تقصیر منه که زندهام؟!
«گمشده» از همان پردهی نخست جهانش را با ریتمی میسازد که بیش از هر مؤلفهی دیگری به شخصیتهایش معنا میدهد. کانگ دونگاین برای ورود به زندگی یون تههوا و میجی عجله نمیکند و بهجای آنکه بحران هر کدام را با مجموعهای از دیالوگهای توضیحی روی میز بگذارد، اجازه میدهد سکون، فاصله و حرکت آرام تدوین ابتدا ما را با وضعیت ذهنی آنها آشنا کند. همین انتخاب باعث میشود فیلم پیش از آنکه به یک درام دربارهی گناه، بخشایش یا جستوجوی یک مادر تبدیل شود، تصویری از انسان مدرن شهری بسازد که میان چند شکل متفاوت از زیستن گیر افتاده و دیگر حتی نمیداند کدام بخش از بار زندگی واقعاً متعلق به خودش است.
تههوا بعد از مرگ پدر با موقعیتی روبهرو شده که گناه را از سطح یک نسبت خانوادگی عبور میدهد و به بدن خودش میرساند. بخشی از پدر اکنون درون او زنده است و همین مسئله دو حس متناقض را کنار هم قرار میدهد؛ سپاس از انسانی که امکان ادامهی زندگی را برایش فراهم کرده و شرم از مردی که در گذشتهی خودش مرتکب جنایتی شده است. تههوا نمیتواند از پدر فاصله بگیرد، چون چیزی از او را در بدن خودش حمل میکند و در عین حال نمیتواند بهسادگی به این میراث تن بدهد، چون جامعه گناه پدر را با نام و حضور او پیوند زده است. فیلم در پردهی اول این تناقض را بیش از آنکه توضیح دهد، تصویر میکند و در بهترین لحظاتش اجازه میدهد ذهنیت مرد جوان در نسبت با جمعیت، شهر و فاصلهای که از دیگران گرفته به شکلی انتزاعی وارد قاب شود.
همینجاست که «گمشده» به مسئلهی گستردهتری دربارهی زندگی شهری نزدیک میشود. انسان در این جهان تنها با انتخابهای خودش تعریف نمیشود؛ نام خانوادگی، گذشتهی دیگران و تصویری که جامعه از او ساخته نیز میتوانند بخشی از هویتش را تعیین کنند. تههوا در چرخهای از انگزدن گرفتار شده که اجازه نمیدهد میان خودش و پدر مرزی روشن بکشد. گناه، مثل همان ریهای که در بدنش باقی مانده، به چیزی تبدیل میشود که نمیتواند بهسادگی آن را بیرون بیاورد. این پیوند میان عضو پیوندی و احساس گناه یکی از ظرفیتهای مهم فیلم است، چون یک انتزاع اخلاقی را به مسئلهای جسمانی تبدیل میکند.
در سوی دیگر میجی قرار دارد؛ دختری که مسئلهاش نه حملکردن گذشته، بلکه رهاشدن در دل آن است. او حتی فرصت پیدا نکرده با آنچه بر سرش آمده به شکلی روشن مواجه شود و مدام در تلاش است راهی برای بیرونآمدن از وضعیتی پیدا کند که هیچکس برایش توضیح کاملی ندارد. اگر تههوا با چیزی بیش از اندازه درگیر است، میجی با فقدان چیزی مواجه شده که هرگز نتوانسته شکل مشخصی پیدا کند. یکی گذشته را در بدن خودش حمل میکند و دیگری در غیاب همان گذشته سرگردان مانده است.
