آقای کوپر فقط خودت اضافه بودی؛ هم کارگردانی و هم بازیگری
«لئونارد برنستاین» تقریباً برای هر فردی که در حوزهی موسیقی، سینما و تئاتر فعالیت دارد نامی آشناست. او همهچیز بود؛ هم در زندگی شخصی و هم در زندگی هنری. فقط کافیست چند اجرا و مصاحبهی او را در یوتوب مشاهده کنید تا به عمق فاجعهای که بردلی کوپر روی پرده برده پی ببرید. بردلی کوپر در فیلم جدید خود نهتنها قادر نبوده برای لحظاتی مخاطب را در برابر برنستاین قرار دهد، بلکه با نقشآفرینی فاجعهی خود در نقش برنستاین بار دیگر ثابت کرده که او بازیگری درجه اول میان ستارههای هالیوودی هم نیست.
کوپر فیلم خود را به دو بخش تقسیم کرده است؛ در پارهی اول از دوران اوج جوانی برنستاین قرار است همهچیز آغاز شود تا زمانی که او هم در زندگی مشترک و هم زندگی حرفهای به کمال برسد. او پارهی دوم را با شکستی مقطعی در زندگی شخصی برنستاین آغاز میکند و تا از دست رفتن «مونتلگرو» و در نهایت بازگشت به مصاحبهی ابتدایی فیلم ادامه میدهد. بردلی کوپر در فیلم قبلی خود با نام «ستارهای متولد میشود» نیز دوئتی مضحک را همراه با لیدی گاگای معروف به نمایش گذاشته بود. آنچه در رویکرد چند سال اخیر کوپر میبینیم جستوجو برای پیدا کردن مکانی میان بزرگان هالیوود است. او نشان داده که سالهاست در عرصهی بازیگری سعی کرده همقدر بازیگران همنسل خود همچون کیسی افلک و دیگران شود، اما در نهایت پروژههای بزرگ از او بهعنوان بازیگری در نقش مکمل یا یکی از نقشهای مهمان استفاده میکردند و در نهایت چندگانهی خماری و بینهایت و آثاری تجاری و میانه از این دست میتوانستند گریبان این بازیگر را بگیرند. آثاری چون «دفترچهی امیدبخش» اُ-راسل و «تکتیرانداز» ایستوود هم همچون تیری در تاریکی محسوب میشدند تا کارنامهی بازیگری کوپر را پررنگ کنند. کوپر در نهایت بازیگر قابل انعطافی نیست و در فیلم پر سر و صدای «ستارهای متولد میشود» هم این را بهخوبی نشان داد. او هنوز یاد نگرفته که باید با کاراکتری که قرار است نقش او را بر عهده بگیرد زندگی کند. حال تصور کنید که کوپر برنستاین را برای ماجراجویی خود انتخاب کرده است؛ ویسکونتی موسیقی.
روایت فیلم استاد در پارهی اول داستان ناپخته بودن کارگردان را تصویر میکند که سعی دارد ابتدا با ضربآهنگی بهشدت بالا مخاطب را از دوران جوانی و عشقبازی عبور دهد تا به دوران پختگی برنستاین برسد. آقای کوپر گویا نمیدانسته که برای تصویر کردن شخصیتی چون برنستاین بهجای توانی که روی چهرهپردازی خود گذاشته، میتوانست مخاطب را از درون اجراها، آهنگسازیها و آثار این هنرمند به درون زندگی شخصیاش ببرد. اما موسیقی در فیلم استاد گویی استفادهای بازاری دارد و تنها در مواقعی قرار است با ارکستر در حال اجرا و کنداکتوری برنستاین مواجه شویم که آقای کوپر لطف کردهاند و صلاح دانستهاند تا کمی با لنز واید به مخاطب این را بقبولانند که حرکات دست برنستاین را هنگام اجرا تقلید کردهاند.
تنها نقطهی قوت فیلم استاد بازیگری «کری مولیگان» است که یکتنه زمانی که قاب در اختیارش قرار دارد، هم ضعف روایت را برای لحظاتی از یاد مخاطب میبرد و هم نشان میدهد که بهدست آوردن برخی جایگاهها در بازیگری چندان به اقبال و شانس و در نهایت برخی دالانهای ارتباطی بستگی ندارد. به سکانس مشاجرهی مونتلگرو و برنستاین در پارهی دوم و رنگی فیلم توجه کنید که چگونه مونولوگ انفجاری مولیگان بهیکباره کوپر و قاب را در مینوردد.
شاید برای پی بردن به عمق فاجعهی استاد بهتر است یکبار دیگر فیلم «تار» آقای «تاد فیلد» را از ذهن بگذرانیم. نقطهی مشترک در کاراکتر خیالی آقای فیلد و فیلم استاد اجرای سمفونیهای «گوستاو مالر» است. فیلد در تصویر کردن کاراکتر خیالی خود فقط سعی کرده زندگی تار را به یک سمفونی گره بزند و اثری را در باب زندگی روی پرده ببرد، اما کوپر بدون آنکه درکی از مالر و هر سمفونی دیگری در موسیقی داشته باشد، همچون خریدار کتابی در فروشگاه تورقی سریع از کتاب زندگی برنستاین را به مخاطب نشان میدهد؛ آنقدر سریع که گویی هر آن فروشندهی کتاب سر میرسد و کتاب را در قفسهاش جای میدهد. آقای کوپر اگر نمیتوانی بیاموزی، فیلم نساز.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.