پوستر فیلم عشق زخم می‌زند

گام‌های قدرتمند خانم گلس در مسیر فیلمسازی

عشق زخم می‌زند
Love Lies Bleeding
محصول ۲۰۲۴ – بریتانیا، ایالات متحده
امتیاز ۳.۵
نویسنده مصطفی ملکی

اصطلاحی که عنوان فیلم را در خود دارد به میانه‌‌های قرن هفدهم بازمی‌گردد که در یکی از نمایشنامه‌های «اس.بلیک» برای اولین بار استفاده شد. البته که در دوره‌ی ویکتوریایی که برای گیاهان مختلف اسم انتخاب می‌کردند نیز از این اصطلاح برای گل «باروتک» استفاده شده است. در مجموع این اصطلاح نشان‌دهنده‌ی عشق از سر ناامیدی یا عشقی که زخم می‌زند است. در کتاب مقدس نیز از این اصطلاح برای زخم‌هایی که مسیح به‌خاطر انسان تحمل می‌کند استفاده می‌کنند. اما به فیلم خانم گلس بازگردیم که در دومین گام بلند سینمایی‌اش قرار است مخاطب را با روی دیگری از تنهایی و کسالت حاصل از آن روبه‌رو کند. در سال ۲۰۲۰ فیلم اول خانم گلس با نام «ماد قدیسه» را مرور کردیم. در آن فیلم با دختر جوانی با نام «کیتی» مواجه بودیم که دچار تنهایی ناخواسته شده بود و برای رهایی از خود قدیسه‌ای ساخته بود که مأموریت رستگاری دیگران را بر عهده داشت. خانم گلس در اثر جدید خود سعی دارد به روی دیگری از این کسالت بپردازد.

 

روایت با «لو» آغاز می‌شود که مدیر یک باشگاه بدنسازی در نیومکزیکو است و از همان نماهای ابتدایی و روزمرگی این کاراکتر درگیر زندگی کسالت‌بار او می‌شویم. خانم گلس با وارد کردن کاراکتر دیزی و مکالمه‌های کوتاه بین این دو و در نهایت فاصله گرفتن لو از دیزی نماهایی از هم‌جنس‌گرا بودن این کاراکتر را تصویر می‌کند. در میان روزمرگی لو با نماهایی موازی از دختری جوان با نام «جکی(جاکلین)» مواجه هستیم که از اوکلاهاما به اینجا آمده تا خود را برای مسابقات بدنسازی در وگاس آماده کند. خانم گلس در همان ۲۰ دقیقه‌ی ابتدایی هر کاراکتری را که در فیلم دخیل است وارد می‌کند و آن‌ها را از طریق یکدیگر درون یک قاب قرار می‌دهد؛ جکی در شب اول ورود خود با «جی جی» رابطه‌ی جنسی دارد و با گرفتن کارت یک باشگاه تیراندازی از طرف جی‌جی قرار است در آنجا مشغول به کار شود. جی جی همسر «بثی»، خواهر لو، است که با دیدن چهره‌‌ی کبود و دست شکسته‌ی او متوجه خشونت خانگی و نگرانی لو از این موضوع می‌شویم. آن باشگاه تیراندازی از آن پدر لو و بثی است که همه او را با نام خانوادگی‌اش، «لنگستون»، می‌شناسند. خانم گلس همه‌ی این شخصیت‌پردازی‌ها را در همان بیست دقیقه‌ی ابتدایی انجام می‌دهد. او در روایت جدید خود ضربآهنگ را تا جایی که می‌تواند بالا می‌برد. خانم گلس در فیلم جدیدش سعی دارد مخاطب را وارد یک نئونوآر در اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰ یا اگر بخواهیم دقیق بگوییم سال ۱۹۸۹ می‌کند؛ آن هم از طریق دو نشانه که یک‌بار جی‌جی از هیجان مردم پس از اکران جان‌سخت می‌گوید و در نقطه‌ای دیگر که تلویزیون لو از فرو ریختن دیوار برلین در حال گفتن است.

