پوستر فیلم زندگی در یک سال

محصول مشترک خانواده‌ی اسمیت

زندگی در یک سال
Life in a Year
محصول 2020
امتیاز ۰.۵
نویسنده مصطفی ملکی

ملودرام‌های تیپ هالیوود در رسیدن به درونمایه‌ی اصلی خود تقریباً تمام منطق‌های روایی را زیر پا می‌گذارند. آنها روی دیگر عاشقانه‌های بالیوودی هستند. در بالیوود معمولاً بخشی از این عاشقانه‌ها تبدیل به انتقام و رؤیاپردازی‌ها می‌شود و در نهایت همه‌چیز به‌گونه‌ای کنار هم چیده می‌شود تا فیلم در پرده‌ی سوم خود مخاطب را دچار نوعی هیجان کاذب کند. اما در هالیوود سعی بر این است که در یک ملودرام نرم، همه‌چیز به‌گونه‌ای جلو برود تا دو شخصیت اصلی داستان بتوانند در یک رابطه‌ی سینوسی به انتهایی تلخ یا شاد برسند. منظور از انتهای تلخ در اینجا چیزی نیست جز با یادوخاطره‌ی آن شخص زندگی کردن؛ آن هم با چاشنی اشک و بغض و آه و ناله. در این نوع فیلم‌ها چیزی با نام زندگی واقعی وجود نداشته و ندارد. از آن سو ترکیب فقیر و غنی در بعضی از این فیلم‌ها نیز یادآور تمام داستان‌های شاهزاده‌وگدایی است. خانوداه‌ی ویل اسمیت در مقام تهیه‌کننده و بازیگر نقش اول سعی کرده‌اند این فیلم را با ترکیبی از موارد بالا تبدیل به اثری کنند که حداقل از همکاری آخر آنها موفقیت‌آمیز‌تر باشد. جیدن اسمیت در این فیلم کاراکتر اصلی فیلم یعنی «دارِن» است که تحت تعلیمات و برنامه‌ریزی سخت پدر خود سعی دارد تا در هاروارد پذیرفته شود. اما ورود دختری با نام «ایزابل» تمام معادلات را بر هم می‌زند و دارن روی دیگری از زندگی را می‌بیند و در نهایت یک عاشقانه‌ی تینیجری دیگری را شاهد هستیم. اما آنچه که این فیلم را تبدیل به اثری صرفاً آبکی و غیرقابل‌هضم کرده است، پیروی از همان کلیشه‌های باسمه‌ای در این نوع فیلم‌هاست. پسر در برابر پدر می‌ایستد و زندگی کوتاه و عاشقانه‌اش با آن دختر را برمی‌گزیند. دیالوگ‌های قلمبه‌سلمبه‌ای که می‌توان به‌وفور در فیلم یافت اصلاً تناسبی با شخصیت‌هایی که کارگردان می‌خواهد نشان دهد، ندارند. دارِن آروزی این را دارد تا رپر شود و ایزابل هم سعی دارد در این مسیر به او کمک کند. نگاه چندوجهی کارگردان به زندگی این دو نوجوان می‌توانست قابل اهمیت باشد، اما ابتر ماندن هر کدام از این وجهه‌ها بیشتر مخاطب را از فیلم دور می‌کند. کاراکترهای پدر و مادر حضور دارند تا در برخی مواقع خلأهای فیلم‌نامه را پر کنند. اما اینکه آنها چه نقش مثبت یا منفی‌ای در زندگی این دو نوجوان دارند، در هاله‌ای از ابهام باقی می‌ماند. در تک‌تک این سکانس‌ها ردپای «داستان عشق» و فیلم‌های عاشقانه‌ی زیاد دیگری را می‌بینیم. دختری که قرار است بمیرد و پسری که می‌خواهد شادترین سال زندگی را برای او رقم بزند. فیلم نمی‌تواند قدم درستی در مسیر تبدیل شدن به یک درام خوب بردارد و همین آزاردهنده است.
میجا اوکورن، کارگردان اسلوونیایی در اولین فیلم بلند خود در هالیوود، سعی کرده از دریچه‌ی ژانر ملودرام وارد سینمای پر زرق‌و‌برق هالیوود شود. او را شاید با فیلم «نامه‌هایی به بابانوئل» بشناسیم که یک عاشقانه-کمدی به‌زبان لهستانی است. او به‌نظر باید در هالیوود آزمون‌و‌خطاهای زیادی را انجام دهد تا بتواند در این جهان پرآشوب استودیویی در مسیر درست فیلم‌سازی خود قرار بگیرد.