پنهانکاری بدون منطق کارگردان
«ژوزفین بورنهبوش» بیش از آنکه در سینما نامی داشته باشد، بهسبب نقشآفرینیهایاش در سریالهای مختلف بوده که در نظر مخاطب سوئدی چهرهای آشناست. اما در عرصهی بینالمللی برای کارگردانی سه قسمت از مینیسریال موفق «بچهگوزن» مزهی کارگردانی را چشید. حال او اولین فیلم بلند داستانی خود را نیز منتشر کرده است؛ فیلم «رهاکن» که خانم بورنهبوش خود نقش اول فیلم را بر عهده دارد.
شاید این ضعف کارگردان نیست و بهنوعی ذهن اوست که عادت کرده است. این اثر از همان شات ابتداییاش گویی قرار است مخاطب را با یک سریال چند اپیزودی مواجه کند. برشها و توالی سکانسها در همان پردهی اول هم سینمایی نیستند. در یک اثر سینمایی مخاطب انتظار دارد کارگردان از همان ابتدا، حتی با بیربطترین نشانهها، در جریان پیدا و پنهان کاراکترها و زیرمتن روایت قرار بگیرد. اما خانم بورنهبوش احساس کرده میتواند مخاطب را روی یک سیر روایی پیش ببرد و بهسرعت مسیر خود را بدون هیچ منطقی عوض کند.
بگذارید با روایت پیش برویم. کارگردان از همان ابتدا سعی دارد مخاطب خود را در جریان روتین زندگی کاراکتر «استلا» قرار دهد و کلیشهی دختر نوجوان همیشه طلبکار، همسری که دست به سیاه و سفید نمیزند و فرزند کوچکتری که همیشه نیاز به مراقبت دارد کل قاب را در بر میگیرد. خانم بورنهبوش استلا را دچار نگرانی دائمی میکند و اتفاقاً از این کار هدف دارد. او قصد دارد زمانی که از او پرسیده شد چرا و به چه دلیل آن اتفاق پردهی سوم رخ داد، مخاطب را به این نقاط ارجاع دهد. اما این چهرهی نگران در همان پردهی اول پاسخهایی منطقی دارد؛ همسری که خیانت میکند و قصد دارد از او جدا شود و این جمله را بدون هیچ تردیدی مقابل چشم استلا بیان میکند. بهانهی خانم بورنهبوش برای ربط دادن رخدادهای پردهی سوم به پردهی اول کاملاً پوچ و بیاساس است. اما کاراکتر گوستاو که گویی خود یک تراپیست موفق است و اتفاقاً با یک تراپیست دیگر در حال خیانت به همسر خود است از آن دست کاراکترهای سینمایی است که در بدترین شکل ممکن پرداخت شده است. کارگردان هر بلایی را که بخواهد بر سر این کاراکتر لوس، بیکاره و خیانتکار میآورد تا او به زندگی بازگردد. درمان کارگردان و استلا که باز هم خود خانم کارگردان است چیست؟ مسافرت برای همراهی دختر نوجوان به شهری که قرار است برای رقص میله رقابت کند.
فیلم خانم بورنهبوش در کل پردهی اول و دوم مملو از صحنههایی است که باعث میشود مخاطب دچار نوعی تحقیر از انتخاب این فیلم شود. این حجم از بیمنطقی و خودسر بودن کارگردان برای رساندن کاراکترها به نقطهای که خودش میخواهد، در این فیلم کمنظیر است. کارگردانی که نداند منطق دنیایی که خلق کرده چیست و بدون توجه به آن دنیا، سیر رخدادها را بگونهای طراحی کند که هیچ تناسبی با آن ندارد، راهی جز سقوط در روایت ندارد. در نهایت خانم بورنهبوش سعی میکند با متوسل شدن به ملودرام مخاطب را دچار بازی احساسی با کاراکترها کند. فیلم رها کن نه اثری اجتماعی است و نه یک ملودرام صرفاً درگیرکننده و سرگرمکننده و شاید آموزنده. این فیلم لجبازی یک کارگردان از دل بیمنطقیهاست.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.