کارگردانی که خیلی ساده دنیایاش را میسازد
در مرور فیلم «مداخلهی جاسوسی» عنوان کردیم که «درو میلرئا» چگونه درام سادهی خود را روی کلیشهها بنا میکند. او در دومین اثر بلند سینمایی خود با نام «آخرین بازماندهها» از درونمایهای که سینماگرانی چون لانتیموس پیش از این از آن استفاده کرده بودند بهره میبرد.
«جیک» بههمراه پدرش در کلبهای میان جنگل سکونت دارند. آنچه میبینیم انزوای مطلق آنها از جامعهی بیرون است. بهمرور متوجه میشویم که پدر برای جیک جامعهی بیرون را چنین توصیف کرده که همگان حکم دشمن دارند. در این بین فلشبکهایی را در خوابهای جیک شاهد هستیم که مربوط سال ۲۰۰۲، زمانی که او ۵ سال بیشتر نداشت، هستند. کارگردان در همین پردهی اول کدهایی را به مخاطب میدهد که گویی در دنیای بیرون آنچه که پدر تعریف میکند جریان ندارد. مخاطب در طی این پرده دائم منتظر همان نقطهعطفی است که جیک را به بیرون از این دایرهی بسته هدایت کند. در فیلم «دندان نیش» اثر لانتیموس نیز این پدر بود که فرزندان خود را بهدور از مفاهیم دنیای بیرون در حال پرورش بود. تفاوت این فیلم با آن اثر در این است که لانتیموس در فیلم خود مقولهی زبان و مفاهیم را به چالش کشیده بود. اما در این فیلم، کارگردان سعی دارد ترس پدر از مواجهه با شکست را به این عمل نسبت دهد. باید گفت که میلرئا در این مسیر و برقراری ارتباط بین ترس پدر و این محدودیت موفق عمل کرده است.
میلرئا در این اثر نیز مانند فیلم قبلی یک روایت ساده و راحتالحلقوم را مقابل مخاطب قرار میدهد. در دنیایی که او خلق میکند فضا آنقدر باز هست که دوربین از زاویهدید هر سه کاراکتر به ماجرا بنگرد. اما ضعفی که در این زوایهدیدها وجود دارد مربوط به دنیای پدر است. کارگردان خیلی گذرا از کاراکتر پدر رد میشود و تمام تمرکز خود را روی جیک و «هنریتا» میگذارد. اگر مخاطب میتوانست به درون خلوت کاراکتر پدر نیز راه پیدا کند، این روایت دچار تعادل میشد. این خلأ در روایت باعث میشود فیلم در نیمهی دوم خود نتواند مسیرش را پیدا کند و آن تعلیق مورد نیاز در یک اثر جنایی بارور نشود.
کارگردان روایت خود را در فصل سرد بهتصویر میکشد و همین امر باعث انتقال این انزوا به مخاطب میشود. کارگردان در اثر خود رابطهای را بین ترس و انزوا برقرار میکند؛ پدری که بهسبب طرد شدن از سوی همسر به درون جنگل رفته و سعی دارد فرزند خود را بهدور از هیاهوی جامعه و بر اساس تعاریف خود پرورش دهد. فیلم بهدنبال تصویر کردن ناپختگی این تصور پدر است. گویی پدر سعی دارد در نقش منجی ظاهر شود و دنیایی را برای فرزند خود بیافریند که پسر باور کند آنها تنها بازماندههای انسان هستند و هر که مقابل آنها ظاهر شد دیگر در ذهن انسان نیست. از سویی دیگر سادگی لحن کارگردان را میتوان در شخصیتپردازی کاراکتر هنریتا مشاهده کرد. تقابل او با جیک بههیچ عنوان غلوشده نیست. در نتیجهی این واکنش از سوی کاراکتر زن است که فیلم در تغییر مسیر خود بهراحتی بهسوی یک اثر جنایی میرود. فیلم «آخرین بازماندهها» در باب دلهره از مواجهه با جهان واقعیست؛ واکنشی که انسان پس از شکست در مواجهه با مردمان میگیرد.