 

نئو‌نوآر خانم گلس از همان ابتدا دیواره‌های بلند خود را حول دنیای قصه‌اش قرار می‌دهد و سعی دارد مخاطب را فقط‌و‌فقط درگیر این دنیای بسته کند. به‌همین سبب است که فاصله‌ی بین درگیر شدن نگاه لو و جکی تا زمانی که این دو با یکدیگر معاشقه می‌کنند چند برش است. هر چند جکی در آن ابتدا به لو می‌گوید:«بیا از اینجا بریم وگاس و بعد از برنده شدن من راهی کالیفرنیا بشیم» و مخاطب حس می‌کند وارد درامی جاده‌ای همچون «تلما و لوئیس» شده است، اما خانم گلس همچون نفرین موجود در ملک‌الموت کاراکترها را در این برزخ نگاه می‌دارد. این کارگردان بریتانیایی در اثر اول خود نیز نشان داد که چگونه می‌تواند از طریق گذرهای ژانری مخاطب را در دو مسیر موازی از فرم روایی قرار دهد. در این فیلم نیز با زندگی واقعی لو و جکی روبه‌رو هستیم و در انتزاع با جکی همچون زنی که با هر بار تزریق داروی بدنسازی گویی رگ‌های‌اش در هم تنیده می‌شوند و آن خشم هالک‌گونه درون او نفوذ می‌کند(نگاه طنازانه‌ی کارگردان به هالک ابرقهرمانی‌ها نیز در اینجا بخشی از انتزاع ذهنی جکی را می‌سازد) مواجه می‌شویم.

 

خانم گلس در اثر خود که بی‌مکث تا انتها ادامه دارد مخاطب را در برابر سادگی روایت و پیچیدگی فرمی قرار می‌دهد. او از طریق فلش‌بکی منقطع‌ در ذهن لو گذشته‌ی این شهر و پدر لو را تصویر می‌کند و با کمک گرفتن از فرم روایی برادران کوئن و دیوید لینچ در سرتاسر پرده‌ی دوم مخاطب را درگیر نوعی اعوجاج و ابزوردیسم می‌کند. به نماهایی که کارگردان هنگام خروج لو و جکی از شهر برای معدوم کردن جنازه‌ی جی‌جی طی می‌کنند دقت کنید که کارگردان چگونه از «بزرگراه گمشده‌ی لینچ» بهره می‌برد، یا کل پرده‌ی دوم و دومینوی رخدادهای تصادفی در آن در لحظاتی باعث شکل گرفتن دنیای آثار برادران کوئن می‌شود.

 

عشق در این اثر همچون یک مک‌گافین ادامه‌دار در میان دیالوگ‌ها و رفتار کاراکترها وجود دارد؛ از بثی که روی تخت بیمارستان است و در حالی که می‌داند این زخم‌های کاری از سوی جی‌جی بر او وارد شده باز هم به لو چنین می‌گوید:«ای کاش می‌فهمیدی عشق یعنی چی» تا زمانی که جکی روی صحنه‌‌ی مسابقه لو را بالا می‌آورد. در این گذرها کارگردان سعی دارد از زاویه‌دید روایت خود به مقوله‌ی عشق بپردازد و هیچ‌گاه روایت را وارد مسیر ملودرام یا حتی درامی جاده‌ای نکند. او در ابتدا مخاطب را به این وا می‌دارد که تصور کند در حال گام گذاشتن در مسیر یک درام جاده‌ای است، اما جلوی او را سد می‌کند و در انتها و در سکانس پایانی این خواسته را محقق می‌کند. در روایت جدید خانم گلس قرار نیست کسالت حاصل از تنهایی کاراکتر اصلی را به درون دالان‌های جنون هدایت کند، بلکه این‌بار از درون‌مایه‌ی عشق بهره می‌برد و از خشن‌ترین مسیر ممکن کاراکترها را برای رسیدن به سکون و آرامش هدایت می‌کند. به سکانس پایانی و زمانی که لو به‌همراه جکی در حال خروج از شهر هستند دقت کنید. دیزی که تیر خورده در پشت وانت شروع به تکان خوردن می‌کند. لو نگاهی به عقب ماشین می‌اندازد و در ادامه برای اینکه جکی از خواب بیدار نشود، به پشت وانت رفته و دیزی را به‌آرامی خفه می‌کند. در صحنه‌ی پایانی با یک لانگ‌شات مواجه هستیم که در میان قاب جکی به خواب رفته در ماشین را شاهدیم و در پس‌زمینه‌ی او لو در حال کشاندن جنازه‌ی دیزی به درون مزرعه‌ی کنار جاده است و در ادامه تیتراژ نهایی. این صحنه‌ی پایانی کلیت روایت را در خود دارد؛ همین‌قدر تصادفی، متعهد و در نهایت ابزورد!

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