فیلم در این نقطه میتوانست تقابل بسیار عمیقتری میان دو شخصیت بسازد، اگر جهان پیرامون میجی را نیز به همان اندازهی تههوا شخصی و انتزاعی میکرد. کانگ دونگاین ذهنیت مرد جوان را از طریق قاببندی، ریتم و فاصلهگذاری به ما منتقل میکند، اما در مورد دختر بیشتر به خط روایی متکی میماند. میجی ظرفیت آن را داشت که سردرگمیاش در فضا و تصویر نیز بازتاب پیدا کند؛ همانطور که شرم و گناه تههوا در نسبت او با محیط دیده میشود. فیلم این فرصت را تنها تا حدی لمس میکند و به همین دلیل یکی از دو ضلع اصلی تقابل، از نظر فرم به اندازهی دیگری پرورش پیدا نمیکند.
بااینحال رابطهی میان این دو کاراکتر بهواسطهی همان ضربآهنگ پایین و تدوین ملایم قابللمس میشود. آنچه باعث میشود نزدیکی دو انسان بیگانه به یکدیگر باورپذیر باشد، بیش از آنکه از بازیها بیاید، محصول زمانی است که فیلم میان آنها ایجاد میکند. کارگردان اجازه میدهد نگاهها، سکوتها و همراهیهای کوچک بدون نیاز به تأکیدهای ملودراماتیک رسوب کنند. این دو از ابتدا شباهتی آشکار به یکدیگر ندارند، اما بهتدریج درمییابیم هر دو در جهانی زندگی میکنند که چیزی را از آنها گرفته و در عوض هویتی ناخواسته به آنها داده است. همین فاصلهی همزمان آشنا و غریبه است که رابطه را زنده نگه میدارد.
عنوان «گمشده» نیز در همین نسبت معنا پیدا میکند. گمشدن تنها به مادر میجی یا به یک فقدان فیزیکی اشاره ندارد. تههوا میان سپاس، شرم و گناهی که متعلق به خودش نیست گم شده و میجی میان رهاشدگی، بیخبری و تلاشی دائمی برای پیدا کردن چیزی که شاید هیچوقت در اختیارش نبوده سرگردان مانده است. هر دو آنقدر در تناقضهای ذهنی خودشان گرفتار شدهاند که مسئلهی اصلی، یعنی خود زندگی، به حاشیه رفته است. رابطهی آنها قرار نیست معجزهای برای نجات باشد؛ بیشتر امکان کوتاهی است برای اینکه هر کدام از فاصلهای تازه به دیگری و بعد به خودش نگاه کند.
فیلم در تصویر این فضای سرد نیز موفق عمل میکند. قاببندیها و پالت رنگی نهتنها با تنهایی دو شخصیت هماهنگاند، بلکه اجازه میدهند شهر به فضایی تبدیل شود که آدمها در آن حضور دارند، اما الزاماً به یکدیگر متصل نیستند. سردی تصویر به معنای بیاحساسی نیست؛ برعکس، همان فاصلهای را تقویت میکند که شخصیتها از جهان اطرافشان گرفتهاند. در پردهی اول بهخصوص، این انسجام میان قاب، رنگ و ریتم یکی از دلایل اصلی همراهی مخاطب با روایت است.
موسیقی نیز درست به همین دلیل کارکرد مؤثری پیدا میکند که نمیخواهد روی فیلم سوار شود. کانگ دونگاین موسیقی را زیر لایهی روایت نگه میدارد و اجازه نمیدهد احساسات را به مخاطب دیکته کند. ملودی قرار نیست به ما بگوید کجا باید غمگین شویم یا چه لحظهای اهمیت بیشتری دارد؛ بیشتر در پسزمینه حرکت میکند تا همان سکون و ریتم پایین بتوانند اثر خودشان را بگذارند. در فیلمی که بخش مهمی از قدرتش از غرقشدن آرام مخاطب در وضعیت دو شخصیت میآید، چنین انتخابی بهمراتب مؤثرتر از موسیقیای بود که میخواست خودش را به مرکز توجه برساند.
