پوستر فیلم کیمی

استیون سودربرگی که دیگر او را نمی‌شناسیم

کیمی
Kimi
محصول ۲۰۲۲
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

اگر نام سودربرگ به‌عنوان کارگردان نمی‌آمد شاید این متن با افتتاحیه‌ای متفاوت آغاز می‌شد. اما واقعاً کارگردان این اثر استیون سودربرگ، همان کارگردان اثر «سکس، دروغ‌ها و نوارهای ویدیو»، است. زمانی او را یکی از پیشگامان سینمای پست‌مدرن آمریکا در اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰ می‌شناختند. هر متنی در باب پست‌مدرنیسم در ایالات متحده در دهه‌ی ۱۹۹۰ لاجرم گذری بر سودربرگ داشت. اما بودجه‌های کلان، زرق‌و‌برق‌های استودیویی و ستارگان رنگارنگ هالیوودی باعث شدند این تجربی‌سازی که همه به آینده‌اش امیدوار بودند کم‌کم همچون کریستوفر نولان از فیلم‌ساز به مقام کارگردان تنزل جایگاه دهد. سودربرگ در دهه‌ی ۲۰۰۰ کم اثر پر خرج نساخت؛ از سری «چه» گرفته تا یاران اوشن. درهر حال مدت‌هاست که دیگر جویای احوالات سودربرگ نیستیم و حتی از آورده شدن نام‌اش در یک فستیوال یا اثری جدید شگفت‌زده نمی‌شویم. اما حضور او در میان میان‌مایه‌های هالیوودی یک حسن دارد و آن هم ارتقای سطح فرمی این آثار است.
«کیمی» یک فنآوری جدید در هوش مصنوعی است که همانند دستیاران صوتی مایکروسافت و اپل قرار است تحولی جدید در این عرصه ایجاد کند. سودربرگ فیلم خود را با معرفی این فنآوری جدید توسط خالق آن آغاز می‌کند. زمانی که از افتتاحیه‌ی مناسب در مورد بسیاری از آثار هالیوودی صحبت می‌کنیم منظور چنین آغاز ساده‌ای است که مخاطب در چند نما با پیرنگ اصلی فیلم آشنا شود. پس از این افتتاحیه وارد زندگی «آنجلا»، یکی از تکنسین‌های ارتقای کیمی، در شهر سیاتل می‌شویم. سودربرگ نیازی به عجله ندارد و بدون دیالوگ ما را در چند‌و‌چون زندگی آنجلا قرار می‌دهد؛ آنجلا دچار اگروفوبیاست (برزن‌هراسی) و این فوبیا در زمان قرنطینه‌ی کووید-۱۹ نیز در او تشدید شده است، او به‌شدت دچار وسواس است و این را می‌توان در تک‌تک حرکات او مشاهده کرد. آنجلا که با همسایه‌ی رو‌به‌رو از پشت پنجره وارد رابطه شده است، حتی برای خوردن یک صبحانه‌ی چند دقیقه‌ای هم از خانه خارج نمی‌شود. این معرفی ما را به یاد یکی از آثار خوب سال ۲۰۲۱ یعنی «زن پشت پنجره» می‌اندازد. کاراکتر این فیلم نیز درست همانند «آنا فاکس» آن قصه است. اما آنجلا در این فیلم به‌جای دیدن یک جنایت، از طریق کیمی به‌صورت تصادفی رخداد یک جنایت را گوش می‌دهد. مسیر هر دو فیلم از همین نقطه تغییر می‌کند. در این فیلم قرار نیست کسی حرف آنجلا را قبول نکند و او نیز احساس کند دچار نوعی توهم شده است. سودربرگ در اثر ۹۰ دقیقه‌ای خود مسیر آسان‌تر را پیش گرفته است. او آنجلا را درست میان یک جنایت برنامه‌ریزی‌شده قرار می‌دهد.
این فیلم از آن دست آثاری است که سودربرگ در آن گاهاً به‌یاد فرم فراموش‌شده‌ی خود یعنی استفاده از وری‌لو‌انگل و دوربین روی دست با نمای مدیوم‌شات افتاده است. این اثر تقریباً هیجان‌انگیز کاملاً از زبان مستقیم بهره برده است و کارگردان چندان نیازی به پیرنگ فرعی ندارد. همه‌چیز در کنش‌ها و واکنش‌های آنجلا خلاصه می‌شود و فیلم کاملاً خطی از ابتدا به انتها می‌رسد؛ کیمی معرفی می‌شود، آنجلا شک می‌کند، اقدام می‌کند و در نهایت همه‌چیز به خوبی و خوشی پایان می‌یابد. سودربرگ حداقل باید بداند که پتانسیل ساخت آثاری به مراتب زیباتر را دارد و نیاز به این دست‌و‌پا‌زدن‌های استودیویی نیست. اما او ظاهراً مسیر خود را انتخاب کرده و از بودن در آن نیز لذت وافر می‌برد. شاید چند سال بعد او را هم در گوشه‌ای از سالن کداک و با چند صندلی فاصله از فینچر مشاهده کردیم که برای برده شدن نام‌اش روی سن اسکار ناخن‌اش را می‌جود.