کارگردان میخواست از درون ابژهگی زن به سوژهگی او برسد؟
کم اتفاق افتاده روایتهای رازآلود و جنایی که از درون پیرنگهای آثار نوآر بیرون میآیند بتوانند به آن حد از گیرایی بصری برسند. در این نوع روایتها معمولاً با یک مثلث عشقی مواجه هستیم که پایان آن را کاراکتر زن اغواگر تعیین میکند. در فیلم جدید خانم «نیکول گارسیا» با چنین پیرنگ ابتری مواجه هستیم که کارگردان در آن سعی دارد هم نیمنگاهی به نوآر کلاسیک داشته باشد و هم رئالیسم بدون موسیقی فرانسوی را تصویر کند.
«لیزا» یک کارآموز هتلداری است که بههمراه دوستپسر خود، «سیمون»، زندگی میکند. سیمون یک دلال خردهپای مواد مخدر است و از این راه امرار معاش میکند. طی یک اتفاق و در یک مهمانی سهنفره یک نفر اوردوز میکند و سیمون بدون اینکه به لیزا اطلاع دهد فرار میکند. لیزای از همهجا رانده و مانده در یک کلاب شبانه مشغول به کار میشود. مردی میانسال با نام «لئو» در یک نظر او را وارد زندگی خود میکند. مطمئناً ادامهی داستان را خودتان میتوانید حدس بزنید. بله درست است. سیمون در پردهی دوم داستان نمایان میشود و همهچیز تغییر میکند.
اولین مشکل من با این داستان رویکرد زرد و نخنمای کارگردان به مقولهی فمینیسم در داستانهای سینمای جریان اصلی است. طی این دو سال بسیار پیش آمده که از سینمای روشنفکری فرانسه آثاری را مشاهده کرده باشیم که کارگردانهای شعارزده سعی کردهاند روایتهای خود را باب دل فمینیستهای افراطی فرانسوی بهتصویر بکشند. در این فیلم نیز کاراکتر لیزا همین نقش را دارد. او بهراحتی در طول داستان از ابژهگی جنسی خود نهایت استفاده را میبرد تا وارد مسیر اصلی زندگی خود شود. او حتی در سه نقطه از داستان عنوان میکند که همهی این کارها بهخاطر «پول» است. کارگردان خیلی راحت به این نیت کاراکتر اشاره میکند، اما باز هم همچون مادری دلسوز همراه او میشود تا کاراکترهای مرد داستان در برابر یکدیگر قرار بگیرند. هر چه کاراکتر لیزا را از زاویههای مختلف مینگریم باز هم نمیتوانیم یک شخصیت کامل داستانی را تصور کنیم. از خانم کارگردان باید پرسید راستی نقش سیمون و لئو در این میان چیست؟ آیا سیمون وظیفهی ارضای میل جنسی کاراکتر لیزا را برعهده داشته و لئو نیز اسپانسر مالی او بوده است؟ کارگردان با همراهی و دلسوزی برای لیزا ما را از رسیدن به کاراکتر زن اغواگر دور میکند. گویی او برای لیزا مادری میکند. زمانی که کارگردان، آن هم اینگونه ناشیانه، از نقش واسطهگری خود برای روایت کردن یک داستان خارج میشود و کاملاً سوبژکتیو به آن مینگرد دیگر چیزی برای روایت سینمایی باقی نمیماند.
روایت ابتر خانم گارسیا چیزی جز تصویری فرار و غیر قابل تحمل از پیرنگی تکراری در ذهن مخاطب بر جای نمیگذارد. مخاطب فیلم خانم گارسیا در هیچ جای داستان کاراکتر را در بر نمیگیرد. حتی سهپاره کردن داستان با استفاده از لوکیشنها نیز نمیتواند ما را به یک اثر رازآلود و جنایی برساند. لیزای دوست داشتنی کارگردان تنها چیزی که در ذهن مخاطب میگذارد همان جنس زن ابژهای است که بدون پیمودن مسیر خودآگاهی، تأثیرگذاری و انتخابگری بودن باز هم در ابژهگی خود غوطهور میماند؛ بدون اینکه حتی سوژهگی را تجربه کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.