بااینحال همین تمیزی و مستقیمبودن روایت در بخش دیگری به نقطهضعف فیلم تبدیل میشود. «گمشده» در کنار درام شخصیتها، از ساختارهای آشنای روایتهای معمایی کرهای نیز استفاده میکند و مسئلهی مادر میجی و حقیقت تصادف را بهتدریج به بخش مهمتری از خط داستانی تبدیل میکند. اما نقطهگذاری اطلاعات آنقدر دقیق نیست که پیچش بتواند کارکرد واقعی خودش را حفظ کند. فیلم پیش از آنکه به لحظهی افشا برسد، به اندازهی کافی نشانه در اختیار مخاطب قرار داده که صحنهسازیبودن حادثه را حدس بزند.
این مسئله برای مخاطبی که با سازوکار درامهای معمایی کرهای آشناست حتی زودتر اتفاق میافتد. بسیاری از این آثار سالهاست از تغییر زاویهی دید، اطلاعات پنهان و بازسازی دوبارهی حوادث استفاده میکنند و مخاطب نیز به همان اندازه نسبت به نحوهی چیدن سرنخها حساس شده است. «گمشده» میخواهد پیچش را بخشی از ساختار روایی خودش نگه دارد، اما همان میل کارگردان به حرکت تمیز و مستقیم باعث میشود نقاط لازم برای حفظ تعلیق بیش از حد واضح شوند. مخاطب پیش از فیلم به نتیجه میرسد و لحظهای که قرار بوده برداشت او را تغییر دهد، بیشتر تبدیل به تأیید چیزی میشود که پیشتر فهمیده است.
مادر میجی نیز یکی از قربانیان همین انتخاب است. شخصیت او میتوانست بخشی جدیتر از جهان سردرگم دختر باشد و حتی به ما کمک کند بفهمیم رهاشدگی میجی از چه ساختاری آمده است، اما فیلم به او زمان زیادی نمیدهد. انگار کارگردان از هر مسیری که احتمال دارد خط اصلی روایت را پیچیدهتر یا کندتر کند فاصله میگیرد تا ارتباط میان دو شخصیت مرکزی را تمیز نگه دارد. این تصمیم از یک طرف باعث میشود فیلم از شاخههای فرعی غیرضروری دور بماند، اما از طرف دیگر بعضی از شخصیتها و پیچشها نیز پیش از آنکه وزن لازم را پیدا کنند مصرف میشوند.
همین مسئله سبب میشود تلخی جهان پیرامون تههوا و میجی نیز همیشه به همان سنگینیای که مضمون وعده میدهد نرسد. فیلم دربارهی جامعهای حرف میزند که انگ میزند، گناه را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکند، قربانی را رها میکند و به انسان اجازه نمیدهد بهسادگی از گذشته جدا شود؛ اما روایت در بسیاری از لحظات این کثافت را بیش از اندازه تمیز ارائه میدهد. نه به این معنا که قابها باید تیرهتر یا چرکتر میشدند؛ پالت سرد اتفاقاً درست کار میکند. مسئله در خود درام است که تنشهای بالقوه را پیش از آنکه به وزن کامل برسند صاف میکند و اجازه نمیدهد فیلم به درامی واقعاً سنگین تبدیل شود.
بازی لی سوهیوک نیز در همین نقطه دوگانگی جالبی ایجاد میکند. او از نظر حضور فیزیکی و هماهنگی با فضای سرد فیلم انتخاب اشتباهی نیست، اما در بخشهایی بیش از آنکه به شناخت شخصیت برسد، به تیپ آشنای مرد زخمی در ملودرامهای کرهای تکیه میکند. نگاههای دزدکی، کمی کجکردن گردن، سکوتهای همراه با غرور و شکل خاصی از کنترل احساسات، همه چیزهاییاند که بارها در سریالها و فیلمهای عاشقانهی کرهای دیدهایم. این رفتارها میتوانند در سطح نخست شخصیت را جذاب کنند، اما برای مردی که بخشی از پدر گناهکارش را در بدن خودش حمل میکند، چنین بحرانی به چیزی بیشتر از زبان آشنای یک تیپ نیاز دارد.
