بازسازی شلختهتر از نسخهی اصلی بود
در مرور فیلم «ویروس-۳۲» از سینمای آقای «گوستاوو هرناندز ایبانز» گفتیم. آقای ایبانز طی یک دههی اخیر بارها و بارها در ژانر دلهره دچار قصهگویی شده است و بهنوعی جایگاه خود را در دلهرهی اسپانیاییزبان پیدا کرده است. اما در فیلم ویروس-۳۲ شاهد بودیم که چگونه روایت او خالی از تمام فاکتورهای قابل تأمل آثار قبلی این کارگردان اروگوئهای بود. حال آقای ایبانز دست به بازسازی اثری با نام «گرگهای بزرگ بد» محصول سال ۲۰۱۳ زده است. در اثر اصلی شاهد بودیم که چگونه ۳ بزرگسال به یک معلم مدرسه مشکوک میشوند و او را بهسبب اینکه به دختری نوجوان در جنگل تجاوز کرده و او را به قتل رسانده تحت شکنجههای طاقتفرسا قرار میدهند. آقای ایبانز نیز اثر خود را با قابهایی سیاهوسفید از دو دختر نوجوان آغاز میکند که در زیرزمین یک خانه مورد حملهی یک مأمور پلیس قرار میگیرند. پس از این افتتاحیه به زمان حال بازمیگردیم و در بحبوحهی تلاش افسر پلیسی با نام «آلونسو» قرار میگیریم که در حال بازجویی غیرقانونی از فردی با نام «الیاس» در یک دیسکو است.
آقای ایبانز برای روایت خود سه ضلع در نظر گرفته است؛ الیاس و آلونسو و در نهایت زنی تنها با نام ماتیلده. او ابتدا سعی دارد از طریق آلونسو و بازجوییاش از الیاس شاکلهی قصهی خود را برای ما مشخص کند. الیاس در سطح این شهر کوچک مظنون به تجاوز و کشتن دختران نوجوان است. آقای ایبانز در نماهایی وارفته و صرفاً برای اینکه نشان دهد اثرش قرار است خشونتی افسارگسیخته را تصویر کند نمایی از اوضاع حاکم بر این شهر را مقابل چشم مخاطب قرار میدهد. اما اثر او توانایی ندارد که این فضای سنگین را تصویر کند. در ادامهی اثر با سکانسهایی پارهپاره مواجه هستیم که طی آنها سه کاراکتر اصلی از بقیهی شهر جدا میشوند. هیچکدام از این کاراکترها شخصیتپردازی ندارند و مخاطب بهیکباره درون رخدادهایی قرار میگیرد که توسط این سه رقم میخورند. روایت آقای ایبانز نیاز داشت تا وارد زندگی هر کدام از این سه کاراکتر شود. اما این کارگردان تنها به ورود لحظهای در زندگی ماتیلده بسنده میکند و آلونسو و الیاس جز در آن زیرزمین قرار نیست بسط پیدا کنند. برای درک اینکه یک فیلمساز چگونه میتواند مخاطب را درون روایتی چنین سیاه قرار دهد و قابهای خود را همچون امضايی هنری روی پرده بیاورد، بد نیست به فیلم «غریبه» اشاره داشته باشیم. در آن فیلم استرالیایی نیز با عملیات نیروهای پلیس مواجه بودیم که سعی داشتند یک مظنون پدوفیلی را دوره کنند و از طریق او به محل دفن کودکی که چند سال پیش ناپدید شده برسند. شخصیتها، ضربآهنگ، قابها، حرکت دوربین و همهی اجزای آن اثر متناسب با قصه بودند و مخاطب را وارد رازآلودگی سرد و دردآوری میکردند. اما اثر آقای ایبانز فاقد این درونمایهی مالیخولیایی است و او هر چه تلاش میکند تا روایت را تبدیل به پازلی رازآلود کند، موفق نمیشود. کاراکتر الیاس در این فیلم نمیتواند کلیشهی قاتلی سریالی را به مخاطب نشان دهد که با خیرگیها و تبسمهای پنهاناش روایت را در دست میگیرد. اثر آقای ایبانز جز در چند سکانس و نما که دچار تکنیکهایی بهجا همچون دالیزوم میشود، دیگر قادر نیست مخاطب را به روایت بچسباند. اینکه این کارگردان اروگوئهای سعی کرده با رگهای از کمدی-ابزورد اثرش را جلا ببخشد نیز از عجایب دنیای فیلمسازی است؛ روایتی که از ابتدا با تلخی و سیاهی آغاز میشود و این موقعیتهای ابزورد بین آلونسو و دیگران، ماتیلده و پدر و در نهایت الیاس و آلونسو جز تلاشهایی ناموفق نیستند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.