«دوکو» نویسندهای ۴۵ ساله است که بدترین روزهای زندگیاش را میگذراند. «آندرا»، همسرش، قصد جدایی از او را دارد و او هم مدتیست که دیگر نمیتواند چیزی بنویسد. دوکو از بخارست به سوی لیبنسدورف سفر میکند تا بعد از سالها عشق قدیمی، «جولیا»، خود را ببیند.
در سینما روایتهای بسیاری به نویسندگان مختلف اختصاص داده شده است. نویسندگانی که گاه شخصیتهایی واقعی بودند که داستاناشان بر اساس واقعیتهای زندگیاشان تصویر شده بود و گاه نویسندگانی فرضی بودند که بهواسطهی خواست نویسندهی آن فیلم روایتی که بسیار هم شباهت به روایتهای خود آنها داشت بیان شده بود. در هر حال سینما با این نویسندگان زندگی کرده است و هر بار سعی داشته مشکلات زندگی آنها، روزمرگیها و تلاشهایاشان برای نوشتن را تصویر کند. فیلم لیبنسدورف هم حال سعی دارد زندگی پر از مشکل یک نویسنده را تصویر کند. نویسندهای که مشکلات زندگیاش باعث شده دیگر حوصلهی نوشتن و شناخت پیراموناش را نداشته باشد.
دوکو برای فرار از همسر و خانهای که در آن زندگی میکند به سوی جولیا سفر میکند. در آنجا اما آنچه میبیند با تصوراتاش تفاوت بسیار دارد. او وارد دهکدهای زیست محیطی شده که تمام ساکنان آن برای داشتن یک زندگی سالم تلاش میکنند. آنها جامعهای تشکیل دادهاند که خود غذایاشان را میکارند، آب کمی مصرف میکنند و هر یک دارای وظیفهای خاص در آن جامعه هستند. برای دوکو این جامعه عجیب و غریب است و او هیچ علاقهای برای بودن در کنار آنها ندارد. اما جولیا از او استقبال کرده و رابطهاش با پسر جولیا نیز بسیار خوب است. به همین دلیل هم بدون هیچ حرفی در کنار جولیا میماند. در این مدت رفتارهای عجیب خود جولیا و دیگر افراد این جامعه باعث میشود رفتهرفته علاقهاش به ماندن در آن کم شود. اما او جایی برای رفتن ندارد.
تصویر دوکو در این فیلم واضح است. کارگردان رومانیایی این فیلم که دومین تجربهی ساخت فیلم بلند را داشته تلاش کرده تصویری روشن از این شخصیت و افکار او را به مخاطب نشان دهد. او از دیالوگهای کمی برای شخصیتهایاش استفاده کرده و بیشتر سعی کرده آنها را با رفتارهایی که با دیگران و در تنهایی خود دارند تصویر کند. همین امر هم روایت را دچار سکونی آرام و لذتبخش کرده است. مخاطب به راحتی به دنبال دوکو از این مکان به مکان دیگر میرود، وارد خوابهای گاه خندهدار او میشود و درست به مانند دوکو نیازی هم در خود برای شناخت دیگر شخصیتها نمیبیند. دوکو زندگی خود را دچار فروپاشی میبیند و به همین دلیل هم رغبتی برای شناختن، دیدن و وارد شدن در زندگی دیگران در خود نمیبیند. برای او اهمیت ندارد مردم عجیب آن شهر چگونه همه با هم سونای آب گرم میگیرند و به راحتی هم را در آغوش میگیرند. روزها در مزارع به جمعآوری محصول و کاشت آن میپردازد و شبها را با رقص و شادی و خنده میگذرانند. دوکو علاقهای به هیچ کدام از اینها ندارد و تنها جولیا برایاش اهمیت دارد. زیرا تنها اوست که بعد از این همه سال برایاش باقی مانده است.
رابطهی دوکو با پسر جولیا نیز به زیبایی تصویر شده است. مخاطب به راحتی میتوان با این دو نفر ارتباط برقرار کند و هم احساس دوکو را برای دوست داشتن آن کودک درک کند و هم احساس آن کودک را برای نزدیک شدن به دوکو. در این میان بیشترین ایراد روایت را میتوان به عدم تصویر کردن دلیل رفتارهای همسر اول دوکو و در کل رابطهاش با او گرفت. مشخص نیست چرا آندرا در ابتدا با آن شدت از دوکو متنفر است و چه اتفاقی میافتد که بار دیگر میخواهد او را در آغوش بکشد. درست است که اتفاقات همه از دید دوکو تصویر شده است، اما کارگردان باید راهی برای اتصال گذشته به حال ایجاد کند تا مخاطب بتواند راحتتر با شخصیتها و رفتارهای آن ارتباط برقرار کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.