ها یونکیونگ در نقش میجی با محدودیت متفاوتی روبهروست. مسئله نه کمبود ظرفیت بازی، بلکه محدودیتی است که فیلمنامه برای جهان شخصیت ایجاد کرده است. او باید سردرگمی، رهاشدگی و نیاز به پیدا کردن پاسخ را حمل کند، اما فیلم آن فضای ذهنیای را که برای تههوا میسازد در اختیار او قرار نمیدهد. اگر این دو جهان از نظر فرم وزن برابر پیدا میکردند، تقابل میان فرزند مجرم و فرزند قربانی میتوانست به یکی از مهمترین دستاوردهای فیلم تبدیل شود؛ دو انسانی که هر دو قربانی گذشتهی دیگراناند، اما یکی آن گذشته را در بدن خودش حمل میکند و دیگری در فقدانش زندگی میکند.
«گمشده» با تمام این کاستیها میداند چگونه مخاطب را تا پایان همراه خودش نگه دارد و بخش مهمی از این همراهی دقیقاً مدیون ریتمی است که در بسیاری از آثار دیگر ممکن بود به سکون آزاردهنده تبدیل شود. کانگ دونگاین از کندی برای ایجاد فاصله استفاده نمیکند؛ آن را تبدیل به زمان لازم برای ورود به جهان شخصیتها میکند. به همین دلیل حتی زمانی که پیچشها دیگر قدرت غافلگیری ندارند، هنوز میل داریم کنار تههوا و میجی بمانیم و ببینیم این همراهی به چه نقطهای میرسد.
پایان نیز بهدرستی تلاش نمیکند چیزی بزرگتر از خود فیلم باشد. نه تنش تازهای میسازد، نه بهدنبال ضربهای نهایی است و نه از شخصیتها انتظار دارد در یک لحظه از تمام گذشتهشان عبور کنند. ساده، تمیز و بیدغدغه تمام میشود؛ درست متناسب با روایتی که در تمام مسیر بیشتر به حرکت آرام دو آدم اهمیت داده تا به انفجارهای عاطفی. ممکن است همین پایان برای فیلمی با چنین مضامین سنگینی بیش از اندازه نرم به نظر برسد، اما دستکم با منطق فرمیای که از ابتدا انتخاب شده ناسازگار نیست.
«گمشده» در بهترین لحظاتش دربارهی دو انسان نیست که قرار است یکدیگر را نجات دهند؛ دربارهی دو آدمی است که هرکدام به شکلی زندگی را زیر فشار گذشته فراموش کردهاند. یکی گناه دیگری را درون بدن خودش حمل میکند و دیگری در جهانی رها شده که هنوز پاسخی برای فقدانش ندارد. برخورد آنها قرار نیست گذشته را پاک کند، اما میتواند برای مدتی چرخهی انگ، شرم و سردرگمی را متوقف کند تا دوباره امکان نگاهکردن به زندگی وجود داشته باشد.
کاش فیلم به همان اندازه که برای ذهن تههوا زبان تصویری پیدا میکند، برای میجی نیز جهانی مستقل میساخت و کاش همان آرامشی که در ریتم و موسیقی به خرج میدهد، در نقطهگذاری اطلاعات نیز حفظ میکرد تا پیچشها پیش از موعد از نفس نیفتند. بااینحال «گمشده» در بخش مهمی از مسیرش میداند چگونه از سکون، فاصله و ریتم پایین برای نزدیککردن مخاطب به دو انسان سردرگم استفاده کند. آنها شاید در پایان هنوز تمام راه را پیدا نکرده باشند، اما دستکم دیگر آنقدر در تناقضهای ذهنی خودشان گم نشدهاند که مسئلهی سادهی زندگیکردن را فراموش کنند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.