زندگی سادهای که آنها میخواستند
قبل از اینکه وارد فضای فیلم شویم بهتر است کمی در باب عنوان آن صحبت کنیم. «کلوندایک» نام منطقهای در شمال کانادا است که در سالهای انتهایی قرن نوزدهم تبدیل به مأمن جویندگان طلا شد. بالغ بر ۱۰۰هزار نفر از مناطق مختلف ایالات متحده و کانادا بهسمت کلوندایک هجوم بردند. ماجرا از این قرار بود که معدنچیان در کلوندایک طلا پیدا کرده بودند. این خبر پس از چند هفته تبدیل به تیتر اول روزنامههای بزرگ شد. مردم با ولع و طمعی باورنکردنی بهسمت این منطقه گسیل میشدند. از میان این صدهزار نفر فقط ۳۰هزار نفر به کلوندایک وارد شدند و از میان این ۳۰هزار نفر فقط ۴۰۰۰ نفر طلا پیدا کردند. تب طلای کلوندایک پس از این رخداد مشهور شد و همانطور که میدانید در ادبیات و سینما نیز بسیار از آن گفتهاند؛ از چاپلین تا جک لندن. اما تب طلای کلوندایک کجا و فیلمی اوکراینی کجا؟ برای این اثر نیز باید به اوایل قرن بیستم بازگردیم؛ زمانی که پس از وقایع ۱۹۱۷، اوکراین مستقل شد. وقایع فیلم در روستای کوچک «هرابوف» رخ میدهد. این روستا در شرق اوکراین و استان دونتسک قرار دارد. این منطقه پس از استقلال اوکراین بار دیگر مورد هجوم جداییطلبان حامی روسیه قرار گرفت و بار دیگر به جماهیر شوروی ملحق شد. در جنگ جهانی دوم مورد هجوم ارتش نازی قرار گرفت. پس از جنگ و شروع کارزار جماهیر شوروی باز هم اوکراین بخشی از خاک این کشور شد. در سال ۱۹۹۱ و پس از استقلال دوبارهی اوکراین، این منطقه باز هم مورد مناقشهی دولت مرکزی اوکراین و جداییطلبان بود. در سال ۲۰۱۴، زمانی که روسیه به خاک اوکراین حمله کرد، این روستای کوچک باز هم تبدیل به زمین بازی جداییطلبان شد. اما در سال ۲۰۱۴ حادثهی دیگری نیز رخ داد. هنگامی که پرواز آمستردام بهسوی کولالامپور از آسمان اوکراین میگذشت، یکی از موشکهای گروه جداییطلب و آنارشیست مورد حمایت روسیه به آن برخورد میکند. این هواپیما در همین روستا سقوط میکند. این حادثه باعث مرگ ۲۹۸ نفر میشود. حال خانم «ماریانا ار گورباک» در جدیدترین اثر خود بهسراغ روایتی رفته که در آن زنی حامله در این منطقه و میان تمام این مناقشات فقط یک زندگی عادی را طلب میکند.
گاهی برای نمادسازی نیاز به ایجاد فضایی سوررئالیستی نیست. «ایرکا» در این فیلم همان روستایی است که طی یک قرن بین حاکمان دستبهدست شده است. پس جای تعجبی ندارد که کارگردان برای توصیف رنج این منطقه نام «کلوندایک» را روی آن قرار دهد. ایرکا جنینی هفتماهه را در شکم دارد. او به همراه همسرش «تولیک» قصد دارند زندگی آرامی را داشته باشند. اما جایی که در آن زیست میکنند بار دیگر مورد هجوم قرار گرفته است. لوکیشن فیلم باعث شده کارگردان دائم ما را در گیرودار قابهایی عریض و لانگشاتهایی تماشایی نگاه دارد. او قصد دارد اصرار ایرکا بر ماندن را بهتصویر بکشد؛ ایرکا که دیوار خانهاش بر اثر اصابت بمب منفجر میشود، هواپیمایی در نزدیکی خانهاشان سقوط میکند، مهاجمان با وجود درد شکم به او دستور پخت غذا میدهند و در نهایت همسری که عافیتطلبی همکاری با مهاجمان را قبول کرده است. با این وجود و با تمام این رخدادها، ایرکا همچنان اصرار بر ماندن دارد.
خانم گورباک در اثر خود بههیچ عنوان سعی ندارد دستبهدامان روایتهای ملودرام جنگی شود. در عوض حتی طنز ابزورد را نیز به داستان خود تزریق میکند. همین باعث میشود تا مخاطب نه ایرکا، بلکه این منطقهی بهدنبال هویت را با تمام وجود درک کند. میزانسنی که کارگردان در خانهی نیمهویران ایرکا چیده و تلاش این زن حامله برای داشتن یک زندگی عادی، حتی بهاندازهی یک شب، ستودنی است. بهطور مثال سکانس تمیز کردن کاناپه توسط همسر و برادر ایرکا را بهیاد بیاورید. فیلم خانم گورباک در باب هویت است و دوربین او گاه کل یک منطقه را کاراکتر اصلی خود قرار میدهد و گاه ایرکا را در مرکز قاب خود دارد. کارگردان در این فیلم بهخوبی توانسته از نگاهی انسانی و هستیشناسانه به مقولهی جنگ بپردازد. او در سکانس پایانی تمنای ایرکا برای بازگشت و کورسوی امید زوج هلندی برای یافتن دخترشان را در قابی زیبا و در گرگومیش آسمان بهتصویر میکشد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.