سرگرمکننده اما سردرگم (شاید هم روایتی که کاراکتری کالت را برای آیندگان در خود داشته باشد!)
حضور پررنگ فیلمسازان زن در ژانر دلهره نشان از قدرتمندتر شدن این ژانر در سینما دارد و بهراحتی میتوان این نتیجهگیری را کرد که ژانر دلهره در سینمای تجاری و سرگرمی و درنهایت سینمای مستقل یکی از اولین انتخابها برای جذب مخاطب و عمیق شدن در یک درونمایه است. در سینمای سرگرمی معمولاً با آثاری مواجه هستیم که با استفاده از کلیشههای رایج در هر ژانری وارد کمدی-دلهرههایی جذاب میشوند. در این میان اسلشرها طرفداران بسیار زیادی دارند و از دههی ۱۹۷۰ تا کنون تبدیل به یکی از زیرژانرهای پرطرفدار در سینمای دلهره شدهاند. خانم «زلدا ویلیامز» در اولین تجربهی بلند داستانی خود وارد یک دلهره-کمدی از نوع تینیجری شده است و سعی دارد با استفاده از کاراکتری معروف در تاریخ ژانر دلهره -فرنکنشتاین- مخاطب را به سال ۱۹۸۹ و درون شهری کوچک در ایالات متحده ببرد.
روایت خانم ویلیامز با انیمیشنی دو بعدی آغاز میشود که تیتراژ فیلم را نیز در خود دارد و بهراحتی میتوان آن را افتتاحیهی تأثیرگذار اثر نامید. پس از این افتتاحیه وارد زندگی دختری نوجوان با نام «لیسا» میشویم. لیسا که چندی قبل مادر خود را بهسبب هجوم یک قاتل نقابدار از دست داده، حال با تجدید فراش پدر به شهری کوچک نقل مکان کرده و همراه همسر جدید پدر و دخترش -تفی- زندگی میکند. خانم ویلیامز از همان ابتدا سعی دارد همهی کلیشهها را بشکند. لیسا مانند بسیاری از کاراکترهای اصلی و نوجوان اینگونه فیلمها دچار انزواست، دیگران مسخرهاش میکنند و در نهایت همان کاراکتری است که احساس میکنیم قرار است وارد داستانی عاشقانه از این دست شود. اما اینگونه نیست و کارگردان هم حصاری محکم دور کاراکتر خود میکشد. از آنسو تفی هم قرار نیست یکی از آن دختران گروه رقص مدرسه باشد که سرتاسر غرور و تبکر است و تبدیل به یکی از آن کاراکترهای شرور و در نهایت قربانی فیلم شود. خانم ویلیامز با زیرکی جلوی همهی این هرز-رویهای کلیشهمانند را در اثر خود گرفته است و سعی دارد فرنکنشتاینی بهسبک خود بیافریند. باید گفت که این تلفیق رومئو و ژولیت و فرنکنشتاینی خانم ویلیامز سرگرمکننده و حتی در برخی سکانسها جذاب است. بهخصوص اینکه او از بازیگری با نام «کاترین نیوتن» در اثر خود بهره برده که اتفاقاً در فیلم «عجیبوغریب» هم خوش درخشیده بود. اما چه میشود که این روایت روی مرز آثار متوسط باقی میماند و نمیتواند کمی به جلو حرکت کند؟ روایت خانم ویلیامز آن قدر دور کاراکترها و خردهروایتها حصار کشیده که مبادا به دام کلیشهها بیفتند که در نهایت کل روایت را نیز دچار نوعی تنگنا میکند. رخدادها در این فیلم بهسرعت برق از مقابل چشم مخاطب میگذرند و عمق پیدا نمیکنند. کارگردان نیز در سکانسهای درگیری چندان سعی ندارد مخاطب را درگیر قاعدههای یک اثر اسلشر کند و همین جان روایتاش را میگیرد. خانم ویلیامز باید خود را بهجای یک مخاطب دلهره میگذاشت؛ مخاطبی که چندان حوصلهی لوسبازیهای تینیجری هالیوودی را ندارد و با پیشینهای قدرتمند در سینمای دلهره قصد تماشای اثری تازهنفس را در سال ۲۰۲۴ دارد. خانم ویلیامز این لذت را در حساسترین نقاط روایت از مخاطب خود میگیرد و همین مسئله فیلم اول او را، علیرغم همهی مراقبتهای فرمی و محتوایی، در همان حد متوسط نگاه میدارد.
در کنار این نقاط قوت و ضعف روایت فراموش نکنیم که شخصیتپردازی خوب خانم ویلیامز باعث میشود که این اثر را همچنان در پسایای ذهن خود داشته باشیم، شاید این فرنکنشتاین گوشوارهالماسی و لیسا برای مخاطب آینده تبدیل به کاراکترهایی کالت شوند!
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.