اگر قرار بود اتفاقی جز این بیفتد باید تعجب میکردیم. خط تکراری خلق مانگاها تا رسیدن به یک اثر سینمایی روندی تکراریست که در استودیوهای ژاپنی رخ میدهد. مگر میشود مانگایی پرفروش شود و از روی آن انیمه ساخته نشود. مگر میشود این انیمه باز هم طرفداران پر و پا قرصی پیدا کند و تبدیل به یک اثر سینمایی نشود. حال و روز کاراکتر «دایسوکه جیگن» نیز جز این نیست.
آقای «هاجیمه هاشیموتو» از آن دست کارگردانهای پرکار ژاپنی است که شاید در طی یک سال چند اثر سینمایی و تلویزیونی را بهطور همزمان بسازد. در هر حال نمیتوان انتظار زیادی از این کارگردانها داشت که روی یک روایت تمرکزی متناسب با آن را داشته باشند. کاراکتر دایسوکه جیگن نیز دچار همین بیتوجهی از سوی کارگردانی شده که اگر میتوانست روی این کاراکتر وقت مناسب بگذارد، اکنون با یک نئو-وسترن خوب در سینمای ژاپن مواجه بودیم. در هر حال روایت از این قرار است که دایسوکه به ژاپن بازمیگردد تا هفتتیر مگنوم خود را به زنی که بهسبب تعمیر و ساخت تفنگهای دستی مشهور است بسپارد. کارگردان سعی دارد در افتتاحیهی فیلم، مانند بسیاری از آثار اکشن، تواناییهایی دایسوکه را به رخ بکشد که باید گفت در این نمایش بسیار خام و ناپخته عمل کرده است. این ناپختگی نه به سبب تجربهی کارگردان ژاپنی، بلکه بهسبب عدم تمرکز او روی شخصیتپردازی و روایت است.
آنچه قرار است در این روایت بر دایسوکه بگذرد کلیشهای روشن است. او دچار تلاقی نگاهها با دختربچهای میشود که نمیتواند حرف بزند. دایسوکه نیز مانند تمام هیتمنها بالاخره بخشی از عاطفهی پنهانشده در اعماق وجودش شروع به غلیان میکند و در نهایت به دل دشمنانی میزند که برای خود یک پادآرمانشهر از مواد مخدر ساختهاند. این فیلم قرار است اکشن باشد، اما حتی یک سکانس اکشن متناسب با استانداردهای آثار اکشن متوسط ندارد. هر چه در این اثر میبینیم چیزی جز زاویهی بد دوربین، بدلکاریهای خام و در نهایت عدم شخصیتپردازی شرورهای داستان نیست. مخاطب نه پای چوبی زن قدرتمند را قبول میکند و نه چهرهعوضکردنهای معاون او را میپذیرد. کارگردان حتی در شخصیتپردازی طرف خیر ماجرا نیز پایاش میلنگد. دایسوکه کیست؟ آیا کارگردان تصور کرده که همهی مخاطبان سینمای او این مانگا را مطالعه کردهاند و دیگر نیازی نیست دایسوکهی او شخصیتپردازی شود؟ این فیلم شبیه به یکی از اپیزودهای سریالی تلویزیونی میماند که دایسوکه در ماجراجویی جدید خود به دل دشمنانی ناآشنا میزند، پیروز میشود و در نهایت به زندگی خود بازمیگردد و مخاطب نیز تا هفتهی بعد باید منتظر اپیزودی دیگر از داستان او باشد. اما اگر کارگردان در حال ارائهی یک اثر سینمایی است، باید گفت که حتی به سینما هم نزدیک نشده است.
کارگردان ژاپنی از یکسو سعی دارد دایسوکه را خیلی زمینیتر و آسیبپذیرتر از دیگر هیتمنها تصویر کند، اما از آنسو انتظار دارد مخاطب بیرقیب بودن این کاراکتر را باور کند. مخاطب باید کدام تعریف را بپذیرد؟ اینکه دایسوکه همانند یک فرد عادی زخمی میشود و تیر میخورد؟ یا مخاطب بختبرگشته باید باور کند که دایسوکه بدون زحمت از سد همهی دشمنان میگذرد و با چند پشتک خود را به طبقهی آخر برج میرساند؟ آقای هاشیموتو در این روایت فقط نورپردازی خوبی دارد که آن هم از صدقهسر تجهیزات است و نه تکنیکپردازی او. فیلم دایسوکه جیگن اثری ضعیف در سینمای اکشن ژاپن است که بهنوعی تفالهی بهجا مانده از عصارهی یک مانگای قدرتمند است. این کاراکترها همچنان میتوانند مورد توجه کارگردانهایی قرار بگیرند که فقط روی یک اثر متمرکز هستند و استانداردهای ژانری سینما را میشناسند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.