ناسیونالیسم زنگزده در یک درام ورزشی
اگر تاکنون به این فکر میکردید که ناسیونالیسم ایدئولوژیزده مخصوص سینمای چین یا روسیه و امثال آنهاست، پس از دیدن این اثر باید ژاپن را هم به این لیست اضافه کرد. آقای «کن ایزوکا» در یک درام ورزشی بهخوبی توانسته این مسئله را فریاد بزند.
ماجرا به سال ۱۹۹۹ و المپیک زمستانی در ژاپن بازمیگردد. کارگردان ابتدا بخشهایی از این المپیک را در رشتهی پرش با اسکی بهتصویر میکشد و سپس به چهار سال قبل باز میگردد. در سال ۱۹۹۵ تیم پرش با اسکی ژاپن بهسبب اشتباه یکی از اعضاء، نتوانست مدال طلای تیمی پرش با اسکی را از آن خود کند. این فیلم روایت یکی از اعضای این تیم با نام «جینیا نیشیکاتا» است. کارگردان از همان ابتدا به مخاطب نشان میدهد که قصد دارد همزمان وارد زندگی خصوصی و حرفهای این ورزشکار شود. اما در تصویر چیز دیگری به ما نشان میدهد. آقای ایزوکا پیشینهای کامل از یک ورزشکار حرفهای در دست دارد و نیاز است آن را بهتصویر بکشد. اما همین کار ساده نیز از عهدهی او برنمیآید. آقای ایزوکا در تمام فیلم سعی دارد بارقههای احساس را در مخاطب شعلهور کند و در نهایت پردهی سوم را تبدیل به نوعی بازی ملیگرایانه کند. کاراکتر اصلی فیلم او بهسبب مصدومیت نمیتواند در المپیکی که شاید آخرین رویداد دوران حرفهای اوست شرکت کند. بههمین سبب از سوی مربی پیشین دعوت میشود تا عضو تیم پرشکنندههای آزمایشی شود. کارگردان ابتدا این دعوت را با زبان تهدید بیان میکند و سپس در پردهی سوم این تهدید را تبدیل به نوعی ملیگرایی میکند. کارگردان حتی در این باب هم با خود صادق نیست. او همهی فیلم خود را فدا میکند تا بخش نهایی پردهی سوم را تبدیل به بازی احساسات و تقدیس پرچم و چیزهایی از این دست کند. تا پیش از این چنین آثاری را بهفور در درامهای جنگی چین و روسیه دیده بودیم. اما ژاپن نیز به این صف اضافه شد. اینکه ژاپنیها با انبوه مدالهایی که در المپیکهای مختلف کسب میکنند، به چنین دریوزگی تصویریای بیفتند جای سوال دارد. آنچه در این اثر بیش از درونمایه آزاردهنده است، نداشتن فرم روایی است. این اثر تکهپاره است و مخاطب از همان ابتدا قصد کارگردان را نمیداند. آقای ایزوکا اگر قصد داشت زندگی شخصی این قهرمان ورزشی را بهتصویر بکشد، نیاز بود بیشتر از رابطهی او با همسر و خانواده تصویر کند. اینکه چند سکانس کوتاه، که آنها هم بیشتر در مسیر پیشروی مد نظر کارگردان قرار دارند، مخاطب را به درک درستی از دنیای پیرامون این ورزشکار برساند، خیالی موهوم است. در هر حال کارگردان وارد پردهی سوم دوستداشتنی خود میشود. او در این پرده به هر ریسمانی چنگ زده تا یک رخداد ساده را تبدیل به حادثهای فراموشناشدنی بکند. اما حجم دیالوگهای شعاری و روبهدیوار کاراکترها آنقدر زیاد است که بسیاری از مخاطبان این فیلم در همان نقطهاوج مد نظر کارگردان از فیلم رو برمیگردانند. آقای ایزوکا قبل از هر کاری باید بیاموزد که سینما یک هنر است و یک هنرمند میتواند از طریق زبان سینما درونمایههای خود را تصویر کند. کاری که آقای ایزوکا در جدیدترین اثر خود ارائه داده چیزی جز درک نادرست او از هنر سینما نیست.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.