشنوید یا اتفاقات عجیبی را ببینیم. قرار نیست در این روستا معجزه‌ای رخ دهد یا کسی قهرمان روستا باشد بلکه این فیلم تنها با نشان دادن ساده‌ترین وجوه زندگیِ عادی انسان‌هایی عادی می‌خواهد از میان تصاویر خود احساسات شخصیت‌های خود را برایمان بیان کند. دیالوگ‌هایی که شنیده می‌شود آنقدر کم است که می‌توان آنها را به شمار آورد و شخصیت‌های قرار گرفته شده در میان تصاویر آنقدر عادی و شبیه به هم دیده می‌شوند که حتی اگر دقت نکنی آنها را نمی‌توانی از هم تمیز دهی؛ درست به مانند یک زندگی عادی. این فیلم هفت روز زندگی عادی خانواده‌ای روستایی را نشان می‌دهد که تنها برای رفتن به مدرسه‌ی دختر دوازده ساله بیش از بیست دقیقه از زمان فیلم می‌رود. بیست دقیقه‌ای که جز دو یا سه دیالوگ، هیچ‌کس کلامی به زبان نمی‌آورد و تنها دوربین این دختر را دنبال می‌کند که چگونه با دوستان خود از خانه رو به سمت مدرسه می‌رود. مسیری که بارها و بارها در فیلم با شخصیت‌های گوناگون طی می‌شود و به زیبایی عادی بودن یک زندگی روزمره را برای ما به تصویر می‌کشد.
در میان این تصاویر که بعد از نیمه‌ی ابتدایی آنقدر تکرار شده‌اند که در نیمه‌ی دوم همه‌چیز برای ما آشناست چیزی که متفاوت است اما تولد و مرگ است. در این هفت روز ما با سه مرگ روبه‌رو می‌شویم؛ مرگ‌هایی که همگی در جوانی و در میان حسرت زندگی‌های نکرده رخ می‌دهد. اما از سوی دیگر ما دو تولد را هم می‌بینیم. تولد کودکانی که قرار است نماد جریان زندگی باشند. همان زندگی‌ای که همیشه تداوم دارد و مرگ هم نمی‌تواند هرگز به او برسد و تنها می‌تواند وقفه‌ای کوتاه و البته قابل‌تأمل در آن ایجاد کند.
از سوی دیگر کاملاً مشخص است که لی در تصاویر خود از سبک «یاسوجیرو اوزو» -کارگردان فقید ژاپنی- نیز بهره برده است. مانند آن صحنه‌ای که بخاری از پشت‌بام بالا می‌رود یا سکانس‌هایی که مادر در آنها نشان داده می‌شود. لی به اشیا و وسایل نیز نگاهی خاص کرده است. چراکه در زندگی روستایی اشیا و وسایل هرگز بی‌دلیل وجود ندارند. آنها زنده هستند و اگر چیزی در جایی قرار گرفته است حتماً هدفی والا برای آن بوده است. مانند نردبان میان خانه که به‌نوعی مرکز تقارن خانه است و برانکاردی که نماد مرگ و زندگی؛ هر دو با هم هست.
فیلم «ماما» درواقع قرار است تنها با احساس کردن دیده شود. لانگ‌شات‌های متمادی از شخصیت‌هایی کوچک دیده شده در میان جنگل و طبیعتی بزرگ و صداهای پیرامونی شدیدی که هرگز موسیقی بر روی آنها قرار گرفته نشده است همگی نشان می‌دهد که این فیلم را باید اول احساس کرد و سپس دید. حتی تیتراژ پایانی فیلم هم در سکوتی طولانی می‌گذرد و این سکوت شاید همان احساسات لی بوده است که نتوانسته حتی آنها را در میان تصاویر عکس‌مانند خود جای دهد.