فیلم با تصویر دختری در مرکز یک دایرهی بزرگ از رنگها آغاز میشود. نشان از اینکه «شارلوت» قرار است مرکز این داستان باشد. شارلوت دختری آرام با موهای کوتاه شده و لبخندی ملیح و زیباست که با مادرش زندگی میکند. او در یک مرکز تفریحی یا به نوعی شهربازی کار میکند. شبها هنگامی همهجا خاموش است و شهربازی خلوت شده، کار او شروع میشود. او مسئول تمیز کردن این محیط و جمعآوری آشغالهاست. با ورود یک وسیلهی جدید و بزرگ بهنام «Move it» به شهربازی اما همه چیز برای شارلوت تغییر میکند. شارلوت علاقهی زیادی به وسایل و اشیای مختلف دارد. او در اتاقاش ماکت وسایل شهربازی را با صبر و حوصله میسازد. با ورود این وسیله شارلوت به کشف و دیدن آن مشتاق میشود. شبها بعد از اینکه کار خود را تمام کرد به تمیزکردن او و توجه به آن وسیله میپردازد. او میخواهد ماکت این وسیله را نیز بسازد. او نام این وسیله را «جامبو» میگذارد. رفتهرفته رابطهی عمیقی بین او و جامبو شکل میگیرد و جامبو شروع میکند با روشن و خاموش کردن چراغهای رنگیاش با شارلوت صحبت کردن، آنچنان که شارلوت نمیتواند حتی پسری که به او علاقهمند است را هم ببیند.
فیلم «جامبو» در نگاه اول فیلمی عجیب و غیرواقعی دیده میشود اما این فیلم را نباید از دید مرسوم نگریست. فیلم تمثیلی زیبا، پر عشق و پر از محبت است از انسانهایی که توسط اطرافیانشان درک نمیشوند و دنیاشان با دنیای دیگران متفاوت است. و درست است که دنیاشان متفاوت است اما مگر چه اشکالی وجود دارد در تفاوت دیدگاه آدمها و دنیای آنها با یکدیگر، اگر قرار است به کسی آسیبی وارد نشود؟ چه اشکالی دارد شارلوت عاشق موجودی شود که از نظر دیگران تنها یک شئی است و چیزی نمیفهمد؟ و چه کسی گفته است که اشیا نمیفهمند؟ مگر روزی که گفته شد زمین گرد است کسی باورش میشد که زمین واقعا گرد باشد؟ حالا چه کسی میتواند ثابت کند که اشیای پیرامون ما نمیفهمند؟ زمین، چوب، فلز، سنگ، باران، دریا، همه و همهی چیزهای پیرامون ما. اینکه ما صدایشان را نمیشنویم یا آنها را درک نمیکنیم دلیل بر نفهمیدن آنهاست؟ در سکانسی که شارلوت، ماکتِ جامبو را به دستان مادرش میدهد و میگوید: «تو او را لمس میکنی پس چگونه میگویی او وجود ندارد؟» کارگردان به صراحت حرف خود را میزند و جایی برای تفکر به بینندگاناش هم میدهد. افکار شارلوت از جامبو و ارتباطی که با او برقرار میکند، زیباست و به زیبایی هم به تصویر کشیده شده است. نشستن شارلوت در وسط دایرهی جامبو که پر از چراغهای رنگیست و صحبت کردنِ او با لبخندی ملیح که انگار از تمام وجودش است خود تصاویری زیبا در کادر دوربین این فیلم قرار داده است. کلوزاپهایی از چهرهی شارلوت و مادرش و حتی «هوبرت» نیز به خوبی در فیلم به کار رفتهاند. شخصیت هوبرت هم با اینکه آنچنان در داستان قرار ندارد اما در بهترین زمان خود را نشان میدهد. و شاید نیازی هم نبود ما آنچنان که باید او را بشناسیم، همان چند سکانس کافی بود تا او را درک کنیم و او شارلوت را درک کند.
بازیگر نقش شارلوت «نوئمی مرلان» است. همان ماریانا در فیلم «پرتره بانویی در آتش»، او خود را و بازیگری ناب خود را در این فیلم به همگان نشان داد و حالا در فیلم «جامبو» توانست آن را چشمنوازتر و زیباتر نشان دهد. و البته که باید نام «زوئی ویتک» را نیز بخاطر داشته باشیم؛ کارگردان این اثر. او توانسته داستانی جدید را نقل کند و جامبو را بیافریند؛ جامبو شاید از منظر او حتی یک موجود فضایی بوده که از دنیایی فضایی به زمین آمده است تا عشق را در نظر شارلوت و بینندگاناش عینیت بخشد.