«جیمز» و «باربارا» نزدیک به یک سال است، از هم جدا شدهاند. «کریس» پسر یازده سالهی آنها اما از پدرش میخواهد شروع به ملاقات با افراد جدید کند. جیمز نیز طی ملاقاتهایی با زنان متفاوت به صحبت میپردازد و رفتهرفته متوجه میشود که او هنوز عاشق بارباراست.
در سینما از دیرباز فیلمهای عاشقانهی زیادی ساخته شده است. فیلمهایی که در آنها عشق وجوه متفاوتی دارد و قرار هم نیست، همیشه این عشقها سامان خوبی داشته باشند. گاه فیلمها از انسانهایی عاشق حرف میزنند که در ابتدا با شور و هیجان روابط خود را آغاز میکنند، اما رفتهرفته و حتی گاهی ناخواسته باعث آزار یکدیگر میشوند و در نهایت پایانی تلخ را برای خودشان رقم میزنند، مانند فیلم «ولنتاین غمگین»؛ محصول ۲۰۱۰. گاه این عشقها از همان ابتدا اشتباه هستند و این زوج هم این را میدانند، اما باز هم عشق است و به ناگاه میآید، مانند فیلم «کازابلانکا»؛ محصول ۱۹۴۲. گاه حتی عشقها از همان ابتدا دیوانهوار بوده و تا پایان نیز دیوانهوار خواهند بود، مانند فیلم «آملی»؛محصول ۲۰۰۱ و گاه نیز این عشقها آرام آغازشده و ادامه مییابد مانند فیلم «غرور و تعصب»؛ محصول ۲۰۰۵. اما وجه مشترک تمام این فیلمها داستانی منسجم و پرداخت شخصیتهایی درست است. با دقت به زمان ساخت تمام این فیلمها میتوان فهمید که فرقی نمیکند، فیلمها در چه دوره و سالی ساخته شدهاند، همیشه توجه به این دو نکتهی مهم و اساسی میتواند باعث بهتر شدن فیلمها شود.
فیلم «دوباره عشق» اما همین دو المان اساسی را ندارد، پس به راحتی در زمرهی فیلمهای بد قرار میگیرد. داستان فیلم قرار است دربارهی روابط یک زوج باشد که در ابتدا عاشق شدهاند و اما مشکلات باعث جداییشان میشود و در نهایت باز هم همان عشق آنها را به هم بازمیگرداند، اما فیلم هیچکدام از این سه بخش را به درستی در داستان خود نشان نمیدهد. فیلم هیچ توضیح خاصی را نمیدهد که چرا این دو نفر در ابتدا عاشق هم شدهاند و به گذشتهی این عشق هم هیچ اشارهای نمیشود. دلیل طلاق نیز در یک سکانس توجه نکردن جیمز به احساسات باربارا ذکر میشود. حال جیمز با دیدار با چندین شخص جدید متوجه میشود که باربارا عشق اوست، اما این اشخاص و زنان جدید هم هر کدام رفتارهای اغراقآمیز و احمقانهای دارند که نمیتوان حتی آنها را به عنوان گزینههای عادی پذیرفت. از اینرو همهچیز غیرواقعی دیده میشود. حتی اگر قرار باشد داستان کمدی باشد هم این رفتارها جز موتیفهایی خستهکننده و بیشازحد اغراقآمیز چیز دیگری نیستند.
از سوی دیگر شخصیتهای داستان نیز هیچکدام تعریف درستی ندارند و هر کدام بنا به بهانهای به ناگاه وارد داستان شده و بهناگاه از آن خارج میشوند. مثلاً فرانک، دوست پسر باربارا، مشخص نیست دقیقاً کیست و چرا عاشق باربارا شده و از سوی دیگر چرا دوستدختر گذشتهاش را هنوز دوست دارد. داستان پدر و مادر جیمز که به ناگاه از هم جدا شده و در پایان داستان دوباره به هم برمیگردند نیز هیچ معنایی ندارد. این اتفاق به شکل تمسخرآمیزی برای دوست جیمز نیز رخ داده و زن او نیز بیجهت از او جدا شده و در نهایت دوباره به او بازمیگردد. درواقع بیننده با فیلمی فاقد داستان روبهرو شده که در مدت زمان هفتاد دقیقهی خود هیچ حرفی برای ارائه ندارد جز نشان دادن اتفاقات تکراری بیمعنی.