رنج خودخواسته و هجرت اجباری
برخی روایتها آنقدر ساده هستند که گویی برای ساعتی همراه انسانی در پیادهرو همقدم شدهایم و او از زندگیاش در حال گفتن است. روایت جدید خانم «لیزا استین» یکی از همین دست روایتهاست. کاراکتر اصلی او دختر جوانی با نام «لوییز» است که در نیویورک مشغول گذران زندگی است. روایت بیآنکه دچار افتتاحیهای معنادار شود بهیکباره ما را به درون یک پارتی شبانه میبرد. لوییز همچون مرغی سرکنده دائم از این و آن سراغ مردی با نام «جول» را میگیرد. در نهایت یکی از دوستان مشترک او و جول میگوید که او مدتهاست که از این خانه نقل مکان کرده است. لوییز نیز با گرفتن آدرس خود را به جلوی در خانهی جدید جول میرساند. اما هر چه زنگ میزند کسی در را باز نمیکند. او در نهایت تصمیم میگیرد از روی نردههای کنار پله خود را به پشت پنجرهی آپارتمان برساند، اما در همین حین سر میخورد و با پشت به زمین میافتد. نتیجهی این تلاش ناامیدانه برای دیدار مجدد دوستپسر سابق شکستن استخوان لگن است و بستری شدن لوییز.
خانم استین روایت را از زمانی که لوییز با یک پیرزن لهستانی با نام «آنتونینا» هماتاقی میشود وارد جریان اصلی خود میکند. داستانی که از لوییز میبینیم روزمرگیهای یک دختر جوان ظاهراً بازنده در همهی عرصههاست؛ دختری که حتی پول اجارهی خانه را ندارد و همراه با پسری ثروتمند با نام «ریک» زندگی میکند؛ آن هم در یک اتاق. روایت خانم استین حول همین روزمرگیها و تقابلهای تصادفی لوییز و آنتونینا شکل میگیرد. قرار هم نیست در این روایت شاهد پردههایی کلاسیک باشیم که لوییز را طی مراحلی از نقطهی سفر به صد برسانند. آنچه کارگردان در حال تصویرش است دختری جوان با ترومایی از گذشتهی نزدیک و تبعید اجباریاش از خانه است. مادر لوییز دچار آلزایمر زودرس و پیشرفته شده است. در طول روایت یک سکانس را بهصورت تکهتکه در حال تماشا هستیم که طی آن لوییز در حال خروج از منزل است که مادر نیز همراه او به بیرون میآید. او در هر بار تنهایی و قبل از هر خواب یا چرت بهیکباره درگیر این سکانس میشود. خانم استین به زیبایی این سکانس را خرد کرده تا مخاطب در طول روایت همچنان که با موقعیتهای کمدی-ابزورد زندگی لوییز روبهرو میشود، این تروما را نیز در بر گیرد و از این طریق کلیت این کاراکتر بهظاهر شکستخورده را مشاهده کند.
لوییز در حال فرار است و این بر کسی پوشیده نیست. کاراکترهایی چون جول و واگویههای بلند او هنگام مستی نیز برآمده از این فرار است. لوییز در حال فرار از مادری است که دیگر قرار نیست دخترش را برای لحظهای بهیاد آورد. او در حال فرار از تصادفی است که دائم احساس میکند مقصر اصلی آن خود اوست. قابهای سادهی خانم استین در کنار روایت لطیفاش مخاطب را درگیر کاراکتری میکند که با سرعت در حال فرار از خود است.
تقابل زیبای لوییز و آن پیرزن لهستانی یکی دیگر از زیباییهای این اثر است. خانم استین با ایجاد تفاوت زبانی میان دو کاراکتر عملاً راه ارتباطی زبان را از طریق واژهها بین این دو بسته است. آنچه این ارتباط را عمیق میکند چهرهی هر دو کاراکتر، موقعیتهایی که این دو در آنها قرار میگیرند و باید تصمیمگیری کنند و در نهایت واکنشهای هر دو نسبت به رخدادها و ابژههای پیرامون است. شاید آنتونینا در این روایت یکی از محرکهای اصلی برای برونرفت لوییز از حبابیست که دور خود کشیده. این فیلم ساده و زیبا نشان میدهد جادوی سینما گاه نیاز به هیچ شلوغی و همهمهای ندارد و صرفاً با خط مستقیم و صاف میتواند برای ساعتی مخاطب را درگیر برخی از تجربههای زیستهاش کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.