پرستارهی کمفروغ
در مرور قبلی فیلم آقای «فیلیپ لاکوت» شاهد بودیم که او داستانسرای خوبی است. همین باعث شده تا این کارگردان در اثر جدید خود با ستارگانی چون «شیلین وودلی» و «جوزف گوردون-لویت» همکاری کند تا اثری اقتباسی را در ژانر جنایی مقابل چشم مخاطب قرار دهد.
روایت آقای لاکوت شاید در همان ۱۵ دقیقهی ابتدایی و از طریق فلشبکها و حرفهای عمدی برخی علت و معلولها مخاطب را دچار پرسشهایی از قبیل «چه کسی راست میگوید؟» کند. اما به پایان پردهی اول نرسیده عملاً روایت خود را لو میدهد و در پردهی دومی سراسر سرگردانی و در عین حال هویدایی مخاطب را دچار کسالتی بیمرز میکند. کارگردان قصد دارد از طریق کاراکتری با نام «نیک» که چند سالیست در یونان بهسر میبرد، مخاطب را درگیر اتصالی نهانی میان کاراکترها و جغرافیای باستانی یونان کند. باید گفت که این اتصال در فیلم شکل نمیگیرد و بسیاری از این سکانسها با راویگری نیک اخته باقی میمانند. اما مسیر اصلی روایت پروندهی جدیدی است که زنی با نام «پنهلوپه» به نیک بهعنوان کاراگاه خصوصی میدهد و انتظار دارد از طریق آن قاتل همسرش را پیدا کند.
آقای لاکوت برای پیشبرد روایت دائم سعی دارد دستبهدامان فلشبکهایی در گذشته و حال دو شخصیت نیک و پنهلوپه شود. اما هیچکدام از این فلشبکها درست روی اثر نمینشینند. او همچون رمانی که «مرد حسود» نام دارد، سعی میکند اکنونِ کاراکتر نیک را برآمده از گذشتهای کند که دست از سر او بر نمیدارد. در عین حال با زنی مواجه هستیم که همان اغواگر نوآرهای کلاسیک است؛ البته با دوز پایین اغواگری و نوعی بیچارگی تزریقی از سوی کارگردان. آقای لاکوت قادر نیست این در هم تنیدگی گذشته را در سطح روایت خود به کار گیرد و در نتیجه داستان در پردهی دوم از دست او خارج میشود. در نتیجهی همین رها شدن است که سیر اتفاقات و ورود و خروج کاراکترهای فرعی ما را به یاد بازار بزرگ شهرها میاندازد که شانهها بیدلیل و فقط بهسبب ازدحام جمعیت یکدیگر را لمس میکنند. این تنهبهتنهشدن کاراکترهای فرعی و اصلی در این روایت ناهمگون است. بهنوعی هر کدام از کاراکترهای فرعی همچون مجسمهای شنی در نقاط مشخصشده توسط کارگردان حضور دارند تا مخاطب آنها را در چند سکانس نظاره کند و سپس با یک اشارهی کارگردان پودر شوند.
کارگردان در این فیلم سعی دارد تا جایی که میتواند روایت را در ذهن مخاطب تبدیل به مالیخولیای مشترک نیک و پنهلوپه کند و در نهایت به هر کدام هدیهای اهدا کند و آنها را به سوی مقصد نهاییاشان رهنمون کند. در اصل باید اینگونه گفت که نیک و پنهلوپه کاراکتر نیستند، بلکه تیپسازیهای کارگردان هستند تا در طول روایت بدون هیچ آسیبی و در نتیجه بدون آن منطق مورد انتظار از چنین اثری دست در جیب به راهاشان ادامه دهند و در این میان رخدادهای سینوسی چالشهایی را پیش رویاشان قرار دهد. این روایت درجهی بسیار آسان یک روایت جنایی است که حتی بهاندازهی داستانهای زرد پلیسی ایتالیایی در ابتدای قرن بیستم هم قادر به پیچش روایی نیست